دوست جان و قصاص یک شوخی!

دوست جان و قصاص یک شوخی!

نویسنده : حوا

گفت: «سیم تلفن خونشونو یه دزد از خدا بی خبر دزدیده» شاید هم کسی قصد دزدی داشته و به سیم تلفن آویزان شده است! (خلاصه از حرفایش اینطور متوجه شدم که سیم کشی خارجی تلفن‌شان نابود شده، چجوری‌اش را درست متوجه نشدم!).

گفت: «از مخابرات برای تعمیر سیم تلفن چند بار حضوری اومدن ولی مدام به مشکل برمیخوره» همچنان از تلفن همراهش با من در تماس بود؛ از آنجایی که او دوست صمیمی من محسوب می‌شد شیطنتم گل کرد و به شوخی گفتم: «اگه شاهزاده ای سوار بر اسب سفید بخواد با خونه‌ی شما تماس بگیره و برای امر خیر و غلامی بیاد چجوری شاهزاده خانوم ما رو پیدا کنه؟!» بعد از سکوت چند ثانیه ای و خارج شدن از بهت، گفت: «آره خب راست میگی...» در ابتدا متوجه نشدم که پشت سکوت و «آره خب راست میگی» رنجش خاطری وجود دارد!

از آن موقع به بعد (که تلفن خانه‌شان درست شد) هر زمان با خانه ما تماس می‌گیرد و تلفن مشغول است از شاهزاده سوار بر اسب سفید (کوفتی) یاد می‌کند که ممکن است پشت خط تلفن گیر کرده باشد! اما نه به شوخی و لحن دوستانه بلکه جدی و طعنه آلود!!! آن هم نه یک بار بلکه به تعداد دفعاتی که خط تلفن  مشغول است، پشت خط گیر می‌کند یا به دلیل خانه نبودن توهم میزند که خطمان ممکن است خراب شده باشد!

گفتم: «دوست جان آی دی کالر شماره و ساعت تماستو نشون میده ما اون موقع خونه نبودیم، اگه مشغول بود یا خرابی در کار بود شمارت نمیوفتاد!» بعد از صاف کردن صدایش نتیجه گیری می‌کند حتما تلفن منزل آنها دچار اختلال شده است... من هر بار در مقابل عمل دون شأن او لبخند میزنم و با خود میگویم بعد از سال‌ها دوستی او هنوز فرق بین شوخی و جدی من را متوجه نمی‌شود، او نه با یکبار بلکه با چند بار تلافی هم آرام نمیگیرد! و گاهی هم به دروغ متوسل میشود تا انرژی منفی‌ای که از شوخی بی غرض من دریافت کرده است را تخلیه کند!

ظاهرا آدمها دلشان با یکبار قصاص آرام نمیگیرد! خدا را شکر می‌کنم که خدای من بویی از منش انسانیت نبرده است و صرفا خداست! این‌روزها مدام از خود میپرسم چه شد که او با من در دوستی باز کرد؟ و چه شد که من هم از این در وارد شدم؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
شاید داداش داشتین فک کرده منظور دارین بعد خبری نشده ناراحت شده:)))))))
حوا
حوا
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
داداش مجرد نداشتم که بخواد در جواب این کارو انجام بده...
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
خوب شاید بنده خدا خواستگار نداشته بهش برخورده
حوا
حوا
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
راستش جناب اینطور از حرفاش متوجه شدم که برای امر خیر زیاد به خونشون مراجعه میکنن.... به هر حال خوشحالم که خواننده های این مطلب موضوع رو از زوایای مختلف میبینن و زود قضاوت نمیکنن =)
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
خطای دید داشته دوستتون و برداشت خوبی از رفتارتون نداشته
حوا
حوا
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
خب این تعبیر هم میتونه درست باشه....
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨