شبی عاشق شدم گویی

شبی عاشق شدم گویی

نویسنده : sh_jahantiq

بعد از خیال جایی ست شبیه تو! و تو یعنی تماماً عشق ... و من وجودم یعنی عدم، مگر در سایه‌ی نگاهت، زیر این قوسِ بی انتها. راستی حالا که این‌ها را می‌نویسم نگاهت به من است دیگر؟ خیالم راحت باشد؟! که با جان و دل جمع شده‌ای در من و با عشق مرا می‌شنوی؟! باز هوایی شده‌ام، هواییِ کویت! آن‌جا که نمی‌دانم کجاست؟! بعضی‌ها گفته‌اند در ناکجایی و برخی گفته‌اند در هر کجایی. ای کجاوه‌هایت روی کاج‌های بلند، تو کجایی؟ گاهی خیالت می‌کنم در این مغزَکِ پِرس شده‌ی کوچکم ... و این باور کن کفر نیست. هر گاه که عاشقانه می‌بویَمَتُ می‌بوسمت و می‌شوم لولیِ سرمست؛ تقاصِ این بی‌حیایی‌ها را هم هر چه باشد می‌دهم، فقط بگذار عاشقانه‌هایم با تو باشد در این فصلِ سرد، که این دل گرم نمی‌شود مگر با سوز عشقی جاودان !

می‌دانی جانِ جانان؟ من شب‌ها را دوست‌تر دارم، که عاشقانه‌تر است از هر زمانی، که خلوت است و می‌توانیم با هم تنها باشیم. می‌توانم خیالم را ژرف‌تر و گسترده‌تر کنم تا تو! تا همان کجاوه‌ی  بلورینی که رویش نشسته‌ای و خداییِ مرا می‌کنی! شب‌های سردِ پر ستاره با یک ماهِ قرصِ زیبا ... ستاره و ماه دیگر چیست؟ نمی‌دانم من هم این‌ها را از اهالیِ باران شنیده‌ام، می‌گویند وقتی باران می‌آید ماه و ستاره‌ها دیده نمی‌شوند.

من اما از همیشه تا همیشه تنها یک خیال درباره‌ی این دو نام خواهم داشت، که آسمان پرده‌ای ست ما بین دنیای آدم‌ها و دنیای فرشته‌ها و این ستاره نام‌ها، روزنه‌هایی ست که تو ایجاد کرده‌ای که عطرِ نابِ حمداً لله های جاودانه‌ی فرشتگانت به دل‌های گاه تیره‌ی ما آدمکانِ زمینی برسد و از ظلمتِ زمینِ‌مان بکاهد! و ماه ... اینی که ماهش می‌نامند یک فرصت است، برای من دالانی ست به سمتِ تو؛ هنوز هم خیره سری‌هایِ این دخترک عجیب است برایت؟! شاید دیگر عادت کرده باشی! آخر هی در گوشم خواندند که دیوانه‌ها نباید در ماه خیره شوند! اما چگونه من از این حفره‌ی شگفت بگذرم وقتی می‌دانم راه به تو دارد این دالان، راه به آن سمتِ آسمان ... 

هی هی... این پَرپوش‌های سفید مَنظَرت را بگوی اینقدر با من غریبگی نکنند، می‌دانم که از تبارِ خاکم و آن‌ها افلاکیانند، منتها این‌جا همگی بنده‌ی تواییم و آمده‌ایم که یک دل نه صد دل عاشق تو باشیم. بماند که آن‌ها همیشه می‌توانند پاک و مطهر بمانن و منِ دخترک یک لاقبای بی‌همه چیز، باید در این بیست سالگیِ شورانگیزِ پر وسوسه، آتشِ خشم و شهوت و حسد و هزاران چیز دیگر را خاموش کنم تا کمی، زیاد که نه، کمی به اندازه‌ی یک پَرش کوتاهِ عمودی نزدیکت شوم! و نمی‌دانم اشک‌های کمرنگِ شبانه‌ام  می‌تواند این آتشی را که در این سن و سال در من بیش از پیش اوج گرفته و شعله کشیده را خاکستر کند؟! گیریم که همه‌اش خاکستر شد، جانی می‌ماند برایم که بروبانم خاکستر از دل ؟!

 همین حالا که از ژرفای دل این واژه‌های چاقِ اهلی را برمی‌کشَم و برای لبخندت با دستانِ کوچکم ضبح‌شان می‌کنم هم آتشی زیر پوستم غوغا می‌کند. شاید این واژه‌ها قربانیِ من به درگاهت باشد، وقتی دلم هوسِ عشقِ خلیل الله می‌کند. آرامِ جانم پس این آتش کی بر من گلستان خواهد شد؟! وقتی زبان قاصر از گفتگوست مرا چه به این‌که بخواهم وجبی تا خاک پایِ کلیم و الله را چهار دست و پای بخیزم؟! راستی که ذاتِ اقدسِ تو را این چرکین دلِ بی حیا لایق است؟! تو که مریمی داشته‌ای آنچنان عزیزِ درگاهت که تایی نداشت، مرا هم آیا پذیرایی؟

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠٧
١
٠
چقدر نوشته های شما قشنگن، من دوست دارم بتونم اینطوری بنویسم. راهی هست؟
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١٠/٠٨
١
٠
برین سراغ متن های این مدلی و بخونین و بخونین و بخونین... :)
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٠٩
١
٠
مرسی :) حتما میتونین :) فقط کافیه یه تکونی بخوره این دل :) به قول خانوم عظیم زاده خوندن متنهایی که به سبک دلخواهتونه کمک میکنه بتونید بهتر توی همون سبک بنویسید :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٧
١
٠
بازم یه متن لذت بخش دیگه از شما:) با تعابیر و کلماتی که استادانه کنار هم چیده شده و خواننده رو محصور (محسور یا شایدم حتی محثور!!) خودش می کنه. یه سوال ! حالا چرا (هواییِ کویت!) هدفی پشتش بوده یا نه؟؟
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٠٩
١
٠
سلام واقعا شرمنده میکنید :) مسلما شماها همتون استادین منم شاگرتون خجالت میکشم خب :(
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٠٧
١
٠
عالی بود ... واقعا لذت بردم ... تا حالا از این زاویه به آسمون شب نگاه نکرده بودم ، چه تعبیرهای زیبایی بود ، به دلم نشست .... ممنون بابت انتشار این دلنوشته زیبا :)
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٠٩
١
٠
سلام مرسی که نوشته مو خوندین :) خیلی خوشحالم :)
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
١
٠
بابا اینقدر سنگین ننویسید!!به فکر ما هم باشید.کل فسفری که دیشب از ماهی خوردن جذب کردم٬سوخت!! متن خوبی بود٬ولی نمیدونم چرا چند خط اولش با چند خط آخرش زیاد موزون نبود.شایدم من نفهمیدم!!
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٠٩
١
٠
سلام ممنونم از نظرت دوست خوب و همراهم :) راستش من خودم عاشق چند خظ آخر ینی همون پاراگراف آخر نوشتمم ! شاید خوب نتونستم منظورمو تو واژه ها برسونم :) عذرخواهی :))
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٠٧
١
٠
خیلی زیبا بود. خیلی... آفرین به شما که اینقدر زیبا نوشتید
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٠٩
١
٠
ممنونم :)))))))))))))))))))
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٠٧
١
٠
WoW پرررررفکت بوووود خانوم جهان تییییغ:)) مطلب قبلیتون هم ک در رادیو خونده شد امیدوارم این هم خونده شه ولی خوب طولانیه ی کم:)) ممنون از قلم زیباتون^__^
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٠٩
١
٠
سلام :)))))))))) عه ؟ واقعنی متنم تو رادیو خونده شد ؟؟؟؟؟ هیــــــــــــــــــــــــــععععععععع ^_____________^ ذووووووووووووق :))))))) خخخخ هول کردم :))
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٠٧
١
٠
من مثل دفه ی قبلی هنگ کردم ، ریستارت لفطن :|
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٠٩
١
٠
خخخخخخ :)))))
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١٠/٠٨
١
٠
:)) نوشته شما برای من از اون متن هایی که باید با تمرکز بخونی تا لذت ببری، یک متن ادبی محکم. :)
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٠٩
١
٠
واییییی خب نمیگین دوق مرگ میشم اینجوری نظر میدین ؟! :)
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
خیلی زیبا بود ...... دخترک دیار چلچله ها خیلی لذت بردم ...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣