قصه دل / داستان کوتاه

قصه دل / داستان کوتاه

نویسنده : منا نبی زاده مقدم

به حلقه‌ای که در دستش بود وَر می‌رفت. یاد آن روزی افتاد که طه با عشق حلقه را در دستش کرد. وای که چقدر بعد از گذشت این همه سال، هنوز هم آن روز برایش روزی به یادماندنی و فراموش نشدنی است. افکارش بریده شد.

«راستی طه، یه خبر خوب؛ واسه ستاره خواستگار اومده، خیلی پا پیچ شدن، موندیم چی جوابشونو بدیم؟»

طه سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت.

«هی طه، با توام! بالاخره تو پدرشی، یه چیزی بگو، یه نظری بده!»

طه همچنان غرق سکوت بود.

« والا از دست سپهرم دیگه عاصی شدم . فکر می‌کردم وقتی بزرگ بشه، می‌شه عصای دستم» آهی کشید و گفت: «چی فکر می‌کردم، چی شد!؟»

 اطرافش را نگاه کرد. کسی نبود. «از حق نگذریم، بعضی اخلاقاش به خودت رفته. تازه، آقا تجدیدی هم ‌آورده، بفرما! اینم از شازده پسرت که میگفتی درس خونه! میگه: اگه مثل بچه‌های دیگه واسم معلم خصوصی می‌گرفتین، اینطوری نمی‌شد. من که دیگه واقعا موندم چی کار باید بکنم؟ آخه بی انصاف! تو نمیگی خرج خونه و این بچه‌ها رو کی باید بده؟! واقعا که؟! آخه آدمم اینقدر بی خیال؟!

 دیگر تاب نیاورد. اشک از چشمانش جاری شد و همانند بارانی، سنگ قبر طه را شست.

============

نویسنده: منا نبی زاده مقدم

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
چقدر تلخ :,( دنیا چه بی رحمی آخه تنهایی زوده ....
منا نبی زاده مقدم
منا نبی زاده مقدم
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
اوهوم :(
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
قشنگ بود ممنون :) اونجا که نوشتین "اطرافش را نگاه کرد، کسی نبود" متاسفانه ته ِ داستان رو لو داد، اگه همین یه قسمت نبود خیلی قشنگ تر می شد :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٣
١
٠
آره ،درسته که داستان کوتاه کوتاه بود ولی میشد دیر تر لو بره
منا نبی زاده مقدم
منا نبی زاده مقدم
٩٤/٠٩/١٣
١
١
زهرا جان، ممنونم از حضور، توجه، خوانش و نظرت دوست خوبم. اون قسمت یه جور مجوزه؛ برای گفتن این تیکه: "از حق نگذریم بعضی اخلاقاش به خودت رفته..." ! در عین حال ممکنه به قول شما باعث لو دادن ته داستان شده باشه، که این نکته رو هم نمیشه نادیده گرفت که کسی نبود، الزاما معنای قبرستان نداره و میتونه قبرستون شلوغ و پر آدم باشه..!!
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٤
١
٠
آها که اینجور ممنون از توضیح :)
منا نبی زاده مقدم
منا نبی زاده مقدم
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
آقا ناصر، امکانش هست ولی به ذکاوت شما هم بر می گرده!!
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
سلام. به به!..زنان وفادار!
منا نبی زاده مقدم
منا نبی زاده مقدم
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
علیکم السلام. ینی نیست؟ ینی نداریم؟؟
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
اوا؟!ببخشید .سلام. کی میگه نداریم؟...حالا مردان وفا دار رو بگی،شاید نباشه.خخخخ
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٩/١٤
١
٠
خیلی خوب ولی غم انگیز بود .
منا نبی زاده مقدم
منا نبی زاده مقدم
٩٤/٠٩/١٥
٠
١
اوهوم! همینطوره عزیزم.
منا نبی زاده مقدم
منا نبی زاده مقدم
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
z_amini: خب خدا رو شکر، مشکلمون حل شد ;)
منا نبی زاده مقدم
منا نبی زاده مقدم
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
زهرا خدائی: خواهش می کنم زهرا جان :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
غم انگیزه ...
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠