امان از مردم شهر دور!

امان از مردم شهر دور!

نویسنده : z_amini

یکی بود ،یکی نبود. توی یه شهر دور، که آدم‌هاش اصلا شبیه آدم‌های اطراف ما نبودن. یه جایی بود به اسم «چاه امامزاده»  مردم اون شهر اعتقاد داشتن امام زاده از اون مکان عبور کردن. و اون‌جا زیارت گاهی بود که نمی‌دونم مردم می‌رفتن تا به امام زاده متوسل شن یا استغفرالله به اون چاه.

یه روز که مردم در حال زیارت دور ضریح بودن، یه آقای نالان و گریان، درحالی که یه زن جوان رو روی دست‌هاش داشت وارد قسمت زن‌ها شد. گفت: خانمها اجازه بدین همسر بیمارم رو کنار ضریح بذارم. یه ساله مریضه و تکان نمیخوره.

دل همه کباب شد. زن کنار ضریح خوابانده شد و مرد رفت تا بیرون منتظر بمونه. نیم ساعت نگذشته بود که زن تکان خورد. خانم‌ها دورش حلقه زدن، صلوات فرستادن. زن در جای خودش نشست و متعجب به اطراف خیره شد. چند لحظه بعد گفت: من کجام؟

همین کافی بود تا زن‌های حاضر بهش حمله کنن و درحالی که می‌گفتن شفا گرفته، لباس‌هاشو پاره کنن و به نیت شفا با خودشون ببرن. زن بیچاره داد زد: چکار می‌کنید؟ من چطوری اومدم این‌جا؟

خانم‌ها گفتن شوهرت تو رو آورده، خوشحال باش. شفا گرفتی!

زن باعصبانیت گفت: من شوهری ندارم. بعد مثل این‌که چیزی یادش بیاد گفت:توی تاکسی بودم، راننده برنج خریده بود، کمی ریخت کف دستم وگفت: بو کن ببین عطرش خوبه؟

بعد دست خودش رو به همون شکل بالا اورد. مثل گیج و منگ‌ها، اما یهو چشماش از حدقه زد بیرون. دور مچ دستش، دست کشید. بعد وحشت زده به دور گردن خودش چنگ زد و گفت: طلاهام؟!

زنی که رفته بود تا مرد قصه رو پیدا کنه و ازش مژدگانی بگیره اومد تو و گفت:خانم شوهرتون نیست!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
داستان واقعی بود آیا؟؟ اگه زاده ذهنتون بوده عجب ذهن خلاقی! خوب می تونید ازش استفاده کنید ها!
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
سلام دوستان.اینو خیلی وقت پیش فرستادم .اصلا انتظار نداشتم چاپ بشه...داستان میشه گفت واقعیه...شایعه ای بود توی شهرمون ممنون از حضورتون
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
عجب خلاقیتی داشته این آقای دزد !! باریکلا به شما :) ای کاش تیتر بهتری انتخاب میکردید من از وقتی مطلبتون رو سایت قرار گرفت با خوندن تیترش فکر میکردم نباید خیی جالب باشه ولی واقعا داستان خوبی بود :) ادامه بدید:)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
موافقم تیتر یکم منحرف کنندست :)
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
تیتر؟!نمیدونم...خودم انتخاب کردم...میخواستم یه عده باشن برای داستان های بعدیم..مردم شهر دور ،مردمی که شبیه هیچکس نیستن(خخخ..خواستم به کسی برنخوره)
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
بابت تیتر ...ببخشید،دفعه بعد بیشتر دقت میکنم.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
مشخصه که میخواستی به کسی برنخوره ولی واقعا احساس میکنم به استقبال از مطلب لطمه زده مثلا میتونی یه اسم خوب برای این شهر پیدا کنی با توجه به همین زود باوریشونريال ولی واقعا داستان خوب بود :) من که منتظر ادامش هستم :)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
داستان جالبی بود. خوشم امد. چه راه ها که به ذهنتون نمیرسه :))
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
ممنونم...من فقط زیادی به همه چی دقت میکنم.از هر اتفاقی که میفته یه چند خط تو ذهنم میسازم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
عجب داستانی بود " ایول داشت :D "
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
ممنون از شما...لطف دارید
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
خدای من چه قدر عجیب و غریب بود !
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
مردم ساده لوح و زود باور.کسانی که با اسم دین راحت میشه سرشون کلاه گذاشت
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
عجب هوشی داشته مرده:|مرسی:))
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
بله.متاسفانه بعضی آدمها برای حیله و نیرنگ خوب ذهنشون کار میکنه.
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
چه دزد خلاقی !!! البته جسارتا توسل به هر کس یا چیز غیر خداوند متعال گناه هست چه چاه چه امام زاده ... داستان خیلی جالبی بود مخصوصا آخرش خیلی خوب بود خانم شوهرتون نیست !
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
ببینید...اگه به ائمه اطهار متوسل بشیم که پیش خدا برای ما شفاعت کنن،خیلی هم خوبه.اما شفا روفقط باید از خدا خواست. پاره کردن لباس و بردن برای شفا گرفتن،اصلا صحیح نیست.کل حرف من همینه...
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
خخخ...دزدا هم خلاق شدن...ممنون از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
تبلیغات
تبلیغات