هر چه این کابینت‌ها را دستمال می‌کشم تمیز نمی‌شود. همه‌اش حس می‌کنم جای دست و پا رویش مانده. مامانم همه‌اش می‌گوید من دچار وسواس شده‌ام، ولی من می‌گویم فقط به تمیزی اهمیت بیشتری می‌دهم.

اه... کاش می‌شد این کابینت‌های  mdfرا با آب شست. اصلا کاش کابینت فلزی گرفته بودیم‌ها.

مامانم داد می‌زند: بسه دیگه، بیا بشین.

می‌روم روبروش می‌نشینم اما دستمال هنوز توی دستم است. به نظرم مامانم هم رفته توی گروه شوهرم و خانواده‌اش، ولی برای من دیگر هیچ چیزی مهم نیست، کافی است یک بار دیگر او را توی آشپزخانه نازنینم ببینم تا از زندگی ساقطش کنم. دیگر ترسی هم ندارم. نمی‌توانم بهش فکر نکنم حتی اگر کل زندگی مشترکم را پای این به قول این‌ها وسواس بگذارم.

شام را در سکوت همراه همسر و دخترم می‌خوریم. مدتی است که به خاطر دخترم یک جورهایی آتش بس دادیم. بعد خوردن شام شوهرم می‌رود سمت اتاق خواب. مهم نیست که کمکم نمی‌کند تا ظرف‌ها را جمع کنم، اصلا خودم خواستم پایش را نگذارد توی آشپزخانه. چون به جای کمک، بدتر همه جا را به گند می‌کشد. بعد از شستن ظرف‌ها همه جا را دوباره دستمال می‌کشم، بعد می‌روم تا سری به دخترم بزنم.

توی تخت خوابش دارد کتاب می‌خواند. نگاه خیره من را که می‌بیند، می‌خندد و می‌گوید: فقط چند صفحه مونده مامان. بعدنگاه مظلومش را که اصلا هم بهش نمی‌آید به من می‌دوزد. کنارش می‌نشینم و کتاب را که محکم نگه داشته از دستش می‌کشم بیرون. روی تخت می‌خوابانمش و می‌گویم: دیر وقته، بهتره که بخوابی.

دستش را دور گردنم حلقه می‌کند و می‌گوید: مامان پیشم می‌خوابی؟

قبول می‌کنم. شاید هم از خدام است. به زحمت دوتایی توی تخت یک نفره‌اش جا می‌شویم. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد که با احساس تشنگی از خواب بیدار می‌شوم. می‌روم توی آشپزخانه، توی نور ضعیف می‌بینم که پشت به من، وسط آشپزخانه است. دستم را دراز می‌کنم سمت چماقی که برای همین کار کنار گذاشته‌ام. باید سریع عمل کنم تا فرصت نشان دادن هرعکس العملی را ازش بگیرم. یک... دو... سه... سه قدم بلند برمی‌دارم به سمتش، دستم را بالا می‌برم و خیلی سریع پایین می‌آورم، یک جیغ بلند هم چاشنی ضربه‌ام می‌کنم تا تمام حرصم را خالی کنم، حتی فرصت یک ناله هم بهش نمی‌دهم.

نه! بدتر از این نمی‌شود، خون به همه جا پاشیده شده... نه!...

عقب عقب می‌روم. شاید می‌خواهم فرار کنم که می‌خورم به چیزی! چماق از دستم می‌افتد؛ دست‌هایی من را به سمت عقب می‌چرخاند؛ قیافه وحشت زده‌ام را که می‌بیند، من را توی بغلش جا می‌دهد، دخترم از اتاق می‌آید بیرون و می‌گوید: چی شده مامان؟!

ما را همراه هم می‌برد سمت اتاق دخترم، دوباره مثل قبل خودمان را توی تخت جا می‌دهیم. نگاهش می‌کنم، لبخند می‌زند و می‌گوید: رنگت پریده‌ها... خیلی ترسیدی! اونم از یه موش فسقلی!

می‌خواهم اخم کنم اما نمی‌شود، لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند؛ چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم بخوابم. کابوسم را تموم کردم، حالا وقت استراحت است!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
عالی بود! خیلی خوشم اومد ، موش وای خدا =)))))
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
ممنونم.خوشحالم که خوشتون اومده. من کلا تعریف میشنوم خوشحال میشم.خخخخخ
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
خدایی من ذهمنم جای سوسک بود، موش رو فکر نمی‌کردم. به شخصه اگه موش بیاد خونم، به شوستن اکتفا نمی‌کنم و بعد از شستن خونه رو میسوزونم!!!
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
نه بابا.شما به وسواس اعتقاد دارین؟...خخخخ...ممنون از توجه و حضورتون.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
از اونجایی که از تعریف خوشحال میشد:خیلی زیبا و عالی و شگفت انگیز بود ولی این شخصیت وسواسی خیلی رو اعصاب بود():! موش که خیلی گوگولیه!!سوسک چندشه٬مخصوصأ شاخک هاش!!ولی معمولا نمیکشمشون٬مذاکره میکنیم٬با لبخند حلش میکنم!!
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
ممنون از حضورتون... ممنون از تعریف تون... جدی؟مذاکره میکنین؟ این سوسک و موش های ما کلا بی منطق هستن.اهل مذاکره نیستن
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
اهل مذاکره ک هستن٬فقط باید بلد باشی چطوری بهشون لبخند بزنی و چطوری باهاشون قدم بزنی!!ایرانی جماعت٬حالا آدم و جانورش٬کلأ با منطق و اهل مذاکره هستن!!از گزینه های رو و زیر میز هم خوشش نمیاد!!
سمیه
سمیه
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
اخیشش با لا خره باز کرد اینج خوب بود
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
دوست گلم.هرچند کوتاه بود،ولی ممنون از تعریفت. ممنون از حضورت.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
تهش خیلی جالب بود:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
حالا واقعا درین حد وسواسی هستید؟؟
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
منو میگید؟نه بابا...منو اگه مامانم نباشه زندگیم برفناس.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
ممنونم.اولین داستانیه که دور از فضای غم و غصه نوشته ام...دیگه دوستام از مدل نوشته های غم انگیزم شاکی بودن.
ندا
ندا
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
واااااااای عالی بود،اه اه چقد چندشم میشه ازموش ایییییش،من ک ببینم اصن بش نزدیک نمیشم،اه اه
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
ممنونم ندا بانو...لطف داری! ولی حتما یه حکمتی تو آفرینش این موجودات هم هست که ما ازش بی خبریم
ساره
ساره
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
جالب بود خوشمان آمد...
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
٢
٠
خوشحالم که خوشتون اومده دوست عزیز.
sahar
sahar
٩٤/٠٩/٢٢
١
١
مثل همیشه عالی ..:-)..
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٢
٢
٠
ممنونم.اون همیشه خیلی به دلم نشست.خخخخ
Vania
Vania
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
موش که خیلی گوگولیه..البته تو آشپزخونه چندشه! یه لحظه دلم سوخت به حالش از پشت سر،یهویی، شاید اومده بوده یه لقمه نونی پنیری پیدا کنه واسه اهل و عیالش ببره!طفلک!///اون وسواسی بودن خانومه رو تقریبا خوب نشون دادین.با همین مثلا مدام دستمال به دست بودن یا اینکه میخاد کابینت هارو هم با آب بشوره. ولی درمورد کشتن موش بنظرم با استفاده از چماق یه مقدار زیادی اغراق شده.راه حل ساده تر مثل مرگ موش یا تله خیلی بهتره.(البته احتمالا برای هیجان انگیزتر کردن داستانتون چماق استفاده کردین)//یه مورد دیگه هم اینکه موش جثه ای نداره که خونش بپاشه به همه جا!..و نکته آخر اینکه اینطور داستانها تازگی زیاد شدن و تقریبا میشه از اول حدس زد قراره با یه پایان غافلگیر کننده روبرو شد.البته این به معنای بد بودن داستان شما نیست.اتفاقا خوب نوشته بودین:)..و اینکه قلمتون پربار و منتظر مطالب بعدی و بهترتون هستیم:)
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام.ممنونم از حضورتون.بهبه!خوب تعریف کردین.خوشماومد.نمی فهمم،موش چندش کجاش گوگولیه؟راست گفته ان هنرمندا روحیه شون لطیفه...ما تله موش گذاشتیم ،موشه پنیر شو خورد ،ظرفشو پس اورد.خخخخ...بعد ،شاید موشی که ما کشتیم غول پیکر بوده که از چماق استفاده کردیم.خونش هم لابد زیاد میشه دیگه.... اما جدای از شوخی،واسهیه وسواسی لکه خون هم عذاب آوره چه برسه به خون یه موش! ممنونم که وقت گذاشتید.
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
مامانم تعریف می کنه میگه قدیما مثلا همسایه میومده می گفته لحافمون رو موش خورده مواظب باشید بعد همه ی سم فروشی ها سم مووووش داشتن و هی مدلای جدید موش کشی میومده :دی
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
زنده باشن مادرتون.بله هر روز مدل های جدیدش میاد. الان چسب موش هم داریم.میریز ن رو یه تیکه کارتن موش بهش میچسبه.اما کی موش و بندازه بیرون؟...ایییییی..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ودرودبرشما:جالب بود.شادکام باشید
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام.ممنونم از توجه تون.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام خواهش میکنم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات