نفرین اولین ساعت دیواری دنیا

نفرین اولین ساعت دیواری دنیا

نویسنده : e_elizabeth

می‌دانید اولین آدمی که اولین ساعت دیواری دنیا را داشت روزهای اول خیلی به اولین ساعت دیواری دنیا توجه می‌کرد. خیلی دوستش داشت. خیلی برجسته بود برایش. اما به تدریج اولین ساعت دیواری دنیا هم فرو رفت توی تمام چیزهای عادی. فرو رفت توی تمام وسایل خانه. دیگر از دیدن اولین ساعت دیواری دنیا ذوق نمی‌کرد. او را ذوق زده به مهمانانش معرفی نمی‌کرد. و اولین ساعت دیواری دنیا روز به روز تنهاتر شد. دیگر اولین آدمی که اولین ساعت دیواری دنیا را داشت هم پیر شده بود و برایش مهم نبود ساعت چند است. 

یک روز بعد از سال‌ها اولین ساعت دیواری دنیا با او توی خانه تنها ماند. آخر بچه‌های اولین آدمی که اولین ساعت دیواری دنیا را داشت رفته بودند دنبال زندگی خودشان. اولین ساعت دیواری دنیا شروع کرد به گله کردن، شروع کرد به تیک تاک کردن، بلند بلند فریاد می‌کشید و بلند بلند تیک تاک می‌کرد، از بی توجهی اولین آدمی که اولین ساعت دیواری دنیا را داشت و روزها قهوه به دست به پنجره زل می‌زد گله کرد. می‌گفت: نمی‌دانم پشت آن پنجره‌ی وامانده که مثل من بلد نیست تیک تاک کند چه است که تمام روز به او نگاه می‌کنی و نمی‌توانی حتی یک چرخش عقربه‌ای به من توجه کنی. کم کم از بلند بلند تیک تاک کردن خسته شده بود و آرام تیک تاک می‌کرد و برای اولین آدمی که اولین ساعت دیواری دنیا را داشت خطبه‌ی قَدر وَقت اَر نَشِناسی گُل مَن می‌خواند. دیگر اولین آدمی که اولین ساعت دیواری دنیا را داشت اشکش در آمده بود و عذاب وجدان گرفته بود اما می‌دانید اولین آدمی که اولین ساعت دیواری دنیا را داشت علاوه بر عذاب وجدان آلزایمر هم گرفته بود و فردای آن روز چیزی یادش نمی‌آمد و دوباره تا آخر عمر به اولین ساعت دیواری دنیا بی‌توجه بود. 

اولین ساعت دیواری دنیا هم به فکر انتقام افتاد و تمام آدم‌های دنیا را نفرین کرد و دیگر از آن روز به بعد همه ساعت دیواری‌های دنیا آن وقت‌هایی را که شما دلتان می‌خواهد یک عمر طول بکشد را بسته به مقداری که خوشحالید و به آن‌ها بی‌توجه هستید طی می‌کنند؛ مثلاً در عرض یک ثانیه، سه دقیقه می‌پیمایند و آن وقت‌های دیگری که دلتان می‌خواهد تمام شود برود پی کارش را هم بسته به سخت بودن موقعیت و میزان بی توجهی شما به آن‌ها هر سه ثانیه را سه دقیقه طی می‌کنند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠٩/١٠
٣
٠
این ایده پردازی شما بسیار قابل ستایشه. حالا تاریخچه ی این طلسمِ ساعتی برای همه واضح شد دیگه کسی حق اعتراض رو به ساعت ها و ثانیه ها نداره :))
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٩/١٠
٢
٠
خخخخخخخخخخخخخخ
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٩/١٠
١
٠
همی ک هاچ میگه :)) ، خیلی خیلی لذت بردم از خوندنش هم سن جان ^_^
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٩/١١
١
٠
ممنون از لطفتون :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١١
٢
٠
نمی‌دانم پشت آن پنجره‌ی وامانده که مثل من بلد نیست تیک تاک کند چه است " هست بهتر نیست ؟ " / قسمت انتهایی معرکه بود " تشکر "
e_elizabeth
e_elizabeth
٩٤/٠٩/١١
١
٠
میدونم به نظر خودمم بهتر بود ولی دلم میخواست چرخش عقربه ای رو یه جا بکار ببرم :) ممنون از لطفتون
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
ترس متفاوت من

دختری که دیوانه وار از پروانه می ترسد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات