موم / داستان کوتاه - قسمت دوم

موم / داستان کوتاه - قسمت دوم

نویسنده : مهراد علوی

+ برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

***

یک هفته بعد، سپهر به من تلفن زد: «سلام،کجایی؟» جواب دادم:« سلام.خونه. واسه چی؟!» گفت: «میای بیرون؟ می‌خوام شام مهمونت کنم.» گفتم:« جدی؟! خیر باشه!» سپهر خندید و گفت: «خیره ان‌شاالله! ساعت شیش، بیا دم ایستگاه. می‌بینمت... خدافظ.»

سر قرار رفتم و با هم کمی گشت زدیم. سپس طبق قرارمان، به یکی از رستوران‌های خوب شهر رفتیم. روی یکی از میزها نشستیم. منو غذا را برداشتم و گفتم:« مهمون توییم دیگه؟ سر کار که نیستم!» سپهر گفت: «آره داداش. مهمون منی!» گفتم:« خب....حالا چه سفارش بدم؟ بودجه‌ت چقدره؟» سپهر گفت: «هر چی عشقته! می‌خوای دو تا چلو کباب سلطانی سفارش بدیم؟» گفتم:« دست و دل باز شدی؟! جایزه‌ای، چیزی بردی؟» سپهر گفت:« تقریبا می‌شه این‌طور گفت...!» گفتم:« ئه! مبارکه. چقدره حالا؟» سپهر گفت:« هنوز قطعی نشده! ولی از نظر من، تا نود و نه درصد حله... . قراره یه مسابقه کشوریِ شعر برگزار بشه، به نفر اول پنج میلیون می‌دن!»

ابروهایم را بالا کشیدم و گفتم:« پنج میلیون...؟! تاریخ مسابقه کیه؟» سپهر گفت:« دو ماه دیگه... هیجده آبان.» گفتم:« حالا از کجا معلوم که تو اول بشی؟!» سپهر چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت:« یعنی تو به من شک داری؟!» و دستش را بلند کرد و به یکی از گارسون‌ها اشاره کرد. گارسون آمد و سفارش غذا دادیم. گارسون که رفت، گفتم:« در هر صورت، من که دارم شیرینی‌ش رو می‌خورم، پس مبارک باشه...!» سپهر گفت:« آخ که اگه اون پنج تومن رو من برنده بشم...! اولین کتاب شعرم رو چاپ می‌کنم. فقط کافیه روی جلدش، گوشه‌ای از عناوین و افتخاراتم رو بنویسم! فکر کنم کتاب به چاپ بیستم هم برسه و اون وقته که دیگه معروف شدم و نونم تو روغنه...!»

لبخندی زدم و گفتم:« ان‌شاالله... راستی از کارگاه شعرتون چه خبر؟!» سپهر، سرش را رو به بالا تکان داد و گفت:« دیگه نمی‌‎رم! این هفته رفتم، سر همون موضوع صحبت کردیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که هم باید به عقاید سایرین احترام بگذارم و ناچارا اراجیف‌شون رو تحت عنوان شعر، گوش بدم! منم بگی‌نگی قبول کردم، ولی دیگه نمی‌خوام برم! حیف وقتی که اون‌جا بخواد تلف بشه!» در همین لحظه گارسون، در حالی که سه سینی در دست داشت رسید و غذای‌مان را آورد. ما هم مشغول خوردن شدیم...

هشت آبان بود. با سپهر، در پارک نشسته بودیم و تخمه آفتابگردان می‌شکستیم. آن روز سپهر خیلی کسل و کم حرف شده بود. از او پرسیدم: «چته؟! امروز خیلی پکری! لب و لوچه‌ت، آویزونه!» سپهر تکانی خورد و خودش را کمی جمع و جور کرد. سپس، نفسش را بیرون داد و گفت: «ده روز بیشتر، تا مسابقه نمونده؛ من هنوز نتونستم، چیزی بگم! موضوع خوب، گیر میارم، قافیه‌ها جور درنمیان؛ قافیه‌ها رو عوض می‌کنم، وزن شعر بهم می‌ریزه...؛ وزن رو درست می‌کنم....! اصلا موندم چه کار کنما! تا حالا این مشکل برام پیش نیومده بود‌! انگار یکی همه کلمه‌ها رو از توی ذهنم پاک کرده باشه!» روی پای سپهر زدم و گفتم:« نگران نباش...! تا اونجایی که من تو رو شناختم، اگه یه ساعت هم مهلت داشته باشی، بالاخره کار خودت رو می‌کنی.» سپهر گفت:« خدا کنه...! اوضاع خیلی بحرانیه! روی این مسابقه خیلی حساب کرده‌م؛ هم جایزه‌ش، هم شهرتش... .»

سی آبان رسید. دو هفته‌ای می‌شد که از سپهر خبر نداشتم! نگرانش شده بودم. همیشه وقتی که شعر جدیدی می‌گفت، فورا به من زنگ می‌زد و آن را برای من می‌خواند. و از من می‌خواست که نظرم را راجع به موضوع و محتوای شعرش بیان کنم. اما حالا...! احتمال می‌دادم که او نتوانسته برای آن مسابقه، شعری بگوید. به همین خاطر هم، پیدایش نیست!

 

گوشی‌ام را برداشتم و شماره‌ی او را گرفتم. گوشی را جواب داد:« الو... سلام مسعود» جوابش را دادم:« سلام. چطوری؟! کهکشانی شدی! اسم تو سپهره‌ها، نه سهیل!» سپهر جواب داد:« چیزی نیست. چند روزیه حال و حوصله‌ی درست و حسابی ندارم!» گفتم:« چرا؟! نکنه نتونستی تو مسابقه شرکت کنی!» سپهر گفت:« چرا ... شرکت کردم! بالاخره یه چی سرهم کردم و برای مسابقه فرستادم. ولی اونی نشد که می‌خوام! فکر نکنم برنده بشم!» گفتم:« ای بابا...! به همین زودی عوض شدی؟!» سپهر گفت:« عوض شدم؟! برای چی؟! مگه چیزی شده؟!» صدایش می‌لرزید! گفتم:« آره دیگه! قبلاها، نصفِ شب زنگ می‌زدی و من رو از خواب بیدار می‌کردی که شعر جدیدت رو برام بخونی! حالا صداش رو هم درنیاوردی! منو باش که چقدر ناراحتت بودم!» سپهر خندید و گفت:« نه...،عوض نشدم! فقط... فقط می‌خواستم غافلگیرت کنم. حالا بذار بعد از اعلام برندگان مسابقه، شعرم رو برات می‌خونم.» گفتم:« هرجور راحتی! بیرون میای؟!» گفت:« باشه بریم. نیم ساعت دیگه، همون جای همیشگی.» گفتم:« باشه. می‌بینمت... .»

یک ماه گذشت. داشتم برای شرکت در کارگاه داستان‌نویسی، به حوزه‌ی هنری می‌رفتم. جلوی در حوزه که رسیدم، چیزی توجهم را جلب کرد؛ بَنر بزرگی که رویش نوشته بود:« آقای سپهر کریمی. کسب مقام نخست را در مسابقات بزرگ شعرِ .....» سپهر اول شده بود. هیجان‌زده و خوشحال وارد حوزه شدم. احتمال می‌دادم که سپهر را هم در آن‌جا ببینم.

چند نفر از اعضای کارگاه شعر را در حیاط حوزه دیدم که کنار هم ایستاده بودند. از کنارشان رد شدم. یکی‌شان گفت:« از استاد کریمی چه خبر؟! آخرین مرد مقاوم هم که از پا در اومد! اگه مشکلش با پنج تومن پول حل می‌شد، خب زودتر می‌گفت! یه جور با هم کنار میومدیم...!» و دسته جمعی، زیر خنده زدند! به حرف‌هایش توجهی نکردم؛ چندان هم سردرنیاوردم که راجع به چه موضوعی حرف می‌زند!

به طرف اتاق شعر رفتم، به امید آن‌که سپهر هم آن‌جا باشد؛ اما نبود! برگشتم و به طرف اتاق داستان‌نویسی به راه افتادم. نگاهم به بردِ انجمن شعر افتاد. چند برگه روی آن چسبانده بودند. روی یکی از برگه‌ها، از سپهر تقدیر و تشکر شده بود. کنار آن برگه، برگه‌ی دیگری بود که شعر سپهر را در آن چاپ کرده بودند. قالب آن شعر، سپید بود...!

 

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٦
٠
٠
خیلی هم عالی.منتظر بقیه ش هستم.یا علی.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/٢٦
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
عوضی شده بود

من او را کشتم

٩٧/٠٢/٢٣
از صدا و سیمای میلی تا بی تفاوتی زنان

من به این سکوت معترضم!

٩٧/٠٢/٢٥
شعری سروده خودم

تمام خانه‌ای که پریشان گشت

٩٧/٠٢/٢٥
لبخندش... چشمانش...

عشق پشت چراغ قرمز

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٣
تمامی متن‌های زیر شایعه هستند و قطعا واقعی نیستند! (خیابانی_طور!)

شایعات الشایدات!

٩٧/٠٢/٢٦
هزار بار نوشتم

ردپای قلم

٩٧/٠٢/٢٤
اثر جدید مانی حقیقی

درباره فیلم خوک

٩٧/٠٢/٢٤
به نام...

آب در کوزه و ما تشنه لبان

٩٧/٠٢/٢٧
همیشه به آدم های احساسی می گویند

کمی منطقی باش

٩٧/٠٢/٢٣
خودمان هم به خودمان رحم نمی کنیم

غصه ای که قصه شده است

٩٧/٠٢/٢٦
این بزرگترین آرزویم بود

سرعت ثانیه های زندگی

٩٧/٠٢/٢٥
امنیت مانع پیشرفتتان نشود

ناحیه امن

٩٧/٠٢/٢٤
راهنمای دستیابی به فیلم های خوب

چطور فیلم خوب ببینیم؟

٩٧/٠٢/٢٧
این حجم ندانستن

خدایا تا کی؟

٩٧/٠٢/٢٣
اقیانوس آرام

سال هاست…

٩٧/٠٢/٢٦
گاهی دلتنگ می شوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست

٩٧/٠٢/٢٧
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠