پسری که آبروی بابایم را برد...

پسری که آبروی بابایم را برد...

نویسنده : z_amini

زمستان سال ۶۸ بود. توی هوای سرد حیاط قدم میزدم. سرما نمی‌توانست به کنجکاوی‌ام غلبه کند. می‌خواستم بدانم آخر این نه ماه انتظار چه می‌شود؟ صدای ناله‌های سمیه از اتاق می‌آمد. بابام توی ایوان با اضطراب قدم می‌زد. حالش عین وقت‌هایی بود که مادرم زایمان می‌کرد. شاید ترس این بارش بیشتر از دفعات قبل هم بود. میترسید با وجود یک زن دیگر هم آرزوی پسر دارشدن به دلش بماند.

نازنین، مامای محله توی اتاق بود. با خودم گفتم: لابد دعا می‌کند بچه پسر باشد و از بابام یک چیزی مژدگانی بگیرد. کاش پسر نشود، دماغ این و سمیه با هم بسوزد... نکند بچه پسر بشه و بابام دیگه ما رو دوست نداشته باشه؟

یک صدایی تو دلم گفت: بابات همین الانم دوستتون نداره.

عصبی شدم و تصمیم گرفتم بروم تو، اصلا به من چه که بچه‌ی زن بابام چی میشه؟!

ننه (مادرپدرم) نزدیک بخاری نفتی توی اتاق نشسته بود و ذکر می‌گفت. لابد برای عروسش دعا میکرد. خواهرهام چهارتایی توی یک خط خوابیده بودند. کز کردم گوشه اتاق و زانو‌هایم را بغل کردم .توی دلم گفتم: مگه دخترها چشونه خدا؟؟؟

صدایی از اتاق دیگر آمد. انگار نازنین چیزی گفت که پدرم شروع کرد به الله اکبر گفتن. مادر بزرگ تندی از جا بلند شد و رفت بیرون. منم که کنجکاوی‌ام معرف حضور بود دویدم روی ایوان. پدرم چیزی کف دست نازنین پیر گذاشت. آنقدر زیاد بود که نیش نازنین تا بنا گوش وا شد...

صدای داد پدرم من را به خودم آورد: آخر من به تو چی بگم پسره‌ی بی آبرو... پاک آبروی چندین ساله مو به باد دادی...!

محمد وسط اتاق ایستاده بود. سرش را به پایین خم کرده بود و داشت دست بند دور مچ اش را جابجا میکرد. انگار به دستش فشار می‌آورد.

صدا زدم: سرکار احمدی!... پسر جوانی، جوانتر از محمد ما، پرید توی اتاق. یک احترام گذاشت و با گفتن بله منتظر ماند. اشاره کردم که محمد را با خودش ببرد. بعد رفتن آن‌ها رفتم طرف پارچ آب روی میز. لیوان را پر از آب کردم و دادم دست پدرم. خیلی پیر و شکسته شده بود. دستهایش از شدت عصبانیت می‌لرزید و آب توی لیوان تکان میخورد .چند قطره‌ای هم روی دستش ریخت. گفتم :کمی بخور تا اروم شی بابا...

صدایش که از شدت داد زدن خش افتاده بود به گوشم رسید: دیگه آبرویی تو محل واسه ام نذاشته... مضحکه خاص وعام مون کرد این پسر!...کاش تو شکم مادرش سقط می‌شد ولی اینطوری منو خجالت زده این و اون نمیکرد...

بابام هر وقت عصبانی بود تند تند حرف میزد تا خودش را تخلیه کند. اما من دیگر صدایش را نمی‌شنیدم... صدای گوسفندی توی گوشم پیچید که بابام تا قبل از آن برای هیچ بچه‌ای قربانی نکرده بود اما برای محمد این کار را کرد. چه صدایی داشت. دوباره صدا می‌آید. صدای موتوری که بابا برای تشویق محمد به درس خواندن خرید اما دست آخر هم نتیجه نداد و محمد با همان موتور یکی را راهی بیمارستان کرد.

پسر یا دختر؟

مسئله ای که تا ابد ادامه خواهد داشت...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هدی نیکوراد
هدی نیکوراد
٩٤/٠٩/١٥
٤
١
یکی دیگه ازواقعیت های تلخ بعضی خانواده ها:((( واقعاداستان عالی هستش. ممنون ازنویسندش.
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٩/١٥
٢
١
داستان زیبایی بود ، تشکر از شما
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
لطف دارین.ممنون که وقت گذاشتید برای خوندنش.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
لطف دارین.ممنون که وقت گذاشتید برای خوندنش.
سید حمید رضا عقیلی
سید حمید رضا عقیلی
٩٤/٠٩/١٥
٢
١
سلام داستان به یکی از خرافات جاهلی در عصر قبل از اسلام اشاره داشت و پیامبر مکرم اسلام به شدت با آن مبارزه کردند
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٥
١
٠
حق با شماست.ولی این موضوع،یعنی تفاوت قائل شدن بین دختر و پسر هنوزم هم ادامه داره ها!
sahar
sahar
٩٤/٠٩/١٥
٢
٠
عالی بود..ممنون
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٥
٠
١
عالی بود واقعا ،شما تا حالا کجا بودین ؟:)
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
کشف نشده بودم...از این به بعد در خدمتم
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
دختران یه اشتباهاتی میکنن ولی خوب فرق زیادی بین دخترا و پسرا میزارن +عالی بود :)
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
درسته.احتمال خطا در همه هست.اما من منظورم تفاوت قائل شدن بین دو جنس بود نه اشتباهات پسره. ممنونم از توجه تون
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
به نظرم نسبت به گذشته خیلی کم رنگ تر شده این قضیه الآن که دیگه دخترا رو بیشتر تحویل میگیرن٬مخصوصأ پدرها ولی باز هم تو بعضی خانواده ها جا نیفتاده
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٦
٠
٠
سلام.درسته.خداروشکر از زمان زنده به گور کردنشون خیلی گذشته.اما من همین امسال زنی رو دیدم که میترسید به همسرش بگه که دومین بچه اش هم دختره
ساره
ساره
٩٤/٠٩/١٦
١
٠
داستان زیبایی بود . هرچند اینگونه رفتارها ب نسبت قبل در جامعه کمرنگ تر شده اما همچنان وجود دارد.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٦
٠
٠
ممنونم.دوستان نسبت به من لطف دارن.ممنون از شما
هاچ
هاچ
٩٤/٠٩/١٦
٠
٠
راوی داستان وسطش عوض شد؟ اول شخصی که نوشتین بالاخره خواهره محمده یا جناب سروان؟!
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٦
٠
٠
دوست عزیز.راوی همون خواهر محمده که الان پلیسه. من یه جورایی خواستم بگم دختری که خواسته نشده الان باعث سربلندی پدرشه و برعکس پسره که پدرش که روزی آرزوی بودنش رو داشت الان آرزوی مرگش رو داره ،چون باعث آبرو ریزی اش شده. البته این به معنی بدی تمام پسرها نیست ها.
هاچ
هاچ
٩٤/٠٩/١٦
٠
٠
:)
دنیا خانوم
دنیا خانوم
٩٤/٠٩/١٦
٠
٠
سلام زینب جون . بسیار عالی نوشتی کمتر نویسنده هایی به این موضوع اشاره می کنند .... موفق باشی آبجی ...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات