چنگال بزنم به دالان توهماتم

چنگال بزنم به دالان توهماتم

نویسنده : زهرا- خسروی

و من که تا ادامه می‌روم، تاریخ که حوصله‌ام را جامی آورد، ماهی‌هایی که گلابی می‌خورند و جفتک می‌زنند، می‌دانم پریشانیم شبیه پوتینی است که بند ندارد، قلاب هم بیندازید وسط افکارم محال است گول طعمه‌ای را بخورم، شبیه یک تراژدی خسته کننده، فقط بلد شده‌ام اعصاب را چگونه می‌توان به توان بینهایت خورد کرد! فقط گاهی برای آرام شدن لای گالری لپ‌تاپ اجازه می‌دهم انگشت‌هایم یکی یکی عکس‌ها را لمس کنند و چشم‌هایم بعضی‌های‌شان را پرستش کنند.

عکس یعنی زنده‌گی یعنی سنوبری که تکیه می‌دهی به اندامش، برای لمسِ ردِ پای سایه‌ها، عکس مثلِ رِدبِری می‌ماند یک تُرشی مَلَسِ یکنواخت، دوست داری بغلش کنی و با آن تمامِ ایتالیا را قدم بزنی. باز هم پریشانم، ایتالیا آخر چه ربطی دارد؟ چه تشبیه مسخره‌ای! پریشانم شبیه موفرفری‌هایی که در حسرت موهای لخت  و مو لخت‌هایی که در حسرت موهای فِرفِری می‌میرند. پس مو وِزوِزی‌ها چی؟ نکند مثلا آن‌ها در حسرت موهای موج دار بمیرند؟ نه... نه... اصلا شبیه روغنِ داغ کرده که جِلِز وِلِز می‌کند پریشانم. چرا باید آدم‌ها در حسرت نداشتن‌هایشان راهی گور شوند؟ که بعد اصلا کسی باشد که بگوید چرا مُرد؟ بخاطرِ نداشتن موهای لَخت؟ نه باورش یک در میلیارد است.

موسیقی میشنوی، آه می‌کشی، پیر می‌شوی، لُپ‌هایت را با چند سالِ قبل مقایسه می‌کنی، افتاده‌اند و چروک خورده‌اند و حسرت می‌خوری چرا لُپ‌هایت نکشیدی و از نرمی‌شان لذت نبرده‌ای، فقط دکوری گذاشتی روبروی مردم حِس شوند که یک نفر دیگر لُپ‌هایت را بکشد و بگوید واااای چه لُپِ نرمی داری!

پریشانم و نمی‌گویم شبیه چه چیز! چون این بار پریشانیم با عصبانیت دست به یکی کرده. عصبانی و پریشانم که چرا آدم‌ها لذت چیزهایی که دارند را نمی‌برند، چرا فنجان‌هایی که قدِ یک زمین دویست متریِ دو نبش پولش را داده‌اند فقط جلوی مهمان می‌آورند و وقتی بچه‌ی کوچک مهمان زد و آن فنجانِ نایاب را شکست با صدایی لرزان و صورتی که با سیلی سرخ نگهش داشته‌اند و لبخندی گشاد و الکی می‌گویند: عیب ندارد، بچه است دیگر... و باز هم در دلشان حسرت می‌خورند که چرا که چرا؟

عصبانی‌ام که چگونه می‌شود؟ چه شد که به این‌جا رسیدیم؟ چه شد که زنده‌گی ارزشش تنها به داشتن پول است؟ خب می‌گویید پول نباشد که باید کاسه کوزه‌ات را جمع کنی بروی بساطِ ترازو دَمِ خیابان باز کنی و منتظر باشی یک چاقِ خِپِلِ سبیل چخماقی هوس کند خودش را وزن کند، ببیند چقدر گوشت و چربی چپانده توی شکمش نه؟ پول تو را به اوجِ قدرت می‌برد نه؟ به اوجِ احترام، به اوجِ ولخرجی و لا به لایش شاید اندازه‌ی نوکِ سوزن دلت بسوزد و کمی از آن را بدهی به خیریه‌ای، موسسه‌ای چیزی مثلا؟ پول عوضت می‌کند، باعث می‌شود غرور در حرف زدن‌هایت محسوس و هویدا خودش را نشان دهد اما خدا آن روز را نیاورد که یک روز دردِ لاعلاج بگیری و مجبور شوی تمامِ پس اندازت را، مالت را، ثروتت را خرجِ بیماری‌ات کنی؟ می‌بینی آن جاست که زنده‌گی سلامتی و باز هم زنده‌گی از گوشه کنارها خودش را به تو نشان می‌دهد و اعلام وجود می‌کند که می‌گوید آهای فلانی یووووهووو من اینجام.

ولش کن، بحث‌ها که در هم شوند، غیر از پریشانی و عصبانیت پای خیلی چیزها را می‌کشند وسط. بعد همین وسط محکومت می‌کنند به جرمِ دخالت در امورات مردم. اصلا حالم خوب است و همه‌ی گفته‌هایم حاصلِ یک عدد قرص به نام x می‌باشد که قربانِ تصدقش بروم شرف یاب دالانِ توهم‌مان شده است و چرت و پَرت می‌بافد. شما زیاد جدی نگیرید، شبیه آن مردِ کارشناسی هستم که حالتِ عادی ندارد و وسطِ مکالمه‌ی تلویزیونی‌اش با صدا و سیما حرف‌های چرند و پرند می‌زند. کافی است نامه بدهید به ستاد نویسندگان تا ممنوع الکار شوم، آخر این روزها کلاس دارد همه دارند ممنوع الکار می‌شوند! ممنوع التصویر؟ میل با خودتان است اگر تصویری لو رفته از من در کافی شاپی دیدید که بر فرضِ مثال دستم در آن مشت شده در هوا بود و دهان‌مان باز و در حالِ گفتن حرفی باز هم تصمیم را به خودتان واگذار می‌کنم، صلاح دیدید ممنوع التصویرم بکنید، فقط یک چیز یادتان نرود، عکس‌های لو رفته‌ام که در شبکه‌ها در دستان‌تان چرخید، یکی و دو کلمه فحش هم نثارم کنید، امروزها کلاس دارد آخر در جریان هستید که!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
مرسی خانم خسروی دوست داشتم نوشتتون رو :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
خیلی ممنون :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٠٩
٠
٠
دالان توهماتت خیلی باحاله زهرا :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/٠٩
٠
٠
چیکارشون کنم این توهمات رو، گذران :)))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠