موم / داستان کوتاه - قسمت اول

موم / داستان کوتاه - قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

در کارگاه شعر، کنار دوستم سپهر نشسته بودم. البته من داستان ‌نویس بودم و آن روز به اصرار سپهر و برای همراهی او، به آن‌جا رفته بودم.

یکی از اعضا که دختر بود، شعرش را برای همه خواند. قالب آن شعر، «آزاد» بود. تمام مدتی که آن شخص، شعر می‌خواند؛ سپهر، پای راستش را روی پای چپش انداخته بود و پنجه‌ی پایش را در هوا تکان می‌داد؛ یا با دو انگشت شست و اشاره‌اش، انتهای بینی‌اش را گرفته و به موزاییک‌های کف اتاق نگاه می‌کرد. گهگاهی هم پیشانی‌اش را می‌خاراند! من هم از پنجره‌ای که نزدیکم قرار داشت، عبور و مرور ماشین‌ها و آدم‌ها را نگاه می‌کردم.

خواندن شعر تمام شد. سپهر، بلافاصله شروع به حرف زدن کرد: «من نمی‌دونم...واقعا نمی‌دونم چی بگم...؟! می‌دونم که این حرفم رو خیلی تکرار کردم، انقدر که دیگه شاید حال همه‌تون از شنیدنش بهم بخوره! ولی واقعا، شما چطوری می‌تونید اسم این نوشته‌ها رو شعر بذارید؟! نه...! جدا چطوری...؟! یه متن رو می‌نویسید؛ جای نهاد و گزاره‌ش رو عوض می‌کنید؛ فعل رو حذف می‌کنید  و هر جا هم که جمله طولانی شد و طولش توی چشم می‌زد، اینتر می‌زنید و می‌رید خط بعدی! این شد شاعری؟! چرا خودتون رو گول می‌زنید؟»

اولین کسی که به حرف آمد، خود آن دختر بود: «خب آقای کریمی شما مجبور نیستید اشعار ما رو گوش کنید!»

سپهر در چشمان او خیره شد و گفت: «متاسفانه مجبورم خانم جباری! چون این‌جا شعرهایی از دوستان می‌شنوم که فوق‌العاده هستند. تنها دلیل ادامه‌ی اومدن به این کارگاه هم، همون اشعارند و لاغیر!»

مسئول کارگاه سعی کرد که جو را آرام کند؛ چند بار با خودکار روی میز کوبید و گفت: «آقای کریمی خواهشا اگه نقدی هم هست، آرام و دلسوزانه بیان کنید تا کینه و کدورتی پیش نیاد!»

سپهر گفت: «متاسفانه نمی‌تونم! دست خودم نیست، این شعرا صاف می‌رن سراغ سیمای عصبی مغزم و بهشون چنگ میندازن!»

مسئول گفت: «همه‌ی حاضرین، شعر نو و انواع قالب‌های اون رو به عنوان یه قالب شعری قبول دارند و تنها شما هستید که با این قالب مشکل دارید.»

یکی از حاضرین پسر گفت: «نه تنها توی این جمع، بلکه فکر می‌کنم ایشون تو کل دنیا تنها کسی باشن که این موضوع رو قبول ندارند!»

دستم را بالا بردم و گفتم: «منم شعر نو رو قبول ندارم! نوشته‌ی این خانم خیلی قشنگ بود، ولی شعر نبود!» آن پسر نیشخندی زد، اما چیزی نگفت!

مسئول کارگاه نگاهی به من انداخت و سپس رو کرد به آن پسر و گفت: «البته اشخاص زیادی هستند که این قالب شعری رو هنوز جز شعر به حساب نمیارن! از بحث خارج نشیم. آقای کریمی به نظرتون چه‌ کار کنیم؟! من دوست ندارم که شاعر خوبی مثل شما، توی جلسات شرکت نکنه، از طرفی دیگه، باید به عقاید دیگران هم احترام گذاشت و اونا رو قبول کرد؛ هر چند که اصلا به مذاق ما، خوش نیاند!» و در حالی که لبخندی روی صورتش نقش بست، ادامه داد: «خواهشا شما هم دندون روی جیگر بذارید!»

سپهر، در حالی‌که بالاتنه‌اش را به عقب داد و به تکیه‌گاه صندلی‌اش چسباند؛ سری تکان داد و گفت: «متاسفم...! به هیچ وجه نمی‌تونم!»

مسئول نفس عمیقی کشید، چند بار چانه‌اش را خاراند و سپس گفت: «خب می‌خواید اول دوستانی که کاراشون به سبک شعر نو نیست، شعرشون رو بخونند؛ بعد که خوندن این اشعار تموم شد و شما هم شعرتون رو خوندید، جلسه رو ترک کنید!»

سپهر سری تکان داد و گفت: «باشه... مشکلی نیست.» همزمان، چند نفر از حاضرین به صدا درآمدند که: «نه این که نمیشه! این یعنی توهین به ما! ما چرا باید کار ایشون رو بشنویم در حالی که ایشون برای شعر ما، احترام قائل نیست...!»

مسئول، کف دو دست‌هایش به هم چسباند و روی بینی و لبش، آن‌ها را خیمه کرد؛ و در همان حالت، به تک‌تک حاضرین نگاه انداخت. بعد، انگشتانش را در هم قلاب کرد و جلوی چانه‌اش گذاشت و با درماندگی، خندید. از خنده‌ی او، دیگر حاضرین هم خنده‌شان گرفت. مسئول هم رفته رفته خنده‌اش عمیق‎تر شد.

مسئول کارگاه، نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداخت و گفت: «وقت کارگاه تمومه!» و رو کرد به سپهر گفت: «راجع به مشکل شما هم بعدا یه فکری می‌کنیم. دوستان خسته نباشید.» همه بلند شدیم و از یکدیگر خداحافظی کردیم.

در راه برگشت به خانه، سپهر به من گفت: «جون من می‌بینی؟! هرکی از ننه‌ش قهر می‌کنه، یه خودکار می‌گیره دستش و یه چیزی می‌نویسه و اسمش رو می‌ذاره شعر... هِی روزگار!» روی شانه‌ی سپهر زدم و گفتم: «بی‌خیال! داری زیادی تند می‌ری. شنونده باید عاقل باشه!» سپهر گفت: «متاسفانه شنونده‌ی عاقلی هم دیگه نمونده...! اون‌قدر نوشته‌های آبکی و بی‌سروته خوندن که دیگه ذائقه‌شون عوض شده، رفته! چی بشه که یکی پیدا بشه و بتونه یه نقد درست و حسابی و یه ارزش‌گزاری بی‌نقص رو انجام بده!»

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/١٩
٠
٠
واااای.تو رو خدا این دوستتونو نیارین این ورا...کافیه دوتا انتقاد از داستانهای من بکنه،تا همین اول کاری ،داستان نویسی رو ببوسم بذارم کنار. بابا انتقاد باید آروم باشه تا اثر بذاره و طرف جبهه نگیره. خسته نباشید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/١٩
٠
٠
خوشبختانه (و یا متاسفانه!) داستان کاملا ساختگیه. ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٠
٠
٠
سلام خدای سبحان پناهتان باد
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
سلام. تشکر از حضور و همراهی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢١
١
٠
سلام زنده باشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨