نمی‌دونم چه احساسی است که از زیارت فراری‌ام. طفلی خانمم دلش غش می‌رود برای زیارت. هر چند وقت یک بار بهانه‌ی مشهد رفتن می‌گیرد تا شاید من دلم به رحم بیاید ببرمش زیارت. آخرین باری که با هم به مشهد رفتیم دو تا بچه داشتیم، حسن و فاطمه. آن موقع بچه سوم‌مان یعنی محمد صالح به دنیا نیامده بود. الان که چارمی‌اش هم آمده، ریحانه خانوم. هنوز یک سال‌شان هم تمام نشده بود. زمستون بود. با کلی دردسر بلیط قطار جورکردیم و رفتیم سمت مشهد. شب سختی بود. نیمه شب رسیدیم به هتلی که از قبل رزرو شده بود. مسئول هتل که ما را آنطوری دید گفت: مجبوری دوتا پشت سر هم بیاری؟ منهم همان‌طوری که بچه‌ها بغلم بودند گفتم: دوقلو هستن، آخه دخترم یک خورده ریزه میزه بود و پسرم درشت، برای همین همه خیال می‌کردند که دوتا پشت سر هم آوردیم.

شوفاژ اتاق خوب کار نمی‌کرد، اتاق سرد بود. مثل همیشه بچه‌ها نمی‌خوابیدند، با خستگی و سختی زیاد شب را روز کردیم. بعد از این‌که صبحانه خوردیم، رفتیم سمت حرم. خانمم انگار که وارد بهشت شده باشد، خوشحال بود. اشک دورچشم‌هایش حلقه بسته بود، آخر بعد از مدت‌ها این بار به قول خودش با دوتا فرشته‌اش آمده بود زیارت امام رضا(ع). همیشه بهش حسودی‌ام می‌شد، به این‌که این همه عاشق امام رضاست.

برعکس من که از همان کوچکی هم هر وقت می‌رفتم حرم حس می‌کردم گم شدم، احساس می‌کردم وقت ندارم، باید زود برگردم، زبانم بند می‌آمد. هنوز که هنوز است آن حس توی من مانده . تصمیم داشتیم بعد از زیارت برویم  برای همه آن‌هایی که انتظار داشتند، سوغاتی بخریم. من که هیچ وقت عادت نداشتم سوغاتی بخرم، آن سری تصمیم گرفتم بخرم. با کلی ذوق و اشتیاق و کلی سختی رفتیم سوغاتی خریدیم. ساک و چمدان‌های‌مان را بستیم و رفتیم دم درب هتل، منتظر شدیم تا تاکسی بیاید. بچه‌ها همزمان گریه می‌کردند، عجله عجله وسایل‌مان را صندوق عقب تاکسی گذاشتیم و راه افتادیم به سمت شهرمان. شب رسیدیم خانه، و چمدان‌ها را که خالی کردیم، دیدیم  ای داد و بی‌داد، درست همان چمدونی که سوغاتی و چیزهای با ارزش‌مان داخلش بوده، دم درب هتل جا مانده.

خانمم با غر غر و ناراحتی بهم گفت: چقدر گفتم که چیزی جا نمونه... من هم گفتم که سوغاتی خریدن به من نمیاد. بعد توی دلم گفتم: ای کاش به جای چمدونمون، دلمون جا می‌موند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
با کوله باری از گناه به زیارت تو می آیم ،کوله ام را به صندوق امانت خواهم داد ،خدا کند یادم برود و پس نگیرم هر گز ،یا که قبض آن را گم کنم...
maede
maede
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
متن قشنگی بود،اما کاش کلش رو نوشتاری می نوشتی و کلماتی مثل چمدون،زمستون و دلمون رو به صورت محاوره نمی نوشتی که متنت یکدست بشه :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢