این داستان واقعی ست

این داستان واقعی ست

نویسنده : غزاله بانو

اصلا باورم نمی‌شد. همه با تعجب به من و تلفن در دستم نگاه می‌کردند. نه... اصلا امکان نداشت. 

مامان: نه غزاله نمی‌شه بری شیراز اصرار نکن، تصمیم بگیر سال دوم بخونی، کسی که بخواد به چیزی که دوست داره برسه باید تلاش کنه. تو راضی میشی. بابا این راه رو به خاطر تو هی بره و هی بیاد؟ اگر زبونم لال زبونم لال اتفاقی توی این راه‌ها برای تو و بابا بیوفته میخوای چی کار کنی ها؟؟ یکم به این چیزا هم فکر کن دیگه..

من: اخه مامان اگر سال دیگه همینو نیارم چی، اگر اتفاقی بیوفته که نتونم درس بخونم چی؟ مامان خواهش میکنم... با بابا صحبت کن دیگه شما میتونی راضیش کنی... لطفا

مامان: اصلا امکان نداره امسال رو میخونی منم پشتتم لازم نیس دست به سیاه و سفید بزنی اصلا اتاق کوچیکه رو برات درست می‌کنم کتابات، لباسات همه چیزت تو همون اتاق بشین درست رو بخون 

با حالت گریه گفتم: اصلا بگو این همه نذر و نیازی که کردی به کجا رسید ها؟ همه میگین سال دوم بخون فکر کردین الکیه؟ اسونه؟  مثلا نذر کرده بودی که رتبم خوب بشه نشد قبول بشم نشد برا چی الکی خودتو به زحمت میندازی؟

رفتم توی اتاقم و شروع کردم به گریه کردن، کمی که گذشت دیدم چاره‌ای نیست، نمی‌شود برم شیراز، آن هم دانشگاه آزاد در خوابگاه. شروع کردم به برنامه‌ریزی برای سال دوم و خوابم برد حتی نهار هم نخوردم.

 مامان سراسیمه من را از خواب بیدار کرد: غزاله غزاله... پاشو میگن از سازمان سنجشه با تو کار دارن.

از جایم بلند شدم و تلفن را گرفتم: سلام خانم رضایی به خاطر اعتراضی که ۷ مهر کردین به شما یک فرصت دیگه برای انتخاب رشته می‌دیم .

همه مات و مبهوت به من و تلفن در دستم نگاه می‌کردند و من انگار خشکم زده بود، فقط می‌گفتم باشه چشم. باورم نمی‌شد،  خدای من بنده ناشکر تو، بنده گناه کارت، چرا به ندای دلش گوش کردی؟!

تو مهربون ترینی خدا من چطور تونستم بگم این همه نذر و نیاز بدون نتجه است 

 من به راستی شرمنده خدا شدم .

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
چه پایان خوبی :) شانس آوردی سنجش به اعتراضتون محل داد کم پیش میاد ازین اتفاقا :))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
اااره باباااا انقدر شلوغ بود که چی هر کس یک چیزی میخواست این جواب نذرای یک مادره دیگه:)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
والا زمان مام خیلی اعتراض شد تازه داشتن سازمان سنجشو رو سر مسئولاش خراب میکردن مردم این قضیم که باز تعیین رشته کنید رو گفتن ولی رسیدگی لا :))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
پس شانس اوردم؛)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
عه چقدر عالی :) حالا نتیجه انتخاب رشتتون خوب شد؟ کجا قبول شدید؟
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
ممنوووون من مشهد اوردم تغذیه(رژیم خواستین در خدمتم:))
هاچ
هاچ
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
یعنی واقعا سنجش پیگیری می کنه؟ 0_0 حتی یک درصد هم احتمال نمی دادم! چه خوبه پس :))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
خخخخ همه تعجب کردیم سنجش و این حرفااا؟؟؟؟:0
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١٣
٠
٠
تازه فهمیدم چه کلاهی رفته سر من):کاش اعتراض میکردماااا پنج سال و پنج ماه دیر خوندم این یاداشت تون رو :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
تا شما باشین که یادداشت های منو دیر بخونین اقا ناصر_ج
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١١
١
٠
دم خدا گرم ...
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
الحق...
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
جدنی سازمان سنجش پیگیری میکنه؟ ایول بابا :))))) خدا همیشه هوامونو داره درست همون لحظه ای که از همه جا بریدیم :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٢
١
٠
درست همونجا که از همه جا بریدیم... دقییییقا من شرمنده خدا شدم ک ناشکری کردم:(
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
مبارکا باشه :) خدا خیلی دوستت داشته :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٤
٠
٠
ممنوووون سلامتا باشه خدا همممه بنده هاشو دوس میداره؛)
ali_sh
ali_sh
٩٤/١٠/٠٨
٠
٠
واااقعا خداروشکر. ما خیلی جاها ی حرفایی ناخواسته میزنیم ک بعد خودمون پی میبریم ک شرمنده خدا شدیم. // مبارک باشه البته :دی
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
بله میدونم مثل عدالت خدا:)
ali_sh
ali_sh
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
اره اره عدالت خدا :))) خدایا شرمندت ب خاطر ی چیززززی دمت گرم
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠