مرد کوچک زندگیم (7)

مرد کوچک زندگیم (7)

نویسنده : زهرا- خسروی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

نمی‌دانم چند دقیقه گذشته بود که فشار دلتنگی، مامان را لای مشتم جمع کرده بودم و تکرار می‌کردم «مامان کجایی». نمی‌دانم؛ فقط وقتی بلند شدم معده‌ام می‌سوخت و ذهنم یارای درک زمان را نداشت. با مچاله کردن چشم‌هایم بلند شدم. لَبَم را با زبانم تَر کردم، دهانم بوی کَزِ چندش آوری می‌داد. دیشب را خوب نخوابیده بودم. هنوز کماکان صدای نرمِ مامان توی گوش‌هایم اِکو می‌شود، داریوش ... داریوش... پرده را کنار زدم، انگار با کنار زدن پرده خمیازه‌ام از خواب بیدار شده بود، به ساعت روی طاقچه نگاهی گذرا انداختم، نُه و ربع صبح بود، پس نه خبری از امیرعباس بود و نه محمد. رفتم سمت کمد تخت، کاغذی که رویش آدرس داریوش را نوشته بودم برداشتم، دلم می‌خواست پاره‌اش کنم و قید قولم را بزنم ولی صدای مامان روی دورِ تکرار بود و داریوش را صدا می‌زد.

چقدر از زمانِ خیره شدنم گذشته بود را یادم نیست. فقط وقتی پلک‌هایم را بهم زدم پشت در آبی کوچکی ایستاده بودم و سرتا پای کوچه‌ای لاغر را دید می‌زدم. کِشی کلفت به در وصل بود، دستم به سمتش رفت و به جلو کشیدش، هنوز ردپای قدیم در این حوالی‌ها به چشم می‌خورد، نه خبری از آیفون بود و نه ریموت ! با یک کِش که از لای دیوار به قفل در وصل بود می‌شد وارد خانه شوی. در باز شده بود و من به گلدان‌های کوچکی که پشت سر هم ردیف روی دیوارهای آجری نه چندان سرِ پا بودند خیره شده بودم. هنوز مُرَدَّد بودم اما خودم را به هر زوری بود پرت کردم توی حیاط، انگار دیگر انتخاب دست مغزم نبود، پاهایم خودشان می‌بریدند و می‌دوختند! در ورودی خانه را که باز کردم بوی افتضاح سیگار و دود مرا کشید عقب، پشت سر هم سرفه می‌زدم و چشم‌هایم بسته بود.

داریوش: سریرا جان تویی؟ بیا الان در و پنجره‌ها رو وا می‌کنم، بیا توو...

جلو تر از من وارد شد و در و پنجره‌ها را باز کرد، ادکلنی در دستش بود، پیس پیس به هوا داشت تزریقش می‌کرد با خودم می‌گفتم: «هوای اینجا زیر این همه دود خفه شده، انگار ادکلن تنفس مصنوعیِ» بوی دود و ادکلن مخلوط شده بود و تیز و تلخ! خودم را رساندم به یک پنجره‌ی بلند و بزرگ، شبیه در بود گوشه حال، خودش با فاصله روبروی من بدون روشن کردن چراغی نشست، شاید دلش نمی‌خواست چهره‌اش را رویت کنم! بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن، عجیب بود، مثل گذشته‌اش...

داریوش: «حاج باباتو یادته؟ حاج یونس رو میگم، از اون فرش فروشای معروف شهر بود، اون موقع من و بابات شاگرداش بودیم، حاج یونس همیشه کارای بزرگ رو می‌داد دست من ولی آخر تشویقاش نصیب بابای تو میشد، آدم حسودی نبودم، وضع مالیم جالب نبود، دو سال از کار کردنم پیش حاج یونس می‌گذشت که نزدیکای سال نو حال مادرم خراب شد، برده بودنش شفاخونه، بعد ده روز که حالش رو به راه شد، منم راهی تهران شدم و برگشتم سرکار، بابات نبود و حاج یونس سرم غرغر می‌کرد و می‌گفت: کدوم گوری بودی داریوش؟! بعدِ کلی غرغر کردن یه دفترچه داد دستم و یه آدرس، گفت برو دمِ خونم اینو بده دست دخترم و جَلدی برگرد، منم سریع راه افتادم. به در خونش رسیدم اولین باری بود که خونشو میدیدم، در که باز شد انگار کاخ روبروم بود، می‌خکوب اون فضا و اون همه تجملات شدم که یه دست روبروم تکون خورد و صدای ظریف یه دختر که ریز می‌خندید. من شبیه این خل و چلا چشام به دور و اطراف و با ولع خاصی نگاه می‌کردند، وقتی حواسم اومد سر جاش، سرمو انداختم زیر و به لکنت افتادم و گفتم : سسسسلااام اینو حاااج یونس داد بدم به شما!

- شما اسم داره، اسمشم سریراست.

سرم رو که پایین بود بلند کردم یه دختر با یه لبخند زیبا روبروی من بود...»

به اینجاش که رسید زد زیر گریه، توجهی بهش نکردم در حال آنالیز حرف‌هایش بودم، مامان را می‌شناخت پس... پس یعنی مامان هم... آره مامان هم او را می‌شناخت! بلند گفتم: «مامانمو از کجا میشناختی؟ اصلا تو کی هستی؟!»

خودم نزدیک بود از سوالم شاخ در بیارم! «تو کی هستی؟» انگار نمیشناختمش! برایم تازگی داشت. صدایش خراشیده و پیر، ریش‌هایی که خاکستری بودند و چشم‌هایی که می‌خواستند وادارم کنند که مظلومند!

داریوش: «من عاشقِ مادرت شدم همون روز»

این چی داشت می‌گفت، مرتیکه حالش با خودش نبود، عاشقِ مادر من؟ دیوانه شده بود!

گفتم: «چی میگی تو؟ حالت خوشه؟ درست حرف بزن ببینم .»

داریوش: «آره باورش برات سخته، اون روز یادته بعد تصادف تو و مادرت با اون کامیون وسط بزرگراه ،تو و مادرت و توی دو تا اتاق جدا بستری کرده بودن، هیچ نشونی ازتون نداشتن، من... من حتی نمی‌دونستم سریرا یه بچه داره، یه دختر! لعنتی لعنتییییی...»

گریه می‌کرد با صدای بلند، بغض راه گلوش را سَد کرده بود و توان حرف زدن را ازش گرفته بود. آن روز... یعنی او می‌دانست ما تصادف کردیم؟ چطور؟ آن روز را توی خاطرم آوردم، من توی اتاقی بودم که کلی مریض بدحال‌تر از خودم در حال ناله کردن و درد کشیدن بودند، نمی‌توانستم از جایم بلند شوم، پایم را گچ گرفته بودند. دیدم همه دارند داد می‌زنند، من هم داد می‌زدم: «مامااااان مامااااان کجاییی»

یک پرستار که کلافه شده بود آمد سمتم و گفت: چته بچه؟ چی میخوای؟

من: مامانمو کجاست؟

پرستار: مامانت کیه؟

من: سریرا

بیمار بغل دستی ام دستش را انداخت دور گردن پرستار، می‌خواست خفه‌اش کند، جیغ زدم و از حال رفتم، یادم است بعد از یک ماه وقتی فهمیدند کس و کاری ندارم و پولی، ولم کردن به امان خدا! اَه حالم از مرور آن زمان بهم می‌خورد، داد زدم سرش: «با مامان من چی کار کردی کثافت؟»

داریوش در حالی که هق هق می‌زد و آخ می‌کشید ادامه داد: «خواستم برم خواستگاریش، رفتم شهرستان تا مادرم رو راضی کنم و بیارمش، وقتی اومدم دیدم توی کل فرش فروشی دارن شیرینی پخش می‌کنن، امید یکی از شاگردای مغازه بغلی تعارفم کرد و گفت: بگیر داداش مبارک باشه رفیقت قاطی مرغ و خروسا شد. اول فکر کردم خودشه بعد فهمیدم بابات، عقد کرده بود با سریرا. همونجا افتادم روی پله‌ها، امید می‌گفت: حاجی یه شب شام دعوتش کرده و خودش واسطه‌ی این عقدِ، انگاری خیلی می‌خوادش پسره رو، از اون روز به بعد دیگه حوالی حاج یونس تاب نخوردم، یعنی کوله مو بستم و راهی خیابونای سرد و بی‌رحم تهران شدم، دنبال کار حالم خراب بود، مدام چهره‌ی خندون سریرا میومد جلوی چشمام، اون روز جلوی در بهم گفت: شما آقا داریوشی؟

فکر نمی‌کردم بشناسه، اصلن فکر نمیکردم بدونه من کیم گفتم: بله خودم هستم.

مشخص بود دختر پر شرّو شوریه، صداشم مثل صورتش خندون بود، تموم شد، همه‌ی خیال و آرزوهام همه به باد رفت»

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٦
٠
٠
عهههههههههههههه O_O وای منتظر بقیه شم خیلی هیجان انگیز شده زهرا ^_^
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
یار همیشگی داستان:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٩/١٧
٠
٤
زهرا جون شما که قبلا پستهات قشنگ بود چی شد یهو! بیا و بیخیال شو عطا کوچک این متن را به لقا اش ببخش و زودتر قاعده را ختم کن 7قسمت!بسه عزیز جمع بندی کن لطفا سریال که نیست :-)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
چیزی نمونده :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
داریوش: «من عاشقِ مادرت شدم همون روز» خیلی باحال شد :) خخخخخخخخخخخخ! ادامه بدید
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
خخخخ ،شمام دنبال سوژه اینا:)))) چیزی به آخرش نمونده مرسی که خوندید:))
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
قلب من ضعیفه ، انتظارش رو نداشتم ، یاد حال دیشب پیمان تو کیمیا افتادم چرا :دی !منتظر ادامه ی داستانیم:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
مرررررررسی پاییز پ خوبه هنوز:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
سلام:بازهم عالی است.خدایارتان
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/١٠/١١
٠
٠
همچنان عجله در نوشتن مشهوده عزیزم.اشکالات تایپی و دیکته ای به چشم میخوره.یه جایی وقتی خواستی ویرگول بزنی اشتباها به جای دکمه ی T از دکمه ی R استفاده کردی که به جای ویرگول«ریال» تایپ شده. من هنوز هم با دیالوگ نوسی هات مشکل دارم به نظرم تصنعی هستند مخصوصا حرفهای سریرا ولی روایت گری ات قویه
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١١
٠
٠
این قسمت افت داشت به شدت؛ هم در دیالوگ، هم در روایت و هم در چفت و بست برخورد سریرا با داریوش. اونم داریوشی که... باید دید چی میشه. یه اشتباهی هم شد یا من اشتباه می کنم؟ اسم مادرش هم سریرا بود؟ تا بعد...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨