وقتی دل‌تنگی و دلت پرپر می‌زند برای لحظه‌ای قامت خم کردن و سلام دادن روبروی گنبد طلا و هر بار در لابه‌لای دل مشغولی‌های این زندگی هوای دلت را خفه می‌کنی، نتیجه‌اش می‌شود بغضی به اندازه‌ی سیلابی از اشک‌های جاری نشده و التماس‌های از ته دل در نماز برای لحظه‌ای دیدار همسایه.

فکر این‌که دعوت نشدنت به صحن و سرای همسایه رابطه مستقیمی دارد با سیاهیِ دلت و غبارگرفتن آینه‌ی آن، خوره‌ای می‌شود و روح و روانت را به بازی می‌گیرد و دلت می‌گیرد از سعادتِ نداشته‌ات!

به مهربانی‌اش ایمان داری و هر لحظه منتظری برای گوشه چشمی از جانب او و دعوتی تنها برای یک زیارت! سقف آسمان برایت کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود و حس می‌کنی نفست فقط زیر نگاه اوست که به راحتی بالا می‌آید. «لابد عیار لیاقتم برای این نگاه کم است دیگر...»

و در یکی از این روزهای گرم، نمی‌دانم خدا جواب کدام کارِ خوبِ نکرده‌ام را می‌دهد و بالاخره قدم می‌گذارم بر زمین قطعه‌ای از بهشت، حرم امام مهربانی‌ها.

از دور سلام می‌دهم و اذن ورود می‌گیرم. دلم آرام نمی‌گیرد. جلوتر می‌روم. با هر قدم نزدیک‌تر شدن به مقصد، قلبم بی‌قرارتر می‌شود؛ گویی بار اولی است که به دیدار می‌آیم! در مرکزی‌ترین نقطه‌ی صحن انقلاب خودم را پیدا می‌کنم. دستم را بر روی قلبم می‌گذارم به امید کمی آرامتر شدنش.

انعکاس آفتاب روی گنبد دوّارِ طلایی در چشمانم مانع بازماندنشان می‌شود و هم زمان با چشم بستن از روشناییِ روز، قطره اشکی از چشمم فرود می‌آید. می‌گویند اشک اول از چشم راست نشانه‌ی شادیست؛ غوغای دلم را نشان داده است!

دلم آرام‌تر می‌شود، قدم به سوی رواق برمی‌دارم. در میان جمعیت، از در ورودی تا ضریح ذکر می‌گویم. چشمم به گوشه‌ی بالاییِ ضریح می‌افتد؛ پای دلم پیش‌روی می‌خواهد. قدمی برمی‌دارم و تمام ضریح را در قاب چشمانم جای می‌دهم. بغض تلخ وپنهانِ این روزهایم می‌شکند وبه هق‌هق می‌افتم! اشک تمام صورت غرقِ گناهم را می‌شوید. انگار که هر قطره‌ی فرود آمده از چشمانم اعترافی است در دلم به امام خودم از گناهان کوچک و بزرگم،کم کاری‌هایم، عبادت‌های ناخالصانه‌ام و... سبک می‌شوم و آسوده خاطر.

حجم بغضِ مانده در گلویم اجازه خواندن زیارت‌نامه را از من می‌گیرد. پشت پرده‌ای از اشک خط به خطش را با چشم دنبال می‌کنم. دو رکعت نماز زیارت هم می‌خوانم و می‌نشینم و اجازه می‌دهم حاجت‌هایم را از ذهنم بخواند. نمی‌دانم به چشمش می‌آیم یا نه؛ اما دلم روشن است که امامم به مهربانی‌اش معروف است!

عزم رفتن می‌کنم. تمام التماس نگاهم را به ضریحش می‌دوزم و از دلتنگی‌هایم می‌گویم و دعوت دوباره و زود هنگامش را طلب می‌کنم. بیرون که می‌آیم حسی شبیه به پرواز کبوترهای حرمش دارم؛ به همان آزادی و سبک‌بالی. «آهوی گریزپایی هستم در فرار از دام شیطان؛ ضامنم شو آقای مهربانی‌ها!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
جالب بود ولی چنتا اشتباه داشت که بررسی میکنم و امیدوارم نقد پذیر باشید در خط اول به جای مشغولی های (مشغله های این زندگی هوای دلت را خفه میکنی،چنانکه نتیجه اش میشود بغض! بغضی که به اندازه...) اینجور ایرادات ذهن مخاطب رو خسته میکنه و اون رو به قول خودمون از نوشته زده میکنه این هم نقطه قوت واقعا لذت برد: انعکاس آفتاب روی گنبد دوّارِ طلایی در چشمانم مانع بازماندنشان می‌شود و هم زمان با چشم بستن از روشناییِ روز، قطره اشکی از چشمم فرود می‌آید. می‌گویند اشک اول از چشم راست نشانه‌ی شادیست؛ غوغای دلم را نشان داده است! ولی در کل کمی نقطه شروع،اوج،فروکش نوشته نا معلومه و برداشت خاصی نمیشه کرد! موفق باشید
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
خیلی عالی و دلی بود اینجور نوشته ها رو باید با دل سنجید نه قواعد ساختاری.مهماینه ک به دل بشینه
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
ضامنم شو ، همین ..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام خالق سبحان یارتان باد
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
با سلام و عرض ادب ... سالروز تولدتون رو تبریک میگم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
سلام دختر آریایی؛ تولدتون مبارک! :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤