روزهای بدون فرمانده...
گپ و گفت دلی با همسر شهید مدافع حرم

روزهای بدون فرمانده...

نویسنده : مریم شیعه زاده

همسرش، علیرضا توسلی؛ فرمانده 42 ساله تیپ فاطمیون بود اما در زندگی‌اش هیچگاه خبری از رفاه و زرق و برق زندگی با یک فرمانده نبود. آرزو داشت یک روز به همراه فرمانده زندگی‌‌اش راهی سوریه شود و به پا بوس بانوی صبور برود اما سرنوشت چیز دیگری برایش رقم زد. اوایل امسال راهی شد اما بدون فرمانده. پای درد دل‌های ام البنین حسینی، همسر «ابوحامد» ،شهید مدافع حرم؛ که می‌نشینی از دلتنگی روزهای بدون فرمانده، می‌گوید. از 14 سال زندگی مشترک و خاطراتی که از او به جای مانده‌است. از اسفند سال گذشته و لحظه شنیدن خبر شهادتش... 


+ چطور با هم آشنا شدید؟ 

- تابستان سال 79 بود. یکی از همسایه‌ها به خانه ما آمد و عکسی را نشان پدر و مادرم داد. گفت نامش «علیرضا» ست. سید است و خانواده‌اش اصرار دارند با دختری سید ازدواج کند. لیستی بلند و بالا داشت از تمام دخترانی که فکر می‌کرد مناسب او هستند. درون لیست پر بود از اسامی دخترها با مدرک‌های تحصیلی، سن و مشخصات مختلف. 

+ و قرعه به نام تو افتاده بود؟ 

- بله. خواستگاری صورت گرفت اما بعد دیگر خبری از او و خانواده‌اش نشد. یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه و... پنج ماه گذشت! مادرم می‌گفت با خواستگارهای دیگر ازدواج کن. می‌گفت علیرضا یا تو را نپسندیده یا با دختر دیگری ازدواج کرده اما من همچنان منتظرش بودم. 

+ در این پنج ماه کجا بود؟

- عملیات! آمد و ازدواج سرگرفت. آخرین روزهای سال 79 ازدواج کردیم. 14 سال شانه به شانه هم و با فرزندانی که حالا 13، 10 و 4 ساله‌اند.

+ دوست نداشتی شوهرتان صبح با ظرف غذا و کیف سامسونت از خانه خارج می‌شد و عصر به خانه بر می‌گشت؟ 

- او مجاهد بود. روز خواستگاری همه این حرف‌ها را گفته بود. گفته بود که هر زمان احساس تکلیف کند می‌رود تا زمانی که صلح و آرامش برقرار شود. قرار بود در چنین روزی مثل بقیه مردها باشد.  

+ رابطه‌تان چطور بود؟ 

- گرم و صمیمی. این اواخر کمتر پیش ما می‌آمد و بیشتر در جبهه بود. برای خرید به بازار رفته بودم و یک شال سفید رنگ خریدم و به خانه برگشتم. شال را که برای نخستین بار روی سرم دید، پیش آمد و مثل همیشه شروع به تعریف و تمجید کرد. گفت تو به شال زیبایی می‌بخشی و هرچه بپوشی به تو می‌آید. بار دوم که شال را در حضور مهمانان سر کردم احساس کردم ناراحت شد. به سراغ‌اش رفتم و با دلخوری گفت رنگ روشن است و موهایت از زیر آن پیداست. فورا شال را عوض کردم و دیگر آن را سرم نکردم. تنها دلخوری‌هایی که گاهی برایش پیش می‌آمد به خاطر حجاب من بود. به حجابم اهمیت زیادی می‌داد و این اخلاق‌اش را دوست داشتم. 

+ آخرین بار که از او ناراحت شدی را به خاطر داری؟ 

پارسال از معدود سال‌هایی بود که روز تولد دختر بزرگم در مشهد بود. فاطمه خوشحال بود و برای باز کردن هدایا و فوت کردن شمع‌های تولدش لحظه شماری می‌کرد. درست روزی که قرار بود برای فاطمه جشن کوچکی بگیریم، ساعت یک‌و‌نیم به او تلفن شد که برای یک جلسه باید فورا به تهران بروند. موقع رفتنش همه ما ناراحت بودیم. لحظاتی فاطمه را در آغوش گرفت و قول داد که 11 شب برمی‌گردد. برگشت اما دیر شده بود و بچه‌ها از فرت خستگی خواب‌شان برده‌ بود. صبح روز بعد هدیه‌اش را به فاطمه داد و از دلش درآورد. قول داد که سال بعد، یعنی امسال؛ کنارمان باشد اما نبود. 

+ بچه‌ها شهادت پدر را پذیرفتند؟ 

- دختر کوچکم هنوز منتظر است تا او از عملیات برگردد. سراغ پدرش را زیاد می گیرد و هر بار به او می‌گویم شاید روزی با امام زمان (عج) آمد. 

+ فکرش را می‌کردید در یکی از همین عملیات‌ها ترک‌تان کنند؟ 

- وقتی از شهادت می‌گفت، به او تشر می‌زدم که چرا با ناامیدی حرف می‌زند. دو هفته قبل از شهادتش که با هم حرف می‌زدیم، باز هم این بحث را وسط کشید و وقتی فهمید ناراحت شدم، گفت: نترس! پر طاووس قشنگ است، به کرکس ندهند! دلم لرزید. 

+ کی به سوریه رفت؟

- سال 92. 

+ اولین غیبتش چند روز به درازا کشید. 

روز نبود. ماه بود. 7 ماه. پس از آن 7 ماه هم 18 روز ایران بود. 18 روزی که جلسه پشت جلسه برگزار می‌شد و او هم مجبور بود به شهرهای مختلف برود.  

+ از این وضع خسته نمی‌شدی؟ 

- من با همین‌ها علیرضا را دوست داشتم اما برای بچه‌ها سخت بود. حمید، پسرم می‌گفت بابایی یا نیست و نیست یا هست و نیست! نه از رفتنش خبر داشتم و نه از آمدنش. برای دیدنش بی‌قرار بودم اما می‌دانستم حتی وقتی پیش ماست هم دلش آن‌جاست.

+ دو سالی که آن‌جا بود، جمعا چند بار به ایران آمدند؟ 

- چهار بار. هربار هم مثل چشم به هم زدنی از پیش‌مان می‌رفت. آخرین بار اواسط آبان سال گذشته بود. 8 ماه است که شهید شده و 12 ماه است که او را ندیده‌ام.  

+ چهره محبوبی بود، با همرزمانش که صحبت می‌کردم این را فهمیدم.  

- همیشه می‌گفت برای بچه‌ها هدیه بخر تا به عنوان سوغاتی به آن‌ها بدهم. این‌جا وقت این کارها را ندارم اما هربار که می‌آمد چمدان لباس‌اش بوی عطر می‌داد و لباس‌ها تمیز و اتوکشیده بود. یک بار که با شیطنت به او گفتم «تو که وقت نداشتی؟» خندید و گفت بچه‌ها تا نیمه‌های شب بیدار می‌مانند تا من از راه برسم و لباس‌ها و جوراب‌هایم را بشویند. هر چقدر سعی می‌کنم مانع‌شان شوم، زیر بار نمی‌روند. هر روز اتاقم را تمیز می‌کنند و اجازه نمی‌دهند کمک‌شان کنم.  

+ چرا ابوحامد صدایشان می‌کردند، اسم پسرتان که حمید است؟

- حامد اسم جهادی تو بود و همرزمانش عمو حامد صدایش می‌کردند. همرزمان عرب زبان چون نمی‌توانستند عمو را خوب تلفظ کنند او را ابوحامد صدا می‌زندند.

+ آخرین ارتباط‌تان کی بود؟ 

- در سفر آخری که به ایران آمد برایم یک تلفن همراه هوشمند خرید تا از طریق شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشیم. جمعه عصر بود که دیدم، صبح آنلاین شده و من متوجه نشدم. شروع کردم به پیام دادن، اما خبری نشد. زنگ زدم. باز هم خبری نشد. شنبه باز هم تماس گرفتم. بالاخره 2 ظهر جوابم را داد. گفت «خانم! من صدایت را ندارم اما اینجا همه چیز خوب است. بالای یک تپه خوش آب و هوا ایستاده‌ام و شارژ گوشی‌ام دارد تمام می‌شود. نمی‌دانم کی دوباره به برق می‌رسم. نگران نباش و برایم دعا کن.» غم عالم نشست توی دلم. فهمیدم که عملیات سختی در پیش دارد و می‌خواهد دلداری‌ام بدهد. همان جا به حرم رفتم تا برایش دعا کنم. 

+ چطور خبر شهادتش را شنیدید؟ 

- اسفند بود و مشغول خانه تکانی بودم. یک شنبه، یعنی فردای آن روز در یکی از گروه‌هایی که متعلق به بچه‌های فاطمیون بود، پیام دلهره‌آوری دیدم. «فرمانده فاطمیون شهید شده» و چند علامت سوال. رنگم پرید. فشارم افتاد و خودم را به سختی نگه داشتم. چند نفر در گروه با او برخورد کردند که چرا شایعه پراکنی می‌کنی! این‌جا خانواده است و... . چند دقیقه بعد حرف‌اش را پس گرفت. 

+ بعد از آن چه شد؟ 

- برادر زاده‌اش پیامک داد. «از عمو چه خبر؟» نوشتم بی‌خبرم! شما چه خبر، گفت: «خبر خاصی نیست! شنیدم آنجا کمی شلوغ شده». بعدها فهمیدم خبر داشته و جرات نکرده که زنگ بزند تا مبادا از صدایش بفهمم. از جا بلند شدم. عکس‌اش را در آغوش گرفتم و چندین ساعت در اتاق گریستم. نمی‌دانستم باید چه کنم. نگرانش بودم. بند بند وجودم او را می‌خواست. 

+ همه چیز را فهمیدید؟ 

- فهمیدم اما نمی‌خواستم باور کنم. حال عجیبی داشتم. خانه‌تکانی باعث شده بود هیچ چیز سرجایش نباشد و همه خانه بهم ریخته باشد. از جایم بلند شدم و به خودم گفتم «بلندشو! فردا فرماندهان و همرزمان علیرضا برای تسلیت خواهند آمد.» رفتم سراغ آشپزخانه، کمی از ظرف‌ها را جا‌به‌جا کردم. بعد به خودم تشر زدم که چه می‌کنی؟ او زنده‌است. دوباره گوشه‌ای می‌نشستم و اشک می‌ریختیم. برمی‌خواستم. سردرگم بودم و هربار به سراغ بخشی از وسایل خانه می‌رفتم. می‌دانستم باید خودم و خانه را مهیا کنم اما چطور؟! نمی‌توانستم باور کنم. از خودم بی‌زار بودم که به همین راحتی خودم را آماده استقبال از کسانی می‌کنم که مرگ عزیزترینم را به من تسلیت خواهند گفت. قلم در دستم می‌لرزید، اشک می‌ریختم و لیستی می‌نوشتم از لوازمی که برای فردا لازم دارم ... و این حال تا نیمه‌های شب ادامه داشت. تا این‌که درمیان گریه خوابم برد. 

+ لحظه‌ای که مطمئن شدید، کی بود و چطور؟

- ساعت 4 صبح با صدای اذان از خواب پریدم. به سراغ گوشی رفتم و گروه بچه‌های فاطمیون را باز کردم. اولین چیزی که دیدم عکس علیرضا بود. با این بیت که روی عکس نقش بسته بود «کجایید ای شهیدان خدایی؟» ... خودتان بقیه‌اش را حدس بزنید. بعدها شنیدم در حال بررسی وضعیت عملیات با خمپاره داعشی‌ها شهید شده. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠٩/١١
٤
٠
نمی دونم زیر همچین مطلبی چی میشه نوشت، بگم...
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١١
٣
٠
شهادت هنر مردان خداست ... متشکر بابت این مطلب عالی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٩/١١
٣
٠
واای نمیدونم چی بگم :( خیلی مطلب خوبی بود خدا به خانوادشون صبر بده و خودشون رو با امام حسین محشور کنه :((
هاچ
هاچ
٩٤/٠٩/١١
٥
٣
اوضاع زندگیشون چطور بود؟
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
من نمی دونم چرا بهت منفی دادن :| سوال تو ، سوال منم بود چون حرف و حدیث های زیادی از حقوق شهدای مدافع شنیده بودم. وقتی درباره حقوق ازش پرسیدم و حرف هایی که شنیده بودم، هیچ کدوم رو تکذیب نکرد. حتی گفت من دیدم افرادی رو که قبل از رفتن درخواست فلان میزان معین حقوق و امکانات رفاهی رو برای خانواده شون دارن. اما اینم اضافه کرد که ابوحامد روز اعزام بهش گفته که تا دیروز تو مدیریت اقتصاد خانواده رو به عهده داشتی و از این به بعد هم خودت می دونی چطور بدون و کمک کسی از پس مخارج زندگی بر بیای. / به هرحال چیزی که من دیدم، با حرف هایی که شنیده بودم خیلــــی متفاوت بود.
هاچ
هاچ
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
این درسته که آدم زن و سه بچه شو به امون خدا ول کنه و بره اونجا؟
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
تا "درست" از نظر من و تو معنیش چی باشه؟! میشه اینطوری نگاه کرد که ابوحامد نظامی بوده! فرمانده یک تیپ و کسی که به فراخور کاری که انتخاب کرده، زندگیش با جنگ و درگیری گره خورده / یا حتی میشه از این زاویه نگاه کرد که اگر زمان 8 سال جنگ ایران و عراق هم ، همه همین دید رو داشتن، شاید ایرانی به شکل الان وجود نداشت! / به علاوه این نکته رو هم باید در نظر بگیریم که ادم های بی گناه زیادی دارن اونجا زجر می کشن، به طرز وحشتناکی کشته میشن و به کمک امثال ابوحامد سخت محتاجن و اگر قرار باشه همه خودشون رو کنار بکشن، یک نسل کشی تاسف بار اتقاق می افته. / کاری هم به بُعد اسلامی و اعتقادی این موضوع نداریم!
هاچ
هاچ
٩٤/٠٩/١٦
٠
٠
به نظرم اینکه آدم با عشق بره سمت شهادت در حالیکه این طرف هم کسی هست که بهش احتیاج داره درست نیست. من اگر همچین شخصیتی داشتم خب اصلا ازدواج نمی کردم.
سعید نایب
سعید نایب
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
ابوحامد از مردان خدا بود وشهادت لایق ایشان. گردان فاطمیون یکی ازبهترین خط شکنان جنگ های سوریه هستند. شهادتت مبارک برادر. شهادت هنر مردان خداست. با تشکر از سرکار خانم شیعه زاده.
سيد ناصر بهشتي
سيد ناصر بهشتي
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
انشالله در زمان ظهور رجعت كنند و در سپاه حضرتش، زيارتشان كنيم.
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
نمیدونم احساسما به این مطلب چطوری توصیف کنم فقط میتونم بگم خدا به خانوادشون صبر بده
سید کاظم
سید کاظم
٩٤/٠٩/١٢
٢
٠
نمیشه با یک متن از آنها گفت و تشکر کرد. دمشون گرم که خیلی خیلی مرد هستند.
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٢
٢
٠
آخی... بچه ش... چقدر سختش بوده ... خداصبرش بده ...
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٣
٢
٠
شهادتش مبارک
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
هنوز می رسد به گوش طنین آسمانیت ویادمان نرفته است صفا ومهربانیت زهر که پرسمت نشان زعشق گویدم سخن فدای عشق کرده ای تمام زندگانیت تمام ذکر وفکر تو خدای بود وبچه ها توقطره قطره ریختی به پای ما جوانیت وگفته ای که پایگاه عزیزتر زجان بود همیشه جاودان بود پیام جاودانیت // شعر روی سنگشونه، خدایش بیامرزد. / مرسی خانم شیعه زاده
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠