اسلحه ارحام!
یادداشتی پیرامون به گلوله بستن پیوندهای فامیلی

اسلحه ارحام!

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

دقت‌کرده‌اید که جدیدا چقدر کمیت و کیفیت رفت‌ و آمد افراد فامیل‌ عوض شده؟ کاری به خوب یا بد شدنش ندارم اما از هر طرف که به قضیه نگاه کنید، صله ارحام‌های امروزی هیچ شباهتی به صله ارحام‌های سال‌های دور ندارند و همه چیزشان فرق می‌کند. مثلا؛

بچه‌ها: قدیم‌ها بچه‌ها موجودات چسبناکی به حساب می‌آمدند. چون معمولا بعد از ورود به منزل میزبان، به مادر خود می‌چسبیدند، از برداشتن هرگونه خوراکی بدون اجازه مادر خودداری می‌کردند و تا زمانی که میزبان جمله «برید تو اتاق با فلانی بازی کنید» را هشت بار به زبان نمی‌آورد، از جای خود تکان نمی‌خوردند. البته بچه‌های امروزی هم  چسبناک‌اند ولی با این تفاوت که قبل از درآوردن کفش جلوی خانه میزبان، می‌پرسند «رمز وای‌فای‌تون چیه؟» و بعد روی اولین کاناپه چسبیده و تا لحظه خروج هیچ‌گونه حرکتی از خود نشان نمی‌دهند.

نوجوان‌ها: قدیم‌ها نوجوان‌های فامیل انقدر زود به زود همدیگر را می‌دیدند که گاهی تکالیف‌شان را می‌بردند و با هم انجام می‌دادند، در مورد فوتبال دو شب قبلش حرف می‌زدند، برای منچ‌بازی کردن هفته بعدشان شرط بندی می‌کردند و... آن وقت نوجوان‌های حالا آن‌قدر غریبه‌اند با هم که وقتی می‌روند مهمانی، بعد از یک ساعت که یخ‌شان باز شود، تازه باید از هم بپرسند «راستی تو کلاس چندمی؟» 

جوان‌ها: قدیم‌ترها جوان‌های فامیل اشتیاق بیشتری برای دیدن هم داشتند. چون مثلا هر دختری توی اقوام‌شان پنج‌تا خواستگار داشت و گاهی هم پنج تا از دخترهای فامیل عاشق یکی از پسرها می‌شدند. اینطوری بود که دلشان می‌خواست زود به زود همدیگر را ببینند و تکلیف‌شان را بفهمند. اما حالا دیگر نه عقد دخترعمو و پسرعمو را روی آسمان می‌بندند و نه کسی عقیده‌اش این است که «ازدواج توی فامیل باشه بهتره». بعضا دیده شده که طرف توی یک مراسم عزا یا عروسی در بیست و سه سالگی، تازه فهمیده پسری که در هجده سالگی با او «این ریلیشن!» شده و بعد هم تمام، پسرخاله‌اش بوده!

میانسال‌ها: قدیم‌ها آدم‌بزرگ‌ها با هم از این حرف‌ها(!) نداشتند، بی‌خبر رفت‌ و ‌آمد می‌کردند، در مورد چیزهای روزمره حرف می‌زدند، برای پیک‌نیک آخر هفته برنامه می‌ریختند، آخرش هم اگر حرف‌ها طول می‌کشید، با یک تعارف ساده دور سفره می‌نشستند و یک لقمه حاضری با هم می‌خوردند. اما حالا برای دیدن هم (تازه اگر مجبور بشوند قوم و خویش‌شان را ببینند) باید از دو-سه هفته زودتر خبر بدهند که میزبان بتواند یک سفره از این‌جا تا آن‌جا(!) برایشان تدارک ببیند، در طول مدت مهمانی در مورد دارایی‌های مادی و معنوی‌شان حرف بزنند، ادا دربیاورند و بعد هم بروند و پشت سرشان را نگاه نکنند.

کهنسال‌ها: قدیم‌ها پیرزن‌ها و پیرمردهایی خوب محسوب می‌شدند که حتی اگر مادربزرگ شوهر خاله‌تان بودند، همین که پایتان را توی خانه‌شان می‌گذاشتید، جیب‌هایتان پر از آجیل و شکلات و مغزتان پر از خاطره‌ها و قصه‌های خوب می‌شد. اما حالا پیرزن‌ها و پیرمردهایی خوب به نظر می‌آیند که اصلا نمی‌شود به خانه‌شان رفت! چون خیلی باکلاس‌اند و معمولا سه چهار تا بچه توی خارج دارند که اگر سه ماه پیش هر کدام بمانند سال تمام می‌شود و وقتی برای بازدیدهای فامیلی نمی‌ماند!

می‌دانم که «صله» به معنای «وصل کردن»، و «ارحام» تقریبا برابر با «بستگان» است، اما با وضعی که شرحش نوشته شد، فکر می‌کنم دید و بازدیدهای فامیلی این روزها را بهتر است «اسلحه ارحام» صدا کنیم، نه صله ارحام!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١٠
١
٠
قدیم‌ها نوجوان‌های فامیل انقدر زود به زود همدیگر را می‌دیدند که گاهی تکالیف‌شان را می‌بردند و با هم انجام می‌دادند.... این جمله انقدر برای من ملموس بود که نتونستم در مقابلش سکوت کنم ... خانم نیک بنیاد امان از نوجوان های قدیم که دیروز انقدر به هم نزدیک بودند که مشق های شبشون رو باهم می نوشتند ولی... ولی امروز... امروز تبدیل شدن به جوان هایی که به قول شما بعد از یک ساعت تازه یخشون باز میشه ... نوجوان های دیروز ، جوان های امروزی که باهم غریبه شدند...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
٣
٠
اوهوم:( و گاهی اگه یه نوجوون یه سال بزرگتر توی فامیل بود انگار دنیا رو بهمون داده بودن. چون جواب تمام سوالات ریاضیمون رو میدونست:))
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠٩/١٠
١
٠
یادش بخیر
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
١
٠
واقعا...
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٩/١٠
١
٠
:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
١
٠
لبخند:)
e_abedinia
e_abedinia
٩٤/٠٩/١٠
١
٠
یادش بخیر قدیما.....
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
١
٠
بله یادش بخیر...
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٩/١٠
٢
٠
درود خانم نیک بنیاد. پرفکت نوشتین
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
١
٠
ازون جمله های چندزبانه بود ها! ممنون
امیر بهزادپور
امیر بهزادپور
٩٤/٠٩/١٠
٢
٠
خیلی خوب بیان کردید...ممنون....ای بابا خانم نیک بنیاد من یکی که خودم دلم خونه از این وضع....آخه ناسلامتی منم جزء گروه >جوان< ها میشم......:))) ....گرفتی چی میگم؟! ......موفق باشی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
٢
٠
بله بله گرفتم. فقط بیشتر بحثو ادامه نمیدم یهو دیدین فامیل درومدیم دلمون خون تر شد :)))
آووکادو
آووکادو
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
عالی بود :-))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
١
٠
تشکر:)
translator
translator
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
این ریلیشنه باحال بود خخخخخ عجیبا غریبا ولی اسلحه فک کنم زیاد به صله و ارحام ربط نداشت
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
٢
٠
ممنون:) اسلحه رو برای از یه طرف برای ربطش به روتیتر «به گلوله بستن...» آوردم و از طرق دیگه به خاطر شباهت نسبیش با کلمه صله. :) مرسی از نظرتون.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
١
٠
قبلنا خرجا كم بود:(
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
٢
٠
خیلیییییی کمتر.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
ای بابا! امان از دل جوونا. :))) تازه این رو هم میشه اضافه کرد که توی صد دقیقه مهمونی گاها صد تا زخم زبون بهم میزنن. :||
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١١
١
٠
امان، امان!!!:)))) آره واقعا این هم دیده شده.
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
خوب گفتینا قدیما (البته زیاد قدیم نه ها همون دوره ماقبل موبایل و نت و...)به وفور دیده میشد که وقتی فامیل دور هم جمع میشدن مخصوصا اگه تابستون بود و بچه ها فارغ بچه ها انقد با هم خوش میگذروندن که حاضر به جدایی نبودن و بعد یه هفته بچه مهمون رو میزبان با پیک موتوری میفرستاد خونشون ،اما حالا برا اینکه بچه میزبان رمز وای فا رو نگفته یا نذاشته با پلی فورش بازی کنه لحظه شماری میکنه برگرده خونه
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
آره دقیقا! ما قبلا ها وقت برگشتن گریه می کردیم اینا الان تمام مدت گریه می کنن که برگردن زودتر.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/١١
١
٠
سلام. یادمه ما هم که بچه بودیم، دهه پنچاهی‌ها از تفاوت نسل‌ و زمانه‌ی خودشون با دهه شصتی‌ها می‌گفتن! مطمئنا دهه هفتادی‌ها هم یه ایطو چیزایی(!) رو برای دهه هشتادی‌ها خواهند گفت!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
و هشتادی ها برای نودی ها و الی آخر...
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
١
٠
من الان از خونه عمم براتون كامنت ميذارم :) ديشب اومديم امروز هم مونديم(ايكون جزكي). :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
خوش بگذره:))))
یادوم زمینی
یادوم زمینی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
داغ دلمون تازه شد :) خیلییییی .... :')
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
این ازون داغ های مشترکه...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/١١
١
٠
من الان دارم هردو حالت جدید و قدیم رو باهم تجربه میکنم!!!! یکیش رو با خانواده مادرم و یکیش رو با خانواده پدرم! مرسی:)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
خانواده مامانه خوبه یا باباهه؟؟؟؟ معمولا خاله ها گرم ترن درسته؟؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
نه. بعضا دیده شده که برعکسش هم وجود داره:))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
بماند :))
سعید
سعید
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
واقعا جالب بود؛ در مورد دید و بازدید های فامیل هم دقیقا درست می فررمائید یه زمانی دیدن و رفتن به مهمونی بهانه ایی نمی خواست اما الان اگر مهمونی جایی بریم و سرزده باشه تا میزبان نفهمه برای چی رفتیم بی خیال نمیشه ... خیلی خوب بود قبلا ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
اوهوم درسته. آخه واقعا طوری شده که کسی بی دلیلی جایی نمیره انگار...
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
پوستر یادداشت عالییی؛ خودِ یادداشت هم عالی تَر تر! // تجربه دورهمی های خوب و صمیمی من برمیگرده به 5، 6 سال پیش! عجیبه که هرچقدر زمان جلوتر میره، رابطه ها هم مصنوعی تر و ضمخت تر به نظر میرسه :)) // مرسی نیلوفر عزیز
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
پوستر کار کیه؟ راست بگو. من به تعریف کردنت مشکوکم:))) مرسی از خودت :)
مهدی رنجبر
مهدی رنجبر
٩٤/٠٩/١٣
١
٠
من کاملا اون قسمت بچه ها رو درک میکنم از خدامون بود وقتی رفتیم بگن برید بازی کنید ولی وقتی میگفتنم برا این که رفتارمون اونجوری که مامان بابا گفتن باشه باید یه چند باری نه و تعارف میزدیم بعد میرفتیم... هعییی
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٤/١٢/٢٧
٠
٠
خیلی خوب بود...واقعا معضلی شده این قضیه
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
سلام خانم نیک بنیاد ممنون میشم پستهامو بخونید و نظر بدید
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
عکس پست بسی جالب بود
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠