رشته‌ی آشی، رشته‌ی پلویی، رشته‌ی کلامی

رشته‌ی آشی، رشته‌ی پلویی، رشته‌ی کلامی

نویسنده : الهام حبشی

چند شبی است که می‌آیم بنویسم، نمی‌شود! یا کتابی هست که نیمه‌ی رها شده‌اش صدایم می‌زند: «آهای آدم حسابی بیا من را تمام کن ببینیم آخر این ماجرا به کجا ختم می‌شود» یا یادداشت‌هایی است که باید سر موعدی مقرر تحویل‌شان بدهم.

شاید باید بنویسم سرم شلوغ است، بله موهای خوبی دارم، دم اسبی بسته شده‌اش زیباست، ریا نباشد پریشانش بیشتر! آمدم بگویم سرم شلوغ است و رشته‌ی کلام از دستم در رفت. همیشه می‌خواهم رشته‌ها را دسته بندی کنم، روی‌شان برچسب بزنم: «رشته‌ی آشی»، «رشته‌ی پلویی»، «رشته‌ی کلامی» تا هر وقت خواستم به موقع از هرکدام استفاده کنم.

یک بار اشتباهی رشته کلامی را در آش ریختم، آش صدا داری شده بود، یعنی صدای مادرم درآمده بود. مادرم فکر می‌کرد آنقدر آش را هم زده‌ام که رشته‌ها له شده‌اند و دیده نمی‌شوند، خبر نداشت.

مادر موجودی ست که جایی که باید خبرش کنی خبردار نمی‌شود و آن‌جا که نباید شصتش خبردار بشود، می‌فهمد. مثلا مادرها نمی‌توانند بفهمند بیشتر از چیزی که فکر می‌کنند زیبا هستند اما کافی است غمگین باشی فورا مطلع می‌شوند. مادرها دیوارهایی دور ما می‌سازند که تویش پر از موش‌هایی ست که حال ما را برایشان  بی‌کم و کاست گزارش می‌کنند. زانوی مادرم از زیادت پله‌ها درد نمی‌کند، می‌فهمید؟ زانوی مادرها را خم ابروی ما می‌ساید .

خواستم بگویم سرم شلوغ بود، دلم گیر نبود ولی ابروهای دست نخورده‌ام را چنان خمی انداخته بودند که استاد آهنگر هیچ میل گردی را اینطور خم نکرده بود؛ بعضی‌ها نمی‌دانند ابرو را باید برداشت، باید مداد کشید، ابرو را باید شانه زد، حتی در مواردی ژل مالی نمود اما آن‌ها یوقورتر از چیزی هستند که درمنظومه‌ی ابرونامه تعریف شده است، می‌آیند خط می‌اندازند و خم می‌کنند، 

گاهی آن‌قدر حال ابروهایم خراب می‌شود که زیرشان چهارپایه می‌گذارم تا کاسه نیندازند.

بله سرم شلوغ است، شلوغ‌تر از ایامی که وقت اصراف کردن افکارم را داشته‌ام، ته تهش اگر خدای ناکرده ویروس نفوذی فکری به حریم مخیله‌ام دخول پیدا کرد و ابرویی آمد که قوز شود، نمی‌تواند.

« زانوی مادرم را به یاد می‌آورم»

 خوب خوب می‌شوم و باز سرم شلوغ است...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٩/٠٥
١
٠
چه فکر شلوغی :) خیلی خوب آسمون ریسمون بافتید به هم :) مخصوصا این پاراگراف :" مادر موجودی ست که جایی که باید خبرش کنی خبردار نمی‌شود و آن‌جا که نباید شصتش خبردار بشود، می‌فهمد. مثلا مادرها نمی‌توانند بفهمند بیشتر از چیزی که فکر می‌کنند زیبا هستند اما کافی است غمگین باشی فورا مطلع می‌شوند. مادرها دیوارهایی دور ما می‌سازند که تویش پر از موش‌هایی ست که حال ما را برایشان بی‌کم و کاست گزارش می‌کنند. زانوی مادرم از زیادت پله‌ها درد نمی‌کند، می‌فهمید؟ زانوی مادرها را خم ابروی ما می‌ساید ." عالی بود این پاراگرافش :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٥
١
٠
اینجور آسمون ریسمون بافتنی رو دوست دارم .. ممنون که دوست داشتین :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٠٥
١
٠
چقدر این متنای درهم برهم ولی منظم رو دوست دارم :) چقدر خوب شلوغی افکارتو رسوندی الهام :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٥
١
٠
من هم با شما هم عقیده هستم ، ربط دادن چیزهایی که به نظر به هم بی ربط میان و قبلا کسی بهشون توجه نکرده برام جذابیت داره ... تشکر که خوشت اومد عزیزم
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٥
١
٠
فکر کنم رشته‌های آش رو هم ریختین توی این مطلب که حسابی شلوغ شده
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٥
١
٠
درسته داخل آش شله قلمکار چیزهای مختلف و شلوغ کننده زیادی وجود داره اما نکتش اینه که ربط دادن اجزای مختلف و ناهماهنگ کار جذابیه " اگر آشپز باشی " // راستی جناب فروزان خط 4ام از پایین اون کلمه " ابرو " هست نه " آبرو " میشه ویرایشش کرد ؟ اون آ با کلاه مفهوم جمله رو تغییر داده .
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٧
١
٠
درست شد :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٨
١
٠
متشکریم
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٩/٠٦
١
٠
سلام متن خوبی بود متشکرم:-)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٦
١
٠
گوارای وجود " لیلی جان " :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٠٦
١
٠
عالی بود این رشته کلام از دست در رفتن های خود آگاهانه تون و تعابیر تونم ناب بکر بود آش صدا مثلا در کل عالی بود
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٦
١
٠
خوشحالم که مورد قبول واقع شد ، متشکرم
فاطمه شهرام فر
فاطمه شهرام فر
٩٤/٠٩/٠٧
١
٠
سلام الهام جون. متنتون عالی و پر از پارادوکس های جذاب بود. چه هنرمندانه چیدمانشون کردین..
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٨
١
٠
سلام عزیزم ، لطف دارین .. خوشحالم که خوشتون اومد " تشکر "
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢٥
٠
٠
سلام ... متن جالبی بود ... احساس میکنم با این متن خودتون رو تخلیه روانی و ذهنی کردید و با اینکه خیلی ذهن مشوش و شلوغی داشتید ولی ارایه های تشبیه و تمثیل و واژه درست کردن رو نتونستید فراموش کنید ... ازتون چیزای زیادی یاد گرفتم ممنون اگه میشه یه سر هم به رمان من برنید
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات