درخت سیار / داستان-قسمت اول

درخت سیار / داستان-قسمت اول

نویسنده : رضا تمجیدی

مریم مات مبهوت روی پله‌ها نشسته بود و به در حیاط خیره شده بود، هیچ صدایی نمی‌شنید هیچ‌کس را نمی‌دید. آن ازدحام آدم‌های سیاه پوش، آن صدای بلند قرآن، صدای ناله‌های مادرش را... هیچکدام را نمی‌شنید.

فقط به در حیاط خیره شده بود، دری که هر روز آن را برای پدرش باز می‌کرد، پدری که هر روز لبخند را ارمغان می‌آورد، پدری که هر روز او را می‌بوسید، پدری که هر روز مریم لحظه شماری می‌کرد تا به خانه برگردد، امروز پیکرش را از در خانه بیرون بردند تا دیگر هیچوقت برنگردد و چشم‌های مریم تا ابد منتظر بماند.

- مریم جان مریم جان پاشو بریم تو چرا اینجا نشستی؟

صدای خاله‌اش او را تکانی داد، خاله‌اش زیر بغلش را گرفت تا مریم را بلند کند و اتاق ببرد ولی مریم از حال رفت.

چشم‌هایش را که باز کرد توی اتاقش بود دیگر صدای قران و ناله نبود، نمی‌دانست چند ساعت گذشته، ناگهان یاد پدرش افتاد، انگار کوهی از غم را روی سینه‌اش گذاشتند، بلند شد و نشست زانوهایش را بغل گرفت و بغضش ترکید.

به اندازه تمام سال‌ها خوشی‌اش گریه کرد، به اندازه‌ی تمام بوسه‌های پدرش اشک ریخت. باورش نمی‌شد، مگر می‌شود پدری که دیروز او را درآغوش کشید و گفت «دختر بابا، من همیشه پیشتم» امروز زیر خروارها خاک خوابیده باشد؟

آینده پیش رو را چه کند بدون تکیه گاه؟ آن خاطره‌های گذشته را چگونه حمل کند بدون پدر؟ داشت دیوانه می‌شد، دلش آرام نمی‌گرفت، فقط زار زار گریه می‌کرد.

چهل روز گذشت و مریم هنوز باورش نمی‌شد هنوز شب‌ها گریه می‌کرد، هنوز نمی‌توانست به سر مزار پدرش برود. آفتاب داشت کم‌کم غروب می‌کرد مریم توی اتاقش دراز کشیده بود، آن روز مریم بیشتر از هر وقت دیگری دلش برای پدرش تنگ شده بود آرام چشم‌هایش را بست و بخواب رفت.

با صدای اذان از خواب پرید ناگهان پدرش را دید که روبرویش نشسته بود، گمان کرد خواب می‌بیند ولی از از صدای اذان و آدم‌های تو کوچه مطمئن شد که بیدار است، نگاهش خیره به پدر بود نمی‌توانست حرفی بزند، کمی ترسیده بود، زبانش قفل شده بود، تمام نیرویش را جمع کرد فریادی کشید و از حال رفت....

وقتی بهوش آمد انگار مریم سابق نبود، دیگر غمی در دلش نبود سبک شده بود ولی...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/١١
١
٠
هی روزگار. خوشبختی همون صدای نفس های پدری بود که نیمه شب میشنیدم...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
ممنون دوست خوبم بخاطر حضور و نظرتون و امیدوارم روح پدرتون قرین رحمت الهی باشه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١١
٢
٠
چه غم انگیز
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/١١
١
٠
ممنون دوست خوبم بخاطر حضورتون
m-aminfar
m-aminfar
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
من دوستم باباش یکدفعه فوت کرد. تو 10 سالگی. اگه داستانتون ادامه داشته باشه عالیه
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
تسایت به دوستتون بابت پدرش و اینکه داستان ادامه داره دوست خوبم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥