گاهی وسط تابستان یخ می‌زنی

گاهی وسط تابستان یخ می‌زنی

نویسنده : sepide.b

آدم‌هایی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند ترسناکند؟ نمی‌دانم. مردی که هیچ چیز برای از دست دادن نداشت دست کشید به موهای بلند و مشکیِ چربش و گفت چقدر از همه چیز متنفر است. چقدر دنیا می‌تواند تاریک باشد. چقدر یک شبه می‌توانی از یک خوشبین افراطی به یک بدبین بالفطره تبدیل شوی. چقدر روزها سردش می‌شود و شب‌ها گرمش، ولی امشب چقدر سرد است. چقدر از زن‌ها بیزار است. زن‌هایی با موی مشکی، زن‌هایی بدون آرایش که با لاک نماز می‌خوانند. چقدر زن‌هایی که بندهای کتانی سبز را از پشت گره می‌زنند برایش تهوع آورند. زن‌هایی که زیر ماشین له می‌شوند و دیگر نمی‌شود دست‌شان را بوسید و موهایشان را بویید. زن‌هایی که از زیر ماشین درشان می‌آورند و دیگر نمی‌شود بردشان جیگرکی بالای سید مهدی و بعد از غذا چای نبات خورد. زن‌هایی که سه روز بعد از تصادف می‌میرند و دیگر نمی‌شود دوست‌شان داشت، حتی به خوابت هم نمی‌آیند. بال‌های سفید و خیس‌شان را جمع می‌کنند و می‌روند به درک.

مردی که موهای بلند و مشکیِ چربش برق می‌زد، دندان‌هایش را بهم فشرده بود و گفته بود به درک. نُه شبی که من خودم را مثل روح سرگردان روی پل طبیعت دیده بودم و نشسته بودم و به نورهای پل هفتم نگاه می‌کردم. نشسته بودم روی پلی که دو پارک را بهم وصل می‌کرد و به تعداد آدم‌‌های وصل شده‌ی این شهر فکر می‌کردم و باد می‌زد لابه لای موهایم. بادِ سردِسردِ سرد و حتی به فکرم خطور نمی‌کرد که باد سرد در شهوریور اهواز، محال ممکن است.

مردی که موهایش چرب بود و حالش از زن‌ها بهم می‌خورد، شانه به شانه‌ام نشسته بود و خستگی از نفس‌های عمیق ترک خورده‌اش می‌زد بیرون، برایم از دست داده‌هایش را شمرد و رسید به اینکه هیچ چیز برای از دست دادن ندارد. رسید به این‌که وقتی کسی از دست رفته چه می‌شود؟ یک جای خالی عمیق مثل یک زخم عمیق، آدمی که مانده را بیچاره می‌کند؛ مثل یک پوست خراشیده‌ی بدریخت. آدمی که مانده چه می‌کند؟ با جای خالی آن آدم چه می‌کند؟ هی از خودش می‌پرسد نمی‌آید؟ این لباس‌ها را نمی‌پوشد؟ تا کی وقتی می‌رسی باید زنگ خانه را بزنی شاید در را باز کند؟ وقتی کسی از دست برود تا کی می‌توانی نباشد؟ این‌ها را از من پرسید. از من پرسید و من بدون نفس کشیدن شنیدم. وقتی جفت‌مان یخ زده بودیم و روی پل طبیعت او از دست داده‌هایش را می‌شمرد، من یخ می‌زدم و قلبم را توی دستم مچاله‌تر می‌کردم، بلند شدم و دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. من یک ربع مانده به ده آن شب خنک شهریوری دستم را گذاشتم روی شانه مردی که موهای بلند و مشکی‌اش چرب بود و زنی را از دست داده بود و آهسته گفتم: «درکت می‌کنم.» خیلی خیلی خیلی آهسته. آنقدر که شاید فقط خودم شنیدم. بعد هم پشتم را کردم و رفتم.

دروغ گفته بودم. درکش نمی‌کردم. من کسی را از غیر از دست نداده بودم. من خودم را از دست داده بودم و خوب می دانستم این‌ها آنقدر که شبیه هم هستند، هیچ شباهتی هم بهم ندارند. من دروغ گفته بودم. من شاید خودم را هم از دست نداده بودم. بارها با خودم گفته بودم بلوغ است. به خودم گفته بودم درد زندگی جدید است. آمدن به دنیای بزرگترهاست. کمی صبر کن درست می‌شود. اما همه حرف‌های خودم یادم رفته بود. برای همین هم بارها خودم را از دست داده بودم. شاید مثل زنی که بند کتانی سبزش را از پشت می‌بست و موهایش مشکی بود و بعد از جگر، چای نبات می‌خورد و با لاک نماز می‌خواند و روزی زیر ماشین له شده بود.

شب‌ها که ماشین‌ها از خیابان‌ها تفریق می‌شوند و آدم‌ها در خانه‌های‌شان جمع. شب‌ها که مغازه‌ها را یکی یکی می‌بندند و کرکره‌های دستی و برقی را می‌کشند. شب‌ها که پسرها و دخترهایی که مثل ما نباید قبل از ده خانه باشند می‌ریزند توی خیابان‌ها و دوردور می‌کنند. شب‌ها که روشنایی‌ها یکی یکی سیاه می‌شوند. شب‌ها که چراغ های خانه را خاموش می‌کنند و به من که شبیه یک پیرزن آلزایمری تنها و گوژپشت می‌نشینم گوشه‌ای می‌گویند شب خوش! من اما خاموش نمی‌شوم. منِ من روشن می‌شود. عینک نمره بالایش را می‌اندازد روی میز، ترجمه‌های همیشه ناقصش را ول می‌کند، داستان‌های نخوانده‌اش را می‌بندد و بلند می‌شود تا ساعت دیواری را بکشد عقب. من ِمن لباس و روسری نمی‌خواهد. من ِمن نُه شب می‌زند بیرون. می‌رود سر پل طبیعت و منتظر می‌ماند.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
خیلی خوب بود خیلییی .... ترکیب ها ، تصویر سازی ها واقعا در عین ناراحت کننده بودن دوست داشتنی بود قلمت پایدار سپیده ی عزیز :)
sepide.b
sepide.b
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
ممنون از شما :)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
از دست دادن بخشی از وجود یا همه وجود، تجربه تلخ یا حتی ترسناکی می تونه باشه. تجربه ای که کم و بیش توی همه ی زندگی ها تقسیم شده و هر آدمی اونو لمس کرده. از دست دادن بخشی از وجود یا همه وجود؛ می تونه خلاصه بشه توی از دست دادن کسی که روزی بخشی از وجود یا همه وجودت بوده ... بازهم بنویسین! از خوندنش لذت بردم :)
sepide.b
sepide.b
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
چقدر خوب باهاش ارتباط برقرار کردین. ممنون از شما.
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
خیلی عالی بود، ممنونم ازشما :))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٩/١٣
١
٠
این متن با درایت خوبی عنوان شده تشکر سپیده جان
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٩/١٣
١
٠
:)
maede
maede
٩٤/٠٩/١٣
١
٠
پاراگراف آخر واقعا توصیف زیبا و ملموسی از شب بود،به دلم نشست :)
Cold
Cold
٩٤/٠٩/١٤
١
٠
و چه شب هایی که یخ زدیم و از دست داده هامون رو شمردیم ....
m.saberi
m.saberi
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
و چه بسیارند من هایی که در یک شب سرد بی من میشوند ... فوق العاده بود ....
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
نمی دونم چرا وقتی میگفت مو مشکی بلند و چرب یاد عکس سهراب سپهری جان میوفتادم ... موفق باشی عزیزم زیبا بود:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨