کابوس / شعر
شعری سروده خودم

کابوس / شعر

نویسنده : سلیمان حسنی

صاعقه زد برتنم٬ سوزنده٬ رفت 

باد هم بر جان و دل٬ کوبنده رفت 

نور خورشید جهان سوئی نداشت 

یک نگه انداخت ورخشنده رفت 

شام تاریکم نشد روشن٬ چو مه 

چشمکی زد٬ از برم تابنده رفت 

یک خبر بهرم نداده قاصدک 

در هوا چرخی زد و رقصنده رفت 

صاعقه٬ خورشید و مه هم قاصدک 

چون ستاره گرد سر٬ گردنده رفت 

دلبرم آمد٬ نگاهی هم نکرد 

حسرت دیدار بردل مانده رفت 

این تلاطم از چه رو آمد به ذهن 

کرد حامی را چنین بازنده رفت 

ناگهان شد دیده باز و٬ فکر بد 

بر دلم صد واهمه افکنده رفت 

خواب نه٬ کابوس وحشتناک بود 

خوب شد از چشم این شرمنده رفت 

با صدایم یار پر مهرم رسید 

داد آبی سرد و با یک خنده رفت 

حال می‌گویم که صد شکرت خدا 

آن پریشان حالیم شد رانده٬ رفت

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علی یکتا
علی یکتا
٩٤/٠٩/٠٧
٠
٠
سلام استاد.خوبی ان شاالله . خیلی وقت بود شعرهاتون رو نخونده بودم . خیلی خوب بود.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
سلام:خیلی ممنونم ازمحبتتون.شادکام باشید
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٩/٠٧
٠
٠
سلام ، مثل همیشه زیبا بود / تشکر آقای حسنی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
سلام:زنده وپاینده باشیدمتشکرم
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
چند وقتی هس که شعرهای زیبای شمارو دنبال نکردم :( واقعا خوب بود :) خسته هم نباشید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
سلام دوست عزیز:سپاسگزارم ازلطفتون.پایدارباشید
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
زیبا بود ،چشمه ناب شعر تان همچنان جوشان باد...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
سلام:دلتان شادوجانتان سلامت.ممنونم
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
"دلبرم آمد٬ نگاهی هم نکرد/حسرت دیدار بردل مانده رفت " دستتون درد نکنه استاد!خعلی زیبا بود:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
سلام وسپاس:بسیارمتشکرم ازحضورشما.ایزدرحمان پناهتان
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات