رمان خدا می‌بیند / این قسمت: پدری جانباز

رمان خدا می‌بیند / این قسمت: پدری جانباز

نویسنده : کربلایی بنیامین آژیراک

(سلام. این یه رمانه لطفا اگه قسمت قبل رو نخوندید، از این‌جا بخونید.)

مدرسه کارش با بچه‌ها تمام شد، صدای زنگ هیاهویی در سالن مدرسه به راه انداخت، همه کیف به دست و سراسیمه به طرف در مدرسه می‌دویدند و صدای خنده‌های بلند پسرها فضا را پر کرده بود.

عده‌ای از معلم‌ها درخواست نمره ارفاغ می‌کردند. مهدی کمی خسته بود و گلویش از سرما درد می‌کرد. شال نخی سیاهی را (که در محرم شال اشک بود) سخت به دور گردنش بسته شده بود، اما نمی‌توانست مانع نفوذ سرمایی شود که گلویش را آزار می‌داد. شاید اگر یک کلاه داشت باران دیگر موهای خرمایی رنگش را آب نمی‌داد، البته خیلی قبل‌ترها یکی داشت. شاید ته انباری‌شان بتواند دوباره پیدایش کند.

 

پسرها از مدرسه خارج می‌شدند، یکی‌شان سوار بر دوچرخه، دیگری ماشین و بعضی‌ها هم پیاده و سوار بر کفش‌های‌شان. کفش‌هایی که بر خلاف کفش او علاقه زیادی به آبتنی داشتند! در این میان پسری آرام قدم بر می‌داشت در خیابان‌های بارانی تهران با کیفی بر دوش که سنگینی کتاب‌هایش از تحمل سرما سخت‌تر نبود، همکلاسی‌هایش با لبخندی از او خداحافظی می‌کردند. لحن گفتارشان با او مانند دیگران نبود. لبخند بر روی لبش بود ولی سر سنگین‌تر از بقیه رفتار می‌کرد و اصلا آدم شوخی نبود. معلم‌ها هم جور دیگری در برخورد با او رفتار می‌کردند کلمات را می‌چیدند و بعد بیان می‌کردند، جوری که انگار آن‌ها هم از خلقیات فوق العاده و هوش سرشارش با خبر بودند.

 

خدا می‌بیند او را و شاید آن را دوست می‌دارد کمی بیشتر ... بیشتر از تمام نوجوانانش، شاید دختر را از او بیشتر مورد محبت قرار می‌داد. دختری که قدم‌های کوتاهش سنگ فرش پیاده روی خیابان طبرسی مشهد را می‌پیمود. چشمش به حرم که افتاداندکی مکث کرد و زیر لب زمزمه کرد: «السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا.» چند ثانیه‌ای طول نکشید و امام جواب سلامش را داد، شاید شلوغی خیابان مانع شنیدن ریحانه سادات شده بود! به سمت خانه حرکت می‌کرد، دلشوره‌ای کم، بر کشتزار دلش شوری را مزه مزه می‌کرد، چنان که بذر نگرانی می‌کاشت. بالاخره مسیر ۱۰ دقیقه‌ای پیموده شد. از پیچ کوچه داخل شد، نسبتا باریک، پسری نگاه خیره خیره‌اش با چشمان هیزش نشان می‌داد معمولی نباید راه رفت. دختر در دلش لرزشی احساس کرد، بذر نگرانی فوق العاده زود قد کشید. قدم‌هایش را تندتر و تندتر برداشت. وجودش را ترسی فرا گرفت، در خانه را میدید و حدودا صد قدم فاصله داشت. تکه‌های ابر جلوی آفتاب را می‌گرفت و قایم با شک بازی می‌کردند با یکدیگر. پسر حرکت کرد و قصدش را خدا می‌دانست! صدای قدم‌های پشت سرش، دختر را بیش از پیش نگران کرد، در دلش می‌گفت: «بر گردم ببینم چه کسی است!؟ شاید او نباشد، نه نه!» ادامه داد، تند... تندتر و تندتر، حالت دویدن گرفت، پسر مزاحم هم دوید و درست روبه‌روی دختر ایستاد. با لحنی که انگار هوس رانی مخصوص همه کس و همه جاست گفت: «نترس خانمی... کارت ندارم که... ازت خوشم اومده... خیلی وقته میپامت از سر کوچه... خیلی سرسنگینی ... اصن من میگم دختر باید اینجوری باشه

مگه نه؟»

دختر بُهت زده ایستاده بود. اولین بار بود که پسری اینگونه خطابش می‌کند. اندکی اشک در چشمان سبز رنگش که حلقه‌ای یشمی آن را در بر گرفته بود می‌درخشید،

بغض گلویش ربطی به تند زدن قلبش نداشت! ناخوداگاه بغصش ترکید، اندکی اشک در چشمان سبز رنگ زیبایش حلقه زد و به سمت در خانه دوید.

فوری صورت خورشیدش را زیر چادرش پوشاند؛ نه! قایم باشک در کار نیست؛ دوید به سمت در و با تمام قدرت ضربه می‌زد به در ... محکم‌تر... کسی نیست!؟ ناامیدی بذر نگرانی را در دلش دِرو می‌کرد و خرمن ترس درست کرده بود. خسته شد.پسر نیش خندی زد و انگار فرصت را برای نیت شومش مهیا دید. مردی وارد کوچه شده بود و انگار از قضیه خبردار شده بود، به سرعت هر چه تمام‌تر دوید به سمت پسر و یخه‌اش را چسبید.

- دخترم اذیتت کرده؟

نگاه سرد دختر

- می‌گم اذیتت کرده؟

- پسر: نه آقا... یقمو ول کن جرش دادی

- مرد همسایه: خفه شو ببینم... وایسا الان میدمت دست پلیس تا آدم شی

صدای لرزان دختر:

آقای اکبری ولش کن بره احمق رو ...آشغال ندیده تیپ منو... فکر کرده همه مثل خودشن

آقای اکبری همسایه دیوار به دیوارشان بود و یک دختر داشت که نزدیک ۲۲ سالش بود و با دخترک کم صمیمی نبود. مهرانه دانشجوی رشته مهندسی پزشکی و تقریبا دو ماه بود که برای تحصیل به تهران رفته بود. با هم خیلی صمیمی بودند و برای هم همه چیزشان را می‌گفتند. مهرانه چون تک فرزند بود و خواهر و برادر نداشت، دخترک را مثل خواهر کوچک‌ترش می‌دانست.تقریبا ۷ ساله بود که ریحانه سادات به دنیا آمد. سال ۱۳۷۹ بود که خدا سومین نعمت خودش را برای سید حامد موسوی پدر ریحانه روی زمین فرستاد، زیاد ممکن نبود که ریحانه سالم باشد.

همه توی آن سال‌ها حتی پدر و مادرش، خودشان را آماده کرده بودند برای ناقص بودن فرزندشان، آخر پدرش جانباز شیمیایی بود . مادرش که اهل مشهد بود و پدری که اصالتا آذری بود. چند سالی بود که به همسایه امام رضا(ع) شده بودند.مادری که تنهایی زمان جنگ کشیده بود و بعد جنگ خِس خِس نفس‌های شوهرش لالایی شب‌هایش بوده و موجی شدنش به زندگیش طعم شیرینی داده بود و طعمی تلخ.

ریحانه سادات ۱۵ سالش شده بود و این روزها اصلا حال پدر جانبازش خوب نبود.

- آقای اکبری شما نمی‌دونی پدر و مادرم کجا رفتن!؟

-نه دخترم، من تازه از سر کار اومدم.وایسا برم خونه از زینت خانم بپرسم.

سرش را پایین انداخت و منتظر ماند.کوله مشکی قهوه‌ای که پدرش از کربلا برایش سوغات آورده را یک طرفی روی دوشش انداخته بود،  چند دقیقه منتظر ماند اما خبری نشد. زنگ زد ...

- زینت خــــــانم...  زینت خانم... سلام

- به به سلام ریحانه جان، خسته نباشی عزیزم

- ممنون، شما نمی‌دونی مامانمینا کجان؟

- مادرت؟ آره میدونم ...راستش... ام ... راستش زودی میان عزیزم، بیا کلیدتو که جا گذاشته بودی مامانت گذاشت خونه ما... اگه نهار نداری بیا اینجا

- نه ممنون یه چیز میخورم، خدافظ

- خدافظ دخترم

کلید انداخت. در خانه کمی سخت باز می‌شد. به سمت تو کشید و چرخاند. لباس‌ها پهن نشده در سبد بود! اندکی دل شوره گرفت.انگار توکل به خدا کردن را از مادر شیر زنش به ارث برده بود.زیر لب صلوات فرستاد. اندکی آرام شد و مصداق الا بذکر

الله تطمئن القلوب را بیش از پیش درک کرد. لباس‌هایش را عوض کرد و کیفش را روی تخت انداخت.خورشت فسنجون و برنج را گذاشت روی گاز که گرم شود و رفت سمت تلفن! در دلش اظطراب شعله کشید. شماره مادرش را گرفت... چیزی جز صدای دید دید دید دید دید تند و تند و پشت سر هم نشنید. «اشغاله که... اه». شماره پدرش را گرفت. تلفنی زنگ خورد! گوشی همراه پدرش در خانه بود. ته دلش خالی شد.زنگ زد خواهرش ... زنگ خورد! بعد از چند ثانیه ... «الو سلام ابجی» صدایی گرفته که معلوم بود گریه کرده:

- سلام ریحانه، الو ، الو...  حالت خوبه! ؟

- زینب نمیدونی مامانینا کجا رفتن!؟ کِی از دانشگاه میای؟

- چرا اینجان

- بابایی هم پیش شماست!؟ اصلا شما نامردا کجا رفتید منو نبردید

صدای لرزان خواهرش ...ناله ای که از خفقان بغضش قاچاقی حنجره را میلرزاند... دیگر نتوانست جلوی گریه را بگیرد با همان حالت: بیمارستان آبجی،بابامون... بابــــــامون...

- بابا!؟ چیشده!؟ مهسان  چه اتفاقی افتاده واس بابام!؟

...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٩/١٩
٠
٠
ورودتون رو به جیم تبریک میگم.....خیلی زیبا نوشته بودین....موفق و موید باشین:)
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢٠
٠
٠
ممنون از بیان دیدگاهتون و خوندن رمان .... ان شاءالله قسمت های بعد هم دنبال کنید
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٤/٠٩/٢٠
٠
٠
خیلی زیبا بود.موفق باشید
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢٠
٠
٠
ممنون از شما ... تمنا دارم قسمت های بعد هم دنبال کنید و به دوستان معرفی کنید
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
چشم،حتما.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٠
٠
٠
سلام خیلی متشکرم ازمطلب عالی شما.دلتون شاد
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
سلام شما لطف دارید عزیزم مطالب شما هم خیلی خوب بودند ان شاءالله قسمت های بعدی هم دنبال بفرمایید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
سلام:باافتخار.خدایارتان
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
سلام. قشنگ بود بنیامین خان:) فضاسازی خوبی داشت / چرا (یخه‌اش ) ؟؟ عمد در کار بوده یا سهوا؟ / یه کم این بخش جا خوردم (آقای اکبری ولش کن بره احمق رو ...آشغال ندیده تیپ منو...) اولا به نظرم از دختر اون طوری یه چنین لحنی بعید بود! و دوما اینکه آشغال ندیده تیپ من رو یعنی چی؟؟
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
یخه خب نوشته میشه و یقه خونده میشه عزیزم... قای اکبری ولش کن بره احمق رو ...آشغال ندیده تیپ منو...) این هم خب ریحانه خانم که اصلا اهل این حرفا نبودن یه جورایی به وجد عصبی امدند و قصد بیان خشونت در ذات پاک هر انسانی در مقابل تهدید ارزش هاست ... اشغال ندیده تیپ منو هم خب ریحانه سادات یه دختر محجبه ای و چادری ایه و به قول معروف خیلی هم سرش تو لاک خودشه بخاطر همین اینجا گلگی میشه از انتخاب احمقانه پسر به جای طعمه ممنون از نظرت گلم موفق باشی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
خب هنوز اول راهید و احساس می کنم با پیش بردن داستان پیشرفت بیشتری تو متن می بینیم ، منظر بقیه ی داستان هستیم.
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢٥
٠
٠
بله ... معلومه که هنوز اول راهیم ... ان شاءالله تو این مدت از شما و بقیه دوستان کسب فیض مینماییم. داستان هم میزارم ولی دیر منتشر میشه :'(
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠