مثلا اگر خبرنگار بودم !

مثلا اگر خبرنگار بودم !

نویسنده : _bidar_

می‌دانی رفیق بچه که بودم دوست داشتم خبرنگار بشوم. خبر نگار واحد مرکزی قلب تو. و بعد هر گزارشم می‌گفتم فاطمه.الف، خبرنگار واحد مرکزی قلبِ آقای فلانی! جالب بود نه؟

صدای قلبت را می‌شد شنید، صدای قلبی که دوست داشتن را ‌بلد بود ولی غرور و تعصبش نمی‌گذاشت حرفی بزند! آشنا شدن ما به خاطر کار تو بود. که بی‌هوا پیدایم می‌شد، وقت و بی‌وقت و شاکی بودی که «خانوم چی از جون ما میخوای که هی میری میای؟» و من هزار بار توی دلم بگویم «شما رو میخوام!» من خبرنگار بودم و اولین سوالم راجع به خودت، راجع به دوست داشتنت! 

+ راستی آقا؟ کسی هست دوستش داشته باشید؟

گزارش کامل دلت را می‌خواستم، بی کم و کاست، کاملِ کامل . 

- آره کسی هست که دوستش دارم 

این‌که بگویی آره، دچار تردیدم می‌کند. این که بگوی آره ته دلم را می‌لرزاند. سوال بعدی سخت تر است، نفس گیر تر است.

+ من برم بعدا میام.

داری می‌خندی! گفته بودم خندیدنت هم قشنگ است آقا؟! عکس‌های سلفی این روزهات را گفته بودم، قشنگ است. عکس پروفایلت را چی؟ گفتم ریشت هم قشنگه؟ حتی شما گفتنت قشنگ بود! می‌توانم رفیق صدایت کنم دیگر؟ یا همان بهت بگویم آقا؟

روز بعد، روز از نو، روزی از نو ...  

 + راستی آقا؟ دوستت داره؟

هنوز ساکتی! کاش می‌شد صدایت را ضبط کرد. اصلا خبرنگار باید صدای کسی را که از او سوال می‌پرسد ضبط کند ولی من صدایت را توی دلـم، توی ذهنـم نگه می‌دارم، نه روی یه نوار کاست.

- آره! دوستمم داره !

 دیشب داشتم برایت می‌نوشتم که «میشود نصفه شب وسط چت یکهو اسم کوچک بنویسی با یک علامت سوال؟» اسم کوچیکم را بارها گفته بودی امـا بعدش کلمه شمـا، همه ذوقم را گرفته بود. لامصب این شمـا گفتنت هم می‌چسبید. شما گفتن من اما فرق داشت. یعنی دوستت دارم و ‌حواست نیست. از تعصب و غرور منشا می‌گرفت الی آخر. می‌دتای ‌رفیق، دوست داشتنت قشنگ‌بود. مثل خودت، خوب‌بود. ناب بود، دلم می‌خواست یک روز وقتی کارم تمام شده بود، وقتی از پله‌ها می‌آیم پایین داد بزنم «حرف نداری رفیق»

- سوال بعدی خـانوم

سوال آخر ..

+ راستی آقا شمـا ترکی بلدی؟ بیلیرسَن من سِنی چوخ سئوییرم !

می‌دانی رفیق ؟ دستانت آرامش دهنده است. حلقه‌ی دست چپت، پیرهن چارخانه‌ات، ساعتت‌، چشمات، نگاه کردنت. حتی کارت که بهش عادت کردم! من خبرنگار نیستم ولی اگر بودم شک نکن یک روز همین طوری می‌آمدم سراغت، با همین سوال‌هام

«راستی رفیق! اجازه هست رفیق صدات کنم؟»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_esf
H_esf
٩٤/٠٩/٠٤
١
٠
مثل همیشه ، زیبا :)
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠٤
٠
٠
مثل همیشه ممنونم !(:
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠٤
٠
٠
مثل همیشه ممنون !
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٩/٠٤
٠
٠
:) چرا اقا؟
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠٤
٠
٠
همینطوری :)
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠٤
٠
٠
همنیطوری :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٤
١
٠
عزیزم چقدر شیرین نوشته بودی ^_^
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠٤
١
٠
ممنونم از شمـا بانو :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٤
٠
٠
من یه کم گمراه شدم، یه راهنمایی بکنید، اون انگشتر دست چپ آقاهه، چی بود جریانش؟ یعنی نامزد داشته؟
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠٤
٣
٠
نه اصلا. اینجا شخص سومی وجود نداشت.فقط خود ِ خبرنگار ِ و آقاهه.انگشتر هم مربوط میشه به خود خبرنگار که الان همسرشه !
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
آهان. خیلی باحال شد
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
نظر لطفتونه !
mona93
mona93
٩٤/٠٩/٠٤
١
٠
خيلي مطلبتون زیبا بود لذت بردم
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠٥
١
٠
مرسی که خوندید (: ممنونم
فآطِمـ ـه
فآطِمـ ـه
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
عآلی بود ؛ عـــآلی ..♥
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات