آمدن فتحعلی شاه به الان! / قسمت اول

آمدن فتحعلی شاه به الان! / قسمت اول

نویسنده : naser_j

چشام گرم شده بود و هر از چند گاهی خوابی لحظه‌ای به سراغم می‌اومد و همین که می‌خواستم با سر برم توی لپتاپ چشام رو باز می‌کردم و دوباره شروع به نوشتن می‌کردم اما انگار دیگه تحمل بیداری رو نداشتم. به ساعت گوشه صفحه نگاه کردم نزدیک چهار و نیم صبح بود، تنها کاری که کردم نوشته‌هام رو ذخیره کردم تا مبادا بپره و بعدشم لپتاپ رو بستم و همون جا وسط اتاق خوابیدم.

یکهو با صدای تق و توق وحشتناکی که اومد از خواب پریدم، چشام وا نمی‌شد معلوم بود زمان زیادی از خوابیدنم نگذشته بود . با همون حالت گیج و منگ اینور اونورم رو نگاه کردم که ببینم این صدا از کجا بوده، تو اتاق خبر خاصی نبود، می‌خواستم بخوابم که دوباره صدا به گوشم خورد، صدا از آشپز خونه بود. یه نموره ترسیدم اما تصمیم گرفتم پاشم برم ببینم چه خبره. اطرافم دنبال یه وسیله دفاعی مناسب گشتم اما چیزی جز کنترل تلوزیون دم دست نبود. همون رو برداشتم و به طرف آشپزخونه رفتم. صدای تق و توق ظرف و ظروف از توی آشپز خونه می‌اومد، وارد آشپز خونه که شدم یکهو یه مرد غریبه با لباسای عجیب و غریب و سیبیل‌های کلفت که اون رو وحشتناک‌تر هم می‌کرد دیدم که ولو شده تو ظرف و ظروف و سعی می‌کنه که بلند شه.

کنترل رو عین چماغ گرفتم بالا و با حالتی که سعی داشتم ترسم رو پنهون کنم شروع به تهدیدش کردم که اگه سریع از خونه من نری بیرون پلیس و خبر می‌کنم. مرد غریبه به هر سختی که بود بلند شد و رو پا هاش وایستاد و با لحنی عجیب گفت:  نوکران و چاکران کدام گوری مانده‌اند که ما چنین با ذلت در میان این آفتابه لگن‌ها دست و پا می‌زنیم. آی غریبه تو کیستی که با این رخت و لباس عجیب و تن نیمه عریان به دربار همایونی ما وارد شده‌ای. شانس آورده‌ای مثل عموی سر سلسله‌مان نیستیم و قلب رئوفی داریم وگرنه عقوبت دیدن شاهان در حضیض در آوردن چشم از حدقه است.

من که درست و حسابی از حرف‌های اون سر در نیاوردم به شلوارکی که پام بود یه نگاه انداختم و با لحنی تند گفتم: به تو چه مردیکه دزد، خونه خودمه دوست دارم اینجوری لباس بپوشم، نصف شبی اومدی دزدی دو قورت و نیمتم باقیه؟ نکنه تو توی خونه تون با کت و شلوار می خوابی؟ اصلا این لباسای در پیت و عهد عتیقی که خودت پوشیدی چیه؟ از سر صحنه تئاتر اومدی دزدی؟ دزدی شغل دومته؟ بگو ببینم کی تو؟ اینجا چه غلطی میکنی؟

مرد غریبه، چهره عصبانی به خودش گرفت و گفت : به ما ناسزا می‌گویی؟ بگویم جلاد بیاید سرت را گوش تا گوش ببرد و بر سر در کاخ آویزانش کند؟ سرت را مثل بز پایین انداخته‌ای و وارد دربار همایونی ما شده‌ای و گستاخی هم می‌کنی؟

من که دیگه طاقتم طاق شده بود ترس و حراس و کنار گذاشتم به طرفش رفتم و از گوشه لباسش گرفتم و گفتم بیا برو بیرون عمو خدا روزیت و جای دیگه بده آدرس و اشتباه اومدی، این سوئیت اجاره ای سی و چند متری و چه به دربار همایونی بیا برو بیرون. خدا یه عقلی به تو بده یه پولی هم به ما، خودمون که غیر آدمیزادیم، دزدمونم به دزدا نمی‌مونه.

مرد غریبه تکونی به خودش داد و گوشه لباسش را از دستم درآورد و گفت :رهایم کن مردیکه یلا قبا تو می‌دانی ما کیستیم که یقه همایونی‌مان را می‌گیری؟

گفتم: دِ من که همون اول پرسیدم تو کی هستی، حالا مث بچه آدم بنال ببینم کی هستی؟

گفت :من خان بابا خان جهانبانی هستم، پادشاه بلاد پهناور ایران 

پوزخندی زدم و گفتم: خخخ آره حتما، منم خاویر سولانا هستم مسئول سیاست خارجی اروپا. دیوونه می‌خوای دروغ بگی حد اقل دو صفحه تاریخ بخون اسم یه پادشاه راستکی رو بگو ، سلسله جدد تاسیس کردی؟

گفت: نخیر من ادامه دهنده حکومت عموی سر سلسله‌ام آقا محمد خان قاجار هستم. 

- اوو اسم اون مردیکه نامرد و اون سلسله بی عرضش و نیار که نصف مملکت و به باد دادن، بد بخت تو که دروغ میگی حداقل خودت و بچسبون به داریوشی، کوروشی این روزام که همه ادای کورش دوستی رو در میارن بلکم کسی به هوای همونا تحویلت گرفت 

- آی گستاخ چرا بهتان می‌زنی ما و عموی‌مان کجا نصف ایران را به باد داده‌ایم؟

- اصلا بگو ببینم تو کی به پادشاهی رسیدی که هیچکس باخبر نشد؟ بعد آقا محمد خان که پسرش به پادشاهی رسید 

- آخر نا بخرد عموی ما مگر فرزندی از خود بر جای گذاشت که بخواهد پادشاهی کند؟

- راست میگیا یادم نبود عموی گور به گور شدت اصلا مرد نبود و کریم خان زن...

- خاموش باش و ادامه نده، می‌خواهی دوباره آن خاطره تلخ را برایمان یاد آوری کنی؟

- خوب بابا حالا انگار چه تحفه‌ای بوده عموش

- درست است که کمی گند اخلاق و پرخاشگر بود ولی بسیار مرا دوست می‌داشت و همیشه به ما می‌گفت ...

(ادامه دارد)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
چی شد؟ چرا نذاشتین بگه عموش چی میگفت؟!
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
راستیتش تو چیزی که من فرستادم قسمت اول به اینجا ختم نمیشد ظاهرا دوستان جیمی با توجه به طولانی بودن قسمت اول و این که مطلب طولانی از حوصله ما مردم این دور و زمونه خارجه تصمیم گرفتن اینجا کات بدن که اعلام موافقت میکنم با این تصمیم شون از همین تریبون : ) و سعی میشه که در نگارش ادامه داستان قسمت ها زیاده طولانی نشه
M_Mahdi
M_Mahdi
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
فیلم نامه ی جالبیه٬بده اصغر فرهادی بسازتش:))
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
مرسی از لطفت ولی اصغر کوچیکه بایدبا مورگان فریمن حرف بزنم
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/٠٩/٠٩
٠
٠
کنترل تلویزیون؟!؟! اینقد روش حساب میکنین؟! خخخخخ :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
خخخ چاره ای نبود خو...از روز نامه بهتر بود که :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٩/٠٩
٠
٠
بهتری داستانی بود که از سایت خوندم مرسی ناصرخان موفق باشید
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
چی بگم در جواب لطف و بزرگواری شما؟؟ خوشحالم مقبول افتاده منتظر باقی داستان باشید:)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
من تاحالا داستان دنبال نکردم این اولیشه ولی خیلی باحاله خوشم اومد میرم قسمت دومشو بخونم .. با اجازه ...
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
خواهش میشه صاحب اجازه هستین.. لطف داری امیدوارم تا انتها بتونم رضایت بچه ها رو جلب کنم :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
خواهش میشه صاحب اجازه هستین.. لطف داری امیدوارم تا انتها بتونم رضایت بچه ها رو جلب کنم :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
میتونی میتونی(ایکون قدررررتتتت):)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
چماق// پلیسُ یا پلیس رو// روزیتُ یا روزیت رو// ترس و هراس// بی عرضشو یا بی عرضشُ یا بی عرضش رو// علائم دستوری هم که ماشالا... ولی شروع جذابی داشتی ناصرجان، ماشالا :)
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
مرسی به نکته خوبی اشاره کردین که چند اشتباه مشابه تو اون زمینه داشتم مرسی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم، موفق انشالا!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤