آشغال‌های دوست داشتنی!

آشغال‌های دوست داشتنی!

نویسنده : رضا تمجیدی

زمستان نزدیک است،من از زمستان متنفرم زهرا. باید این همه راه برویم و برگردیم تا شب زیر این پل بخوابیم، این‌جا هم سرد است، تو از سرما بدت می‌آید و من تا صبح آتش را روشن نگه می‌دارم تا تو راحت بخوابی،کاش می‌توانستم یک پتو برایت بخرم، نه از این آشغال‌های لعنتی چیزی بیرون می‌آید، نه از شاخه گل‌های تو. گل‌هایی که هر روز در دستانت پژمرده می‌شوند و کسی آن‌ها را نمی‌خرد.

راستی زهرا گل‌های پیراهنت از گل‌هایی که می‌فروشی زیباتر است و هیچ وقت پژمرده نمی‌شود. می‌خواهم امشب تو را ببرم به جایی که دوست داری، جای آن سطل زباله‌ی فلزی بزرگ، همان سطلی که هر شب زیر و رویش می‌کنم تا از دلش ظرف‌های نوشابه را جمع کنم و شاید یک آشغال دوست داشتنی...

بیا برویم آن‌جا من کمکت می‌کنم تا بروی روی آن سطل زباله بایستی و بتوانی آن اطاق پر از عروسک را ببینی، چقدر آن عروسک‌ها را دوست داری، از ساعت‌ها نگاه کردن به آن‌ها، از خنده معصومانه‌ات، از اشک‌های حسرتت، از برق نگاهت من زندگی می‌گیرم.

یادم هست که فردا شب تولد توست، یک هدیه برایت گرفته‌ام، راستش نگرفته‌ام پیدا کرده‌ام. یک عروسک، یک عروسک قشنگ با پیراهن صورتی، وای اگر ببینی عاشقش می‌شوی ولی...

می‌دانی فقط یک دستش نیست، هر چه گشتم پیدایش نکردم، شاید همان اطراف افتاده باشد، فردا صبح می‌روم پیدایش می‌کنم، اصلا شاید یادشان رفته که دستش را بیاندازند دور، شاید فردا شب داخل زباله‌ها بگذارندش، شاید زیر تختی، پشت کمدی جایی افتاده که هنوز ندیده‌اند، خدا کند زودتر پیدا شود و بیندازندش توی آشغال‌ها، کاش می‌دانستم مال کدام خانه بود تا می‌رفتم و بهشان می‌گفتم این عروسکی که انداختید توی آشغال‌ها یک دستش نیست اگر می‌شود پیدایش کنید. دوست دارم هدیه‌ام کامل باشد. خدایا می‌شود کمکم کنی؟

قول می‌دهم اگر شده تمام سطل‌های زباله شهر را می‌گردم تا دست این عروسک را پیدا کنم، کاش تولد زهرا چند روز دیگر بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٩/٠٥
٢
٠
چه قشنگ بود حسش کردم بس که که خوب روایت شده بود ممنون. انشاالله دست عروسک پیدا بشه زودتر :(
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون دوست خوبم
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٠٥
٢
٠
چه شیرین نوشته بودین این روایت تلخ رو
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون دوست عزیز
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٥
٢
٠
اون قسمت عروسکش قشنگ و تکون دهنده بود، ولی یه چیزایی نوشته بودید که مطلب رو از باور پذیری انداخته بود و رنگ سیاهی ساختگی گرفته بود. مثلا کسی که خودش پلاستیک جمع میکنه میده بازیافت و دخترش گل میفروشه، دیگه پول یک اتاق اجاره کردن رو که داره، مگه یارانه نمیگیره اصلا. من خودم یه بار با یه بچه کارتون جمع کن صحبت کردم، گفت خونه‌شون عباس آباده، ماهی 120 هزار تومن اجاره میدن. یعنی درسته فقیر بودن و شاید هیچ اسباب بازی نداشت ولی خونه داشت دیگه و زیر پل نمیخوابید.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون جناب فروزان بخاطر حضور و نکته سنجی شما
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٥
٣
٠
اولش وقتی تیتر رو خوندم خندم گرفت ، اومدم بگم " عنوانی که انتخاب کردین بیسته " متن رو که خوندم دلم برای اون آدم ها سوخت ... امیدارم هیچ بچه ای آرزو به دل نمونه
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/٠٦
١
٠
ممنون دوست عزیز بخاطر حضور و نظر زیباتون
maede
maede
٩٤/٠٩/٠٦
١
٠
چقدر این عروسکه قشنگ و غمگین بود :(
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون دوست خوبم بخاطر حضور و نظرتون.
s_setoode
s_setoode
٩٤/٠٩/٠٦
١
٠
این متن جالبی بود یاددخترک کبریت فروش افتادم
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/٠٧
٠
٠
ممنون دوست عزیز
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٩/٠٧
١
٠
دست مریزاد
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٩/٠٧
٠
٠
ممنون دوست خوبم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤