سردرگمی‌های یک صبح بارانی

سردرگمی‌های یک صبح بارانی

نویسنده : aynaz_sahrivar

شب حالمان خوب بود،فوتبال دیده بودیم و تخمه شکسته بودیم، شام تن ماهی داشتیم، نفهمیدم مامان هم از تن ماهی نپخته می‌ترسد یا نه، ولی یک جایی خوانده بودم می‌ترسند، خیلی هم زیاد، مامان را هیچ‌وقت نمی‌شود شناخت، یک روزی آن‌قدری جدی می‌شود که چیزی جز دستان پدر نمی‌تواند آرامش کنی و یک روزی آن‌قدری خوب و فریبا می‌شود که مادر و دختری را فراموش می‌کند و مثل بهترین خواهر دنیا در آغوشت میگیرد، مثل موزیک‌هایی که یک دفعه می‌گذارند قاطی حس و حال‌شان بشوی.

ساعت چهار منتظر صدای گوشی بودم که بیدارم کند، چشمانم تا آخرین حد خودشان باز بودند، پاهایم نیم خیز منتظر پیام شروع بودند تا از روی تخت بنفشم بلندم کنند، هوا بارانی بود، از همین هواهایی که مجبورت می‌کند به بزرگ‌ترین حماقت‌های زندگی‌ات فکر بکنی و های‌های با آسمان شهر گریه کنی. روزهای بارانی فقط یک وجه مشترک برای من دارند، آن هم راننده تاکسی آبی پوش است. هر روزی که باران ببارد می‌آید خیابان‌ها را دوره می‌کند، مسافرانش را تک تک انتخاب می‌کند و هر پنج نفرمان هر روز باران را از پشت شیشه‌های سردش تماشا می‌کنیم. شاید یک روزی کل مسیر را تکیه بدهم به دخترک قهوه‌ای پوش بغلیم و های‌های برایش گریه کنم، شاید هم یک روزی فلش سفیدم را پر از آهنگ‌های ترکیه‌ای محبوبم بکنم و هدیه‌اش بدهم به راننده‌ی تاکسی که هر ماه چند روزی مهمانش هستم.

امروز برایم مبهم بود، نمی‌دانستم به خاطر حماقت و کودکی‌های احمقانه‌ی دور و بری‌هایم گریه کنم یا سرم را بلند کنم و با صدای بلند بخندم، طوری که دندان آسیباب سومم که پزشک لاغر مردنی مطب سمت چپ موبایل فروشی مهدی برایم پرش کرده دیده شود. کم پیش می‌آید روز‌های بارانی موهایم را شانه بکنم و بگذارم شانه‌هایم را در آغوش بگیرند، ولی خوب امروز موهایم را باز کردم، گیره سر آبی رنگم را ازشان جدا کردم و گذاشتم به دنبال صدای باران تمام بالکن را بدوند، پدر جانم هر ماه یا هر هفته، قبل از رفتن به آرایشگاه موهایم را می‌زند کنار و گونه‌های سردم را بوسه باران می‌کند، راستش را بخواهید همین بوسه‌ها و خارش‌های بعدش برایم از هر چیز دیگری مهم‌تر است و البته زیباتر. دیروز موسوی کوچک آمد طرفم و گفت که بهشتی رفته کربلا، برای فریده کلی لبخند شاد زدم که چه خوب، همین دو روز پیش بود که چشم‌هایش را بسته بود و دست‌هایش را سفت چسبانده بود به هم و از همه‌مان خواسته بود اگر رفتیم کربلا او را هم دعا کنیم که هیچ وقت سعادت زیارت کربلا را ندارد. هوا ابری و بارانی و هزار کوفت و زهرمار دیگر بود که نمی‌گذاشت بفهمم روز دوست داشتن آهنگ‌های ترکیه‌ای تازه‌ام است یا دوست داشتن راننده تاکسی و یا دوست داشتن  ابرهای سیاه یا بوسه‌های پدر جان، ولی هوا آن‌طوری نبود که نتوان دوستت داشت.

+ بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت، وگرنه ناخن‌های صورتی‌ام را می‌کشیدم روی کیبور سیاه و نارنجی‌ام  و می‌نوشتم، از احمقیت و بچگی دور و بری‌هایم، از شهر که هر روز هزاران نفر را در خودش خفه می‌کند و کسی نیست که دستت را بگیرد و همراهت با صدای بلند گریه کند، باور کنید از همسایه‌ی پیرمان می‌نوشتم که چه قدر خوب بلد است صبح سرد و نیمه پاییزی‌ام  را خراب کند.

http://takecare1256.blogfa.com/

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
اخيييي جه غم انكييييز دلم از بارون كرفت
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
تقصیر بارون نیست :) مشکل از خودمونه
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
خیلی خوب بود، وبلاگتون رو توی پروفایلتون جیمی تون اضافه کنید تا لازم نباشه انتهای پستاتون بنویسیدش
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
حالا کار از محکم کاری عیب نمیکنه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨