وقتی پیشرفت اشک آدم را در می‌آورد
درد و دل‌های یک جیمی

وقتی پیشرفت اشک آدم را در می‌آورد

نویسنده : زهرا خدائی

وارد پنل جیمی‌ام می‌شوم. ناخودآگاه می‌روم سراغ اولین نوشته‌هایم و نظرات آن‌ها را می‌خوانم. کم‌کم می‌رسم به نوشته‌های جدیدم. اسم خودم را سمت چپ سایت به عنوان کاربر فعال می‌بینم. مطلبم هم در سایت ستاره‌دار شده ...

بغضم می‌گیرد. یکی دو سال قبل بود که باز همچین چیزی را تجربه کردم. قبل تَرَش وقتی نوجوان بودم و برای یک روزنامه نامه می‌نوشتم و بعد از مدت‌ها دیدم که یکی از نوشته‌هایم را چاپ کرده است. چقدر دلم می‌خواست خبرنگار افتخاری‌اش بشوم اما انتخاب نشدم. برمی‌گردم به دوران راهنمایی، این‌که چقدر توی مدرسه معروف بودم و چقدر فعالیت داشتم. همچنان بغض چنگ در گلویم انداخته است.

هیچ‌وقت خاطره‌ی خوبی نداشتم از این چیزها، شاید مقصر اصلی‌اش خودم بودم. یک مدت توی اوج بودم بعد به ناگهان سقوط کردم و من ماندم و خودم. یک مدت مدام پیگیر و پر تلاش بودم بعد ناگهان از ادامه‌ی مسیر بازماندم. یک دلیلش بدون شک خودم هستم. اما دلیل دیگرش شاید بی مهری‌هایی باشد که دیدم. شاید بی تفاوتی‌ها یا اینکه دیدم وارد هرجا که می‌شوم بیشتر هوای همشهری‌های خودشان را دارند یا آن‌هایی که یک جورهایی بلدند با زبان‌شان آدم را به خودشان جذب کنند. شاید هم هیچ‌کدام نباشد و خودم مقصرم که نمی‌توانم محکم و استوار قدم‌هایم را در یک کار بردارم تا جای پایم محکم شود. شاید تقصیر بلند پروازی‌هایم است که به کم راضی نیست و از همان اول چیزهای درشت می‌خواهد، شاید...

پیشرفت خوب است. بزرگ شدن خوب است. آدم وقتی می‌بیند توی یک کار پیشرفت می‌کند انگیزه‌اش بالا می‌رود و بهتر می‌شود. روح و روانش شاد می‌شود. سرحال می‌شود. اما امان از وقتی که یک ترس پشت تمام این‌ها قایم شود و مدام دلت را به لرزه در بیاورد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
elnazi
elnazi
٩٤/٠٩/٠٥
١
٠
=) موفق باشی همیشه..
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
ممنون :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٥
٢
٠
ن یه کم نگران شدم، یعنی الان دقیقا مشکل چیه؟
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
* من
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
چیز خاصی نیست، صرفاً یه ترسه ... میترسم بازم مثلقبل یهو به خودم بیام و ببینم درجا میزنم ... / آقا اون دردل و دل های یک جیمی واسه رو تیتر بود چرا اومده جزء متن ؟ :دی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
توی نویسندگی یه چیزای مهمتری هم از پیشرفت هست، اینکه بتونیم حرفی دلمون را خالی کنیم، حرف حق و درست و حسابی بزنیم، البته خوبه که پیشرفت هم داشته باشیم.
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
بله اینم هست ، ممنون بسی :)
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
همیشه موفق باشی دوست عزیز!
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
llk,k :(
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
اون چی بود من نوشتم ؟ :/ ای بابا :))) ، ممنون از شما :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
برای اینکه زیاد ذوق نکنی نظر نمیدهم:-)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠