نمی‌شود گذشت!

نمی‌شود گذشت!

نویسنده : _bidar_

نشسته‌ام کنار مبل، با یک خودکار آبی و سالنامه‌ای طوسی توی دستم. سالنامه‌ای که نه داخلش روزمرگی نوشته می‌شود نه خاطره؛ که فقط [تو] تکرار می‌شوی توی خط به خطش. که «پسرم» تکرار می‌شود در آن و «دختر» دو ساله‌ی ذهنم.

بگذریم از این که ساعت دو و نیم ظهر بوده و میل نداشتم ناهار بخورم. حتی بگذریم از این‌که از صبح تا حالا موهایم را شانه نکردم. از این‌که خواهرم انگار که ذهن من را بخواند می‌گوید: «آبان اسم قشنگیه!». از این که توی ترافیک بمانیم و باران ببارد و چراغ قرمز، سبز نشود و من بیشتر دوستت داشته باشم. از خیابون رد شوم و پشت گوشی بگویی: «مراقب باشی هـا».

بگذریم از آن سازی که آن آقاهه می‌زد و خودش گریه می‌کرد. از آن پیرمرد سر چهارراه توی این سرما! از چند روز پیش که می‌رفتم سمت ستاد، برای چند لحظه هم که شده دلم خواست بنشینم توی ایستگاه اتوبوس. سرم را بگذارم رو‌ی شانه‌ات و توی آن سرما «ها» کنم. «ها» کنم و صورتم یخ کرده باشد. شیر کاکائویِ داغ دوست نداشتم ولی عوضش بستنی توی آن سرما می‌چسبید! عوضش گرفتن دست‌هایت می‌چسبید.

من آدم غیر قابل پیش بینی‌ای بودم، جلوی آینه ایستاده بودم و شالم را روی سرم درست می‌کردم. لبخند زدم. فکر کردم دایی راست می‌گوید ‌هـا، کجای ما شبیه هم بود آخر! جز وقتی که می‌خندیم فرم چشم‌ها‌ی‌مان مثل هم می‌شود. برای بار هزارم یادم آوردم که وقتی می‌‌خندم قشنگ‌تر هم می‌شوم، یادم آوردم وقتی می‌خندی قشنگ‌تر هم می‌شوی، یادم آوردم که «بچه حزب اللهی‌ام باشد قبول ولی، عاشق شدن طبق کدام آیه حرام است؟»

حتی می‌شود بگذریم از این‌که دیروز سرم را بلند کردم سمت آسمان و گفتم: «آهای بارون، به کجای این شهر زل زدی؟ ببار دِ لعنتی.» اما میدونی چیست؟ دیگر نمی‌شود گذشت از این‌که دوربین گوشی‌ات را بگیری سمتم و من بگویم «سیب» و چیلیک چیلیک، نمی‌شود گذشت از این که اسم کوچکم را صدا کنی و من بیشتر دوستت داشته باشم.

همین! باورت می‌شود؟ نمی‌شود گذشت!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/١٧
١
٠
خیلی خوب واقعأ نمیشود گذشت... :(
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
هیچ وقت نمیشه.
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٩/١٧
٢
٠
«بچه حزب اللهی‌ام باشد قبول ولی، عاشق شدن طبق کدام آیه حرام است؟» این جمله کسی هست؟؟
بیدمجنون
بیدمجنون
٩٤/٠٩/١٧
١
٠
سلام نه,مال ایشون نیست. من یه جا دیگه هم دیدم
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
نخیر ازمن نیست.اسم شاعرش رو نمیدونم .
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/١٧
١
٠
از بازی ذهن و کلمات هیچ وقت نمی شود گذشت ولی چاره چیست ؟!
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
بازی ذهن وکلمات همیشه ادامه داره.
reza
reza
٩٤/٠٩/١٧
١
٠
عالی بود 😟
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/١٧
٠
٠
ممنون ازشما
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
حواستان باشد

آدم های آرام

٩٦/١٠/٢٨