نامادری / داستان کوتاه

نامادری / داستان کوتاه

نویسنده : z_amini

من یک دختر قد بلند و زیبا با موهای بلوند طبیعی بودم. زیباترین دختر فامیل! اما یک نقص تمام زیبایی‌ام را پوشونده بود و آن پای لنگم بود. این نقص از نظر دیگران آنقدر بزرگ بود که کسی حاضر به ازدواج با من نبود. از همسر آینده‌ام انتظار زیادی نداشتم، یک مرد مهربان که می‌توانست یک زندگی ساده برایم بسازد نهایت آرزوم بود.

سال‌های عمرم یکی پس از دیگری می‌گذشت. تا اینکه کامران به خواستگاری‌ام آمد. آن موقع بود که فهمیدم، دیگر نباید منتظر یک مورد عالی باشم. انگار دیرشده بود! کامران یک کارمند ساده بود که با خانواده‌اش زندگی می‌کرد. یک بار ازدواج کرده بود و یک پسر شش ساله هم داشت.خیلی سخت بود که بعد از این همه سال انتظار با همچین مردی ازدواج کنم. اما سال‌ها بود که تحمل زخم زبان‌های فامیل را نداشتم. آن‌قدر طعنه و کنایه از آدم‌های دور و برم شنیده بودم که خسته شده بودم. انگار موضوعی مهمتر از ازدواج برای یک دختر وجود نداشت، که اگر این اتفاق نمی‌افتاد دنیا به آخر می‌رسید. دیگر خانواده خودم هم حوصله‌شان سر رفته بود و دل‌شان می‌خواست من ازدواج کنم تا مسیر ازدواج خواهر کوچکترم هم باز شود.

با اکراه قبول کردم. اما به خودم قول دادم بهترین همسر و مادر باشم تا همه حسرت زندگی‌ام را بخورند. اما چه کنم که دنیا هیچ وقت مطابق میل آدم پیش نمی‌رود. هر چه سعی کردم خوب باشم نامادری بودنم اجازه دیده شدن را بهم نمی‌داد. من کیانوش را مثل پسرم می‌دانستم اما او من را اشغال کننده جای مادرش می‌دانست. بودن با خانواده همسرم و مداخله‌های گاه و بی‌گاه آن‌ها توی تربیت کیانوش، عرصه را به من تنگ کرده بود. هر وقت کیانوش وسیله‌ای را خراب می‌کرد، تا می‌خواستم سرزنشش کنم مادر شوهرم از او طرفداری می‌کرد یا کارش را بی اهمیت جلوه می‌داد. هر وقت اجازه نمی‌دادم که کیانوش برای خریدن هله هوله از خانه بیرون برود تا مانع مریضی‌اش بشوم، یکی از خواهر شوهرهایم پولی بهش می‌داد و روانه‌اش می‌کرد. هر وقت برای کثیف کردن لباس‌هایش سرزنشش می‌کردم، همسرم می‌گفت: این روزها لباس‌ها را لباس‌شویی می‌شوید، تو چرا حرص می‌خوری؟

با این همه حمایت، کیانوش که ذاتا کودکی شیطان و خرابکار بود، اخلاقش بدتر می‌شد. بارها سعی کردم محبتش را نسبت به خودم زیاد کنم اما او حاضر به پذیرفتن من نبود. توی این قضیه بیشتر از همه خانواده شوهرم مقصر بودند که انگار برای نوه‌شان یک خدمتکار آورده بودند تا مسئول انجام کارهای شخصی او باشد نه بیشتر.

یک روز پاییزی بود که برای عروسی خواهر کوچکترم دعوت شدیم. از همسرم خواستم لباس مناسبی برایم بخرد. همان موقع کیانوش هم طبق سنت لجبازی‌اش با من، از پدرش خواست تا کامپیوتر قدیمی‌اش را عوض کند. از آن‌جایی که حقوق همسرم کفاف خرج‌مان را نمی‌داد، تعویض کامپیوتر به دو ماه بعد موکول شد. در عوض همسرم لباس زیبایی برای من خرید. آنقدر زیبا که لحظه شماری می‌کردم تا آن را توی جمع بپوشم. کیانوش که از دست پدرش خیلی عصبانی بود دو روز تمام حرف نزد. ظهر روز عروسی، همه درحال آماده شدن بودند که متوجه غیبت کیانوش شدم. به دنبالش همه جا را گشتم، اما نبود. رفتم طبقه بالا که متوجه شدم توی اتاق من و پدرش است. جلو رفتم که متوجه حضورم شد و از جاپرید، با اضطراب نگاهم کرد. فندک آشپزخونه توی دستش بود که پشتش قایم کرد. چشمم به لباسی که روی زمین بود افتاد، جلوی چشم‌هایم تار شد، تمام لباس با فندک سوراخ سوراخ شده بود.

کیانوش پوزخندی زد و از اتاق بیرون دوید. لنگ لنگان رفتم دنبالش. عمه‌اش از پله‌ها بالا آمده بود که کیانوش خودش را بهش رساند و پشتش قایم شد. خواهر شوهرم مثل همیشه بدون اطلاع از موضوع مداخله کرد. اما من عصبی‌تر از این حرف‌ها بودم که احترام بزرگ‌تر بودنش را نگه دارم. پس داد زدم: درس عبرتی بهت میدم کیانوش که یادت نره...

به زحمت دست خودم را به کیانوش رساندم و با گرفتن مچ دستش او را به سمت خودم کشیدم. کیانوش برای فرار از دست من خودش را عقب می‌کشید که یکهو به عقب پرت شد.

افتاد روی پله‌ها و به سمت پایین رفت. همون‌جا خشکم زد. چند لحظه بعدکیانوش با سر خورد کف سالن. خون با سرعتی باور نکردنی اطرافش را گرفت. کیانوش از دنیا رفت. به خدا قسم، هیچ وقت راضی به کم شدن تارمویی از سرش نبودم . تمام این ماجرا یک اتفاق بود. اما شوهرم و خانواده‌اش از من شکایت کردند و حالا توی زندان منتظر حکم دادگاه هستم.

بارها در گوشی صحبت کردن زندانی‌ها را شنیده‌ام که در مورد من حرف می‌زنند. بعد کسی که تازه ماجرا را شنیده می‌گوید: بمیرم واسه بچه هه! ببین چه زجری می‌کشیده از دست این... نامادری که بهتر از این نمیشه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١٠
٢
٠
واقعا نمی دونم چی باید بگم ، از فرهنگ جهان سومی که توی مخیله ی اکثریت مردم ما غالب شده ، از تربیت لی لی به لالا گذاشتن بچه ها که باعث نادرست تربیت شدنشون میشه یا از دخالت ، از دخالت ...
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٠
٣
٠
من میگم دخالت تو تربیت بچه از همه بدتره
هدی نیکوراد
هدی نیکوراد
٩٤/٠٩/١٠
٣
٠
خیلی داستان قشنگی بودهمزمان چندتاازواقعیت های جامعه ی ما رو در برداشت
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٠
١
٠
ممنون دوست عزیز.درسته چندین مورد از مشکلات یه زن توی داستان مطرح شده.
منا نبی زاده مقدم
منا نبی زاده مقدم
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
داستان غم انگیز و دردناکی بود. گرفته شدم :(
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
متاسفم. ولی از واقعیت های جامعه اس.
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
هی امان از نگاه های عینکی(عینک بد بینی ،عینک نامادری بده،عینک قضاوت بی منطق )
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
امان،امان از ذهنیت غلطی که به سرعت شکل میگیره ولی از بین رفتنش انگار غیر ممکنه.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
مرسی خانم امینی بابت این داستانی که کلی حرف داره برای گفتن، حرفای تلخ!
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
ممنونم از شما ومتاسفم اگه تلخی اش آزارتون داده دوستان.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤