مامان‌های دیجیتالی
دنیای مجازی، ربات و دیگر هیچ!

مامان‌های دیجیتالی

نویسنده : زهرا خدائی

مامان‌های قدیم وقتی حوصله‌شان سر می‌رفت، می‌رفتند چند سنگ برمی‌داشتند و با هم سن و سالان‌شان یک قل و دوقل بازی می‌کردند و خب چون احتمالاً خانواده‌های‌شان هم پر جمعیت بود شاید با کل خواهر و برادرها و بچه‌های فامیل دور هم جمع می‌شدند یک بازی گروهی مثل هفت سنگ یا هر چیز دیگر انجام می‌دادند.

مامان‌های قدیم سن‌شان که بالاتر رفت و دیگر به آن‌ها می‌گفتند «ماشاالله برای خوت دیگه خانومی شدی»، موقع بی‌کاری یاد گرفتند میل به دست بگیرند و یکی از زیر و یکی از رو ببافند، یا قلاب به دست بگیرند و پایه کوتاه و پایه بلند بزنند و اگر خیلی دُز خانمی‌گری‌شان بالا می‌رفت، قیچی به دست می‌شدند و روی پارچه‌ها الگو می‌کشیدند و برای خودشان لباس می‌دوختند.

اما ما، مامان‌های آینده، مامان‌های دیجیتالی هستیم، حوصله‌مان که سر می‌رود می‌رویم سراغ گوشی و با آن بازی می‌کنیم، وای فای یا اشتراک اینترنت زیاد داشته باشیم می‌رویم تلگرام و اینستاگرام یا می‌نشینیم پای همین کامپیوتر و هی تق تق به کیبورد می‌زنیم. نهایتش خیلی حوصله‌مان سر برود با دوستانِ جان جانی‌مان می‌رویم پارک یا کافی شاپ یا کتاب می‌خوانیم.

حالا هم در این عصر از چپ و راست خبر می‌رسد که یک ربات با چندین و چند آپشن تولید شد، ربات‌هایی که کم‌کم صدای پای‌شان به گوش می‌رسد و تا چشم روی هم بگذاریم می‌بینیم یکی‌شان آمده و توی خانه‌ی ما دارد جارو می‌کشد یا ظرف می‌شوید و یا حتی میل به دست شده و می‌بافد!

مامان‌های قدیم، مامان‌های با حوصله‌ای بودند، تمام تلاش‌شان را کردند که هر چه بلدند و می‌دانند را به ما که فرزندشان هستیم یاد بدهند. ما که فرزندهای همچین مامان‌های هنرمندی بودیم شدیم این! طفلک بچه‌های ما که مامان‌هایی مثل ما دارند.

فکر کن یک روز که خسته از سرکار برگشته‌ای و عصرش مشغول استراحتی فرزندت توی یکی از سرچ‌های اینترنتی‌اش به انواع بافتنی برسد بعد برگردد و به تو بگوید: «مامان تو بافتنی بلدی؟»، بعد تو مردد شوی که بگویی آری یا نه، اگر بگویی آری فرزندت برمی‌گردد و به تو می‌گوید: «خب برام یه شال می‌بافی؟» یا «پس چرا تا حالا هیچی برام نبافتی؟» و اگر بگویی نه فرزندت می‌گوید: «چرا؟»  

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
سلام....احسنت...
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
سلام ممنون :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
لالایی می خوندن قدیما الان می بینم با گوش یه لالایی پخش می کنن بچه بشنوه بخوابه ، آخه حیف ِ تن صدای مامان نیست :|
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
واقعا گناه دارن بچه ها :(
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١٠
٢
٠
مطلب زیبایی بود ولی بهتره کمی بیشتر توضیح و پر و بال بیشتری بهش می دادی ؛ یعنی من اینطوری بیشتر دوست دارم :) به نظرم اگر دختری مادر هنرمندی داشته باشه به طور حتم هنر مادر به دختر سرایت خواهد کرد ، خواسته یا ناخواسته مادرهای هنرمند هنر و ظرافت خودشون رو آموزش میدن ، هیچ مادر هنرمندی نمی تونه فرزندان بی هنری رو تربیت کنه مگر اینکه فقط اسما هنرمند باشه :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٠
١
٠
ممنون، آره جا داشت بیشتر بنویسم ولی خب تو این دوره و زمونه ملت حوصله خوندن متن طولانی رو ندارن :) می دونی الهام من مادر هنرمندی رو دیدیم که خواسته به بچش از هنرش یاد بده ولی بچش گفته مامان نمیخوام و حوصله شو ندارم :) مشکل بی حوصلگی بعضی بچه هاست، مامان میخواد که یاد بده ولی بچه استقبال نمیکنه :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١١
١
٠
درسته :) ولی اگر نوشته ها زیبا باشه ، چیزی که من توی نوشته های شما دیدم آدم های اهل مطالعه رو راغب میکنه که بیشتر از جزئیات بدونن :) آره ولی فکر نمیکنم هیچ رگ و ریشه ای از هنرهای مادر به فرزند رخنه نکنه .. خود من یکی از همین بچه هایی بودم که 15 سالگیم از خیلی از هنر های مادر گریزان بودم اما امروز خودم دنبالش هستم که بهم یاد بده :) هنر مادر بلاخره یک روز دامن فرزندش رو هم رنگی خواهد کرد ^_^
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١١
١
٠
من اینجا باز جواب دادم کوش ؟ :/ چیز بدی که نگفته بودم حرف الهام رو تایید کردم :/
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١١
١
٠
زهرا جون هرچی من میگم بگو " چشم " یک به دو نکن :)) :D
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
دعا كنين ماماناي جيمي هيش كدوم اين مدلي نشن خخخخخ حداقل كاريه ك ميشه كرد
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
آمین :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
نداشتن هنرهایی از قبیل قلاب بافی یا نبود حوصله کوچکترین تهدیدیه که مادرهای آینده ما رو تهدید میکنه!
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
بله متاسفانه ....
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات