لطفا بی صدا جیغ بزنید!
گذری کوتاه از چند خطی‌های کوتاه

لطفا بی صدا جیغ بزنید!

نویسنده : رضا ریاحی

هر زمان که صحبت از داستان می‌شود، این داستان‌های کوتاه هستند که محبوبیتی دوچندان درمیان مخاطبان دارند. این محبوبیت از جهت صرف زمان کمتر و نهایتا رسیدن به اوج داستان و سرانجام آن نشات می‌گیرد. به طور حتم خواندن داستان‌های کوتاه بسی لذت بخش‌تر خواهد بود، چراکه شاهد تنوع بسیاری در آن هستیم. ازطرفی خط روایت چنین داستانی را بهتر می‌توان درک نمود و دنبال کرد. داستان‌های کوتاه به نسبت داستان‌های بلند و رمان‌ها، می‌توانند الهام بخش‌تر و همذات پندارتر با مخاطب خود ظاهر شوند.

از این‌رو گریزی می‌زنیم به تعدادی داستان کوتاه.

اولین، کوتاه‌ترین داستان کوتاه موجود است که تنها در 6 کلمه نوشته شده است.

for sale: baby shoes, never worn.

«براي فروش: کفش بچه، هرگز پوشيده نشده.»

داستان فوق از ارنست همينگوی است که براي شرکت در يک مسابقه نوشته و برنده‌ی آن مسابقه نيز شده است. همچنين وی اين داستان کوتاه را در يک شرط بندی با يکي از دوستانش که ادعا کرده بود با 6 کلمه نمي‌توان داستان نوشت، نوشته است.

همچنين کوتاه‌ترين داستان ترسناک دنيا نيز داستان 12 کلمه‌ای زير است که نويسنده آن مشخص نيست.

«آخرين انسان زمين تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.»

در ادامه از آن‌جا که برای خود من، این نمونه‌ها بسیار جالب بود، تعدادی دیگر از این چند خطی‌های کوتاه را با ژانری دلهره آور برای‌تان آورده‌ام. گفتنی است با تمام شگفتی‌هایی که درخود دارند، نویسنده آن‌ها نامشخص است!

«با صدای چندضربه به شیشه ازخواب بیدار شدم. اول فکر کردم صدا از پنجره می‌آید، تا این‌که صدا را از آینه شنیدم.»

**

«زنم که کنارم روی تخت خوابیده بود، ازمن پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس می‌کشم؟

اما من سنگین نفس نمی‌کشیدم!»

**

«زنم مرا دیشب از خواب بیدار کرد که به من بگوید یک دزد وارد خانه‌مان شده. دوسال پیش، یک دزد وارد خانه‌مان شد و زنم را کشت!»

**

«با صدای بیسیمی که در اتاق بچه هست بیدار شدم و شنیدم همسرم برایش لالایی می‌خواند.

روی تخت کمی جابجا شدم و دستم خورد به همسرم که کنار من خوابیده بود!»

**

«من همیشه فکر می‌کردم گربه‌ی من یک مشکلی دارد. آخر همیشه به من زل می‌زند تا این‌که یک بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سرمن زل می‌زده!»

**

«هیچ چیز مثل خنده‌ی یک نوزاد، زیبا نیست مگر این‌که ساعت یک شب باشد و در خانه تنها باشی!»

**

«بچم رو بغل کردم و توی تختش گذاشتم که به من گفت: بابایی، زیر تخت رونگاه کن هیولا نباشه. من هم برای این‌که آرامش کنم زیر تخت را نگاه کردم.

زیر تخت بچه‌ام را دیدم که به من گفت: بابایی، یکی روتخت منه!»

**

«یک عکس ازخودم که روی تختم خوابیده‌ام توی گوشیم بود. من تنها زندگی می‌کنم!»

**

«یک دختر صدای مادرش را شنید که از طبقه پایین داد می‌زد و صداش می‌کرد. به همین خاطر بلند شد تا برود پایین.

وقتی به پله‌ها رسید و خواست که پایین برود، مادرش به داخل اتاق کشیدش و گفت: من هم صدا رو شنیدم!»

**

«آخرین چیزی که دیدم ساعت رومیزی‌ام بود که 12:07 دقیقه را نشان می‌داد و این زمانی بود که یک زن، ناخون‌های بلند و پوسیده‌اش را درسینه‌ام فرو کرد و با دست دیگرش جلوی دهانم را گرفته بود که صدایم درنیاید. ناگهان ازخواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می‌دیده‌ام که چشمم به ساعت رومیزی‌ام افتاد که 12:06 دقیقه را نشان می‌داد. درب کمد دیواریم با صدایی آرام باز شد.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٢٢
٢
١
وای چقد باحال بودن همشون مخصوصا آخری و اون گربه و لالایی و ضربه به آیینه ، ممنون :) من شب خوابم نمیبره دیگه :| :/ :دی
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
ممنون ازشما // شب آرامی داشته باشین {^ـ^}
پیک
پیک
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
موضوع جالبی بود نخونده بودم
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
سپاس :))
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
داستان آخری دیگه واقعا ترسناک بود واقعا قبلیا حس ترس نداشت برام ولی آخری حسن ختامی بود برای خودش خخخ تصورشم وحشتناکه
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
آره دقیقا منم از داستان آخر بیشتر لذت میبرم :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
بعضیاشو خونده بودم ولی خیلیاشو نه...ترسناک بود:دی..بسی ممنون:)لذت بردم
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
ممنون ازشما عاطفه خانوم :))
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٢٢
١
٠
قلب من ضعیفه، اینا چیه!!!
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
خخخخ میتونه چاشنی استرس و ااضطراب کار باشه
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
شوخی میکننا اینقد مشت و لگد خوردن ک از قوی هم قوی تر شده تا میتونید بزارید ازین چیزا :دی
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
یاد آقای موسی زاده افتادم ^__^ اینا عاااالی ان عاولی :))
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
بشه که جلسه آخرو بتونم بیام استفاده کنم :|
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
بلی بلی برنامه خوبی در راه عصط ^__^
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
مرسی خیلی جالب بود مخصوصا این («بچم رو بغل کردم و توی تختش گذاشتم که به من گفت: بابایی، زیر تخت رونگاه کن ... ) البته بعد از آخریه :)
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
بله همینطوره، ممنونم ازشما :))
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
خوب بودن ولی ۹۵درصدشون رو خونده بودم٬یعنی فقط اولی رو نخونده بودم!
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
بعله دیگه، پیش میاد // بازم جای شکرش باقی که اولی جدید بود واستون :))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
این از همه خدایی ترسناک تر بود : «هیچ چیز مثل خنده‌ی یک نوزاد، زیبا نیست مگر این‌که ساعت یک شب باشد و در خانه تنها باشی!»
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
خخخخ آره واقعا :))
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
واقعا سخته ها فکرشو بکن. منکه میمیرم واقعا
Samira
Samira
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
خیلی زیادی خوب بود...
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
خیلی زیادی ممنونم :))
مهلا.س.
مهلا.س.
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
با مزه بودن و ترسناک!خصوصا آخری!!!عآلی!!اما من از چیزای ترسناک خوشم نمیاد خصوصا وقتی تنهام!!!
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
معمولا هیچکس ازچیزای ترسناک خوشش نمیاد // مرسی دوست عزیز :))
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
اقا رضا لطفا ملزومات سایلنت کردن جیغ رو معرفی کن برادر:)
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
خخخ ی پارچه ای، روتختی چیزی بچپانید دردهان :)))
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
وای عالی بود همش نمیدونم از کدوم یکی تعریف کنم ولی اخری و اون بچه هه ک زیر تخت بوده خوب بود :)
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
آره همشون درحدواندازه خودشون خیلی عالی بودن / تشکر علی جان:))
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
ولی من اینو نمیفمم «براي فروش: کفش بچه، هرگز پوشيده نشده.
Vania
Vania
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
این جزء ترسناکا نیست..گریه داره...کفش های یه نوزاد که هرگر پوشیده نشده و الان برای فروش گذاشته شده.یحتمل بچه مرده:(
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
این جدا ازقسمت دوم مطلب بود که کوتاه ترین داستان دنیاست // درادامه تمونه هایی ترسناک آوردم :)) // تعبیر وانیا خانوم هم عالی بود :))
فائزه
فائزه
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
وانیا چه قدر تعبیرت غمناک بود :((...من فکر کردم مثلا کفشه براش تنگ بوده بعد الان می خواستن بفروشنش=))
Vania
Vania
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
واکنش اینجانب و یه عده از دوستان بعد از شنیدن اینا خنده بود. خداییش ترس نداشت برام..الاایحال تشکر :) قلمتون مانا
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
خب مزش الان رفته، ای کاش اول مطلب توصیه میکردم تنها و نیمه شب بخونید و خودتون رودرمحیط تصور کنید. شاید الان اوضاع فرق میکرد :))) ممنونم دوست عزیز
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
اولین بار نمونه ی این ترسانک ها رو تو یه گروه تلگرامی خوندم ، شب بود تاریکم بود !ترسم بود :| جرات نمی کردم پشت سرم رو نگاه کنم حتی:|
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
{^ـ^} درکتون میکنم، ممنونم :))
فائزه
فائزه
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
خیلی خوبن اینا :)))))))))))
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
بله خیللللی :))))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام: درپناه حضرت پروردگار/جانتان لبریزازعطربهار/زنده باشید
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سپاس فراوان ازشما استاد عزیزم :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام جناب ریاحی عزیز:شادکام باشید
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
گاهی وقتا خوبه آدم ادای ترسوها رو در بیاره!! :))))
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
بعله شاید!! :)))
سلما
سلما
٩٤/٠٩/٢٨
٠
٠
خیلی جالب بود برام ممنون اقای ریاحی
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
خواهش میکنم سلمابانوی عزیز، ممنون ازشما :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣