عشق کودکانه / داستان کوتاه

عشق کودکانه / داستان کوتاه

نویسنده : منا نبی زاده مقدم

6 سال بیشتر نداشت. بقول معروف هنوز نمی تونست دماغشو بکشه بالا که عاشق شد. اونم از کدوم عشقا؟ از اونایی که تو یه نگاه اتفاق می افته! واقعا که خنده داره! حالا عاشق کی؟ دختر همسایشون! آخه یکی به تو بگه بچه جون، بشین سَرِ جات! تو هنوز دهنت بوی شیر  میده! اصلا می دونی عشق با کدوم «ق» نوشته میشه؟ وقتی ازش می پرسیدن: چند سالته؟ به جای اینکه بگه 6 سالمه، می‌گفت: سال دیگه میخوام برم مدرسه!  نمی دونم چرا اینجوری می گفت، حتما می خواست به دیگران ثابت کنه که من دیگه بزرگ شدم، سال دیگه میرم مدرسه یا شایدم می خواست  بگه که بزرگ شدم و وقت زن گرفتنمه!

پاندرا با مامانش داشتن از خرید میومدن به طرف خونه! وارد کوچه شدن. خونه هاشون دو، سه تا در بیشتر از هم فاصله نداشت.  قلی تو کوچه بود و داشت سه چرخه سواری می کرد که ناگهان نگاش به پاندرا افتاد. آره، این همون نگاهی بود که منجر به ... شد. نگاه قلی توجه پاندرا رو به خودش جلب کرد. دستش از دست مامانش جدا شد. درست مثل وقتی که شاعر میگه: «دامنم از دست برفت و ... ».

اما پاندرا نه از روی احساس بلکه همینطور غیر ارادی با دیدن قلی دست مامانشو ول کرد. دیدین وقتی از کنار بچه‌ها رد میشیم بهت خیره می شن و چقدر نگات  می کنن انگار که مال باباشونو کشیدیم بالا؟! آهان! راستی پاندرا 5 سالش بود یعنی یک سال از شادوماد کوچیکتر! یه روز پاندرا با هزار زحمت مامانشو راضی کرد تا بذاره بره تو کوچه بازی کنه. اومد تو کوچه. قلی طبق معمول همیشه با سه چرخش تو کوچه چرخ می زد که اومدن پاندرا توجهشو جلب کرد.  با سه چرخش به طرف پاندرا رفت و با همان سادگی و پاکی کودکانه اش پرسید: اسمت چیه؟ 

اون گفت: پاندرا. 

-  چی؟ پَ.. پا.. پا چی؟ 

پاندرا دوباره تکرار کرد: پاندرا. 

قلی سعی کرد دوباره اسم اونو به زبون بیاره اما نتونست و گفت: اصلا بی خیال! 

پاندرا: اسم تو چیه؟ 

اون گفت: قلی. 

پاندرا با شنیدن اسم قلی خندش گرفت، به نظرش اسم خنده داری اومد، خنده ای کودکانه کرد و زمزمه کرد: قلی! 

قلی: با من دوست میشی؟ 

پاندرا: آره، دوست میشم. 

قلی: پس بپر بالا با هم یه چرخی تو کوچه بزنیم.

پاندرا سوار بر تَرکِ سه چرخه ی قلی شد و با هم سرتاسر کوچه را گشتند.  خلاصه پاندرا هر روز به بهانه ای مامانشو راضی می کرد و می رفت تو کوچه تا با قلی بازی کنه. قلی هم که همیشه ی خدا تو کوچه وِل می گشت. هر ساعت از روز که می خواستی می تونستی تو کوچه پیداش کنی اما هر بار که پاندرا رو می دید چون نمی تونست اسمشو صدا بزنه، عصبانی و ناراحت می شد.

پاندرا هم وقتی قلی نمی تونست قشنگ صداش بزنه، ناراحت می شد و گاهی با اون قهر می کرد. یه روز برای n اُمین بار تلاش کرد تا اسمشو بگه: سلام پارندا.  فکر کرد که موفق شده. برقی تو چشماش می درخشید اما وقتی مثل همیشه، چهره ی ناراحت و گرفته ی پاندرا رو دید، غمگین گفت: چیه؟ بازم نتونستم درست بگم؟ بابا آخه اینم اسمه پدرو مادرت واست گذاشتن؟ من از این به بعد هر چی دوست داشتم صدات میزنم.

پاندرا به حالت تمسخر گفت: فکر کردی اسم خودت خیلی قشنگه؟ قلی!  بعدش خنده ای به حالت تمسخر کرد. 

قلی: چطوره هر کدوممون واسه اون یکی اون اسمی که راحت تریم و  بذاریم؟ 

پاندرا یه کم مکث کرد و بعد گفت: باشه، قبول! 

قلی: خب من اسمتو میذارم... اِاِاِ.. میذارم ستاره.. آخه مامانم  همیشه میگه: هر آدمی باید یه ستاره داشته باشه! 

پاندرا: خب منم اسمتو میذارم... میذارم، محسن.. آخه خالم اینا اسم نوشونو گذاشتن محسن. 

خلاصه پاندرا و قلی خیلی با هم اُخت شده بودن طوری که هر روز باید همو میدیدن. یه روز که تولد پاندرا بود، قلی یا همون محسن با پول تو جیبیاش واسه پاندرا یه بادکنک خرید و همون روز از پاندرا خواستگاری کرد. پاندرا اون روز زیبایی خاصی داشت. موهای طلاییشو دورش ریخته بود و مامانش اونو تَه آرایشی کرده بود. دستای کوچیک و لاک زدشو جلو برد و بادکنک و از محسن گرفت و ازش با همون ادبیات کودکانش تشکر کرد و با شیطنت خاصی در جواب خواستگاری قلی گفت: باید با مامان، بابام صحبت کنم. 

بعد از یه مدت پاندرا خونشونو از اونجا بردن و درست تو یه روز بارونی بود که اسباب کشی کردن. پاندرا در حالیکه بادکنک در دست داشت که این تنها یادگاریش از قلی بود، بی اختیار اشک می ریخت.  سوار ماشین شد و از پشت شیشه به قلی نگاه می کرد و همانطور بی امان اشک می ریخت. قلی هم که سعی می کرد با سه چرخش دنبال ماشینشون بره و به اونها برسه و محله ی جدیدشونو یاد بگیره، بی وقفه پا می زد و با همون چهره ی آمیخته به اشکش بلند فریاد زد: پاندرااا!!! 

... و امروز، بیست و چند سال است که از آن زمان می گذرد و قلی و پاندرا در دانشگاه هم کلاس هستند و حال می بینند که چقدر اخلاق ها و رفتارهایشان با یکدیگر متفاوت است و گاهی اوقات به دلیل تفاوت عقیده با یکدیگر بحث می کنند و هرگز نمی توانند یکدیگر را زیر یک  سقف حتی برای لحظه ای تحمل کنند.

«به راستی که عشق دوران کودکی، عشقی پاک و صادقانه است.»

========== 

نویسنده: منا نبی زاده مقدم 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Samira
Samira
٩٤/٠٩/٠٧
٠
٠
:| حس میکنم همه نطقم با این داستان کور شد :|||||||
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٤/٠٩/٠٧
٠
٠
چطور؟
m-aminfar
m-aminfar
٩٤/٠٩/٠٧
٠
٠
چه قشنگ طفلکیا قلی و پارندا نه ببخشید پاندرا
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٤/٠٩/٠٧
٠
٠
اوهوم :( دوست عزیز، ممنونم از حضور سبزتون و خوانش داستان من :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
خیلی داستان خوبی بود یه عشق کودکانه و معصومانه و اون تضاد میون اسم لیلی و مجنون قصه هم جذابیت و بیشتر کرده بود اما...به نظرم آخر داستان کیفیت ابتداییش و نداشت از اون جایی که قلی کوچولو شعار زده گفت:هر آدمی باید یه ستاره داشته باشه و بعد جدایی تو یه روز بارونی و اون سکانس نیم خرده ی تعقیب با دوچرخه کاش این داستان و همونجور کودکانه و معصومانه پیش میبردین و رمانتیکش نمیکردین البته این نظر منه فقط به عنوان یه مخاطب داستان تون و میتونه اشتباه باشه
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
دوست عزیز، ممنونم از خوانش و نظر خوبتون در مورد داستان بنده! مراد بر این بوده، تا پاکی و صداقت عشق کودکانه، با نمایش نداشتن تفاهمات، وجود توقعات و انتظارات دوره ی بزرگسالی به تصویر کشیده شود و در واقع با وجود این تفاوت ها، اون پاکی و معصومانگی مورد نظر بیشتر جلوه کنه و درک بشه (با نمایش این تضاد)؛ وگرنه میشد انتهای داستان رو به حال خودش رها کرد تا همونطور کودکانه پیش بره و به پایان برسه که این میشد عاقبت و داستان دیگری که هیچ عیبی هم نداشت.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
بیشتر شبیه افسانه بود تا داستان!!هعییییی منم وختی اسممو نمیتونن بگن قیافه مغموم پاندرا رو ب خودم میگیرم:((
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
رفیعه جان، ممنونم از حضور، توجه، خوانش و نظرت عزیزم.. ببین من اسمتو درست گفتم ;)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦