من ملدم! راستکی ملدم...

من ملدم! راستکی ملدم...

نویسنده : زهرا‌ آقايي

هرچقدر که بنده در مردم آزاری، چرت و پلا نویسی(!)، بی‌ربط نویسی، سرما خوردگی، خوابیدن، شکلات و چیپس خوردن، شیر نخوردن، غر زدن، چاق شدن و سایر هنرهای دیگر استعداد دارم! عوضش در بافتن کاموا به وسیله میل یا هر وسیله دیگر هیچگونه استعدادی ندارم! هر چقدر هم مادر بی نوای من سعی کرد به من بفهماند که چگونه نخ کاموا را با این میل بگیرم زیر آن میل ببرم، از توی آن نخی که دور میل پیچیده شده بود در بیاورم و یک کارهای بکنم که بالاخره حاصلش یک شال بشود، یاد که نگرفتم هیچ، تمام ساختارهای ذهنیم که به هم خورد باز هم هیچ، حتی در مواردی سلول‌های خاکستریم صورتی راه راه شدند!

یا مثلا همین چند وقت پیش در یک مغازه، خانومی یک کلاه بچگانه نیمه کاره در دست داشت، که مدل بافتنی‌اش جدید بود! مامانم گفت: «واااای چه کلاه خوشگلی. این چه مدلی بافته میشه؟!» خانمه گفت: «خیلی آسونه. از اینجا 30 تا سر میندازی، تا اینجا یکی رو یکی زیر میری جلو، به گره هفتم که رسیدی دوتا رو یکی زیر میای» مامانم گفت: «عه چه جالب، چه آسون!» بعد خانمه ادامه داد: «آره خیلی آسونه! بعد به اینجا که رسیدی 4تا کور می‌کنی، از اینجا یه ژوته، بعد دوباره دو تا زیر، یکی رو، یکی زیر، دو تا رو، 1 ژوته، بعد دوباره این‌جا رو کور می‌کنی؛ بعد همینا رو از اول تکرار می‌کنی؛ میگم که... خیلی آسونه!» مامانم گفت: «آره خیییییلی آسونه».

می دانم منتظرید ببینید سرنوشت من پس از واقعه مذکور چه شد. خدا بیامرزد مرا. جوان خوبی بودم. چرت و پلاهای خوبی می‌نوشتم. الان مامانم مرا گذاشته است در مغازه تعمیر انسان‌های هنگ کرده. چشم‌هایم از آن موقع تا الان همچنان دارند می‌چرخند. تمام سلول‌های خاکستری مغزم صورتی و بنفش با راه راه‌های فسفری شده‌اند. و قرار است که همان‌ها را به وسیله رنگ پلاستیک خاکستری کنند و دوباره رویم نصب کنند. اگر درست نشدم کمی سلول خاکستری مصنوعی بگذارند. البته ممکن است باز هم درست نشوم، فقط برایم دعا کنید. مادرم خیلی نگران است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٠٩
١
٠
بافتن خیلی خوب و لذت بخشه ^_^ من الان دارم یه پلیور میبافم ، اولاش مشکل داشتم دیگه الان راه افتادم :) توام میتونی زهرا خیییییییییییییییییلی آسونه :دی اما قلاب بافی خیلی بهتره با قلاب بیشتر کیف میکنم :دی
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/٠٩
٠
٠
منم بافتن با میل رو بلدم...خخخخخ...از رو ریا گفتم
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
توی این جور موقعیتی بودن رو تجربه کردم، خیلی حس داغونیه...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
در کودکی یکی از همین میل بافتنی ها رفت تو پام!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
اوففففففففففف
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
سلام...
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
هخخخخخخ..من دوس دارم:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١٠
١
٠
می دونی چطور می تونی مثل مادرت وقتی شنیدی طریقه ی بافتن چیه بگی : " چه آسون " / من رازش رو بهت میگم :) کافیه اونی که دوسش داری رو با یک شال گردن کهنه یا بد قواره ببینی اونوقت ... اونوقت همه ی مفاهیم بافتنی برات به روشنی روز بین انگشتات به صورت خودکار درمیاد و می بینی انگار صد ساله عاشق میل و کلاف های کاموا بودی...
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
١
٠
جه عشقولانههههههه:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
اوهوم ^_^
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
این بحثای تخصصی خیلی بده مخصوصا جاهایی که محبوری در جواب تمام توضیحات مشتاقانه طرف مقابلت فقط :) بزنی، مرسی :)
translator
translator
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
این برا خیاطی برا من صدق میکنه :)))))))))))))) اقا دوس نداری دیگه عی بابا حالا هی بگن خوبه به دردت میخوره :))))))))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
:))) مغازه ی آدم های هنگ کرده!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
تاحالا تو مغازش رفتم نكران نباش من درست شدم شمام درست ميشي حتما بكو رنك بلاستيك نزننا خيلي بده تند تند رنكش ميره ميشه صو تي خاكستري راه راه. بنده خدا هم مرد خوبيه بكي باهات راه مياد:)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
البته بكو منو ميشناسي تخفيفم ميده:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤