غم نامه‌ای برای شعر ...

غم نامه‌ای برای شعر ...

نویسنده : پونیکا :)

من آنم که در پای خوکان نریزم / مر این قیمتی دُّرِ لفظ دری را ...

شاید برای خیلی‌های‌تان با خواندن این بیت از شعر معروف ناصر خسرو سوال پیش بیاید: خب که چی؟!

نمی‌دانم اصلا گفتن این حرف این‌جا درسته یا نه؟ نمی‌دانم چند نفر قبول خواهند داشت حرفم را و چند نفر مخالفش خواهند بود ولی این حرف خیلی وقت است توی دلم مانده و حس کردم باید بگویمش.

همه آدم‌ها توی یک سنی در مورد یک سری چیزها خیلی فانتزی و رویایی فکر می‌کنند. شعر برای من دقیقا جزو همین دسته چیزها بود. فکر من درباره‌ی شعر و محیط شعر و شاعری و شعرا یک نوع فکر فانتزی و رویایی بود. اما این حرفی است که دارم امروز می‌گویم. در شرایطی که تا چند ماه پیش هرگز فکر نمی‌کردم یک روز این حرف از دهن «من» بیاید بیرون.

آدمی که یک عمر با شعر بزرگ شده، در کنار قرآن و دینش و پا به پای آن کتاب‌های ارزشمند و عزیز، همزمان بین حافظ و سعدی و مولانا قد کشیده و شعر هم برایش حکم هوا را داشته توی زندگی‌اش، بعد از سال‌های سال شعر خواندن وارد یک جمعی می‌شود که بهشان می‌گویند شاعر.

آن وقت تصور کنید همون دم اول از زبون یک شاعر بشنود : من اصلا برای فلان مناسبت حس شعر گفتن نداشتما ولی خب گفتن شعر کم داریم باید شعر بگی، اگه نگی نمیشه، منم گفتم دیگه!

یا یکی دیگر برگردد بگوید : من فلان ترانم رو اینجوری گفتم چون اگر توش احساساتمو به کار می‌بردم نمی‌تونستم بدمش فلان خواننده بخوندش

و قس علی هذا ...

این برای آن آدم با آن تفکرات فاجعه است. آدمی که یک عمر دیدش به شعر و شاعری و شعرا یک جمع اهل دل بوده که دور هم جمع می‌شوند تا بتوانند دنیا را زیبا‌تر تصویر کنند برای دیگران، بتوانند با کلام‌شان حس آرامش و هم دردی را به دیگران هدیه کنند.

شرمنده‌ام از گفتن این حرف ولی متاسفانه، متاسفانه و باز هم متاسفانه؛ محیط شاعری امروز ما تبدیل به محیطی شده برای دیده شدن، برای پیشرفت. هر کسی دنبال این است که یک چیز بگوید که آن وسط اسمش برود سر زبا‌ن‌ها. گرچه اثبات شیء نفی ما ادا نمی‌کند هرگز و قطعا هنوز هستند شاعرانی که از دل و برخواسته از دل شعر می‌گویند ولی متاسفانه من از دنیای شاعری دلگیر شدم، به خاطر چیزهایی که توی این مدت دیدم؛ خیلی هم زیاد.

و این شاید به خاطر سطح توقع بالای من از شاعرها، بخاطر پیش زمینه‌ام از حافظ و سعدی و امثالهم بود. متاسفانه امروز خیلی از شعرای ما دارند کلمات و احساسات‌شان را حروم شهرت می‌کنند. (و از نظر من این جور آدم‌ها تفاوت چندانی با مصداق یاد شده در شعر ناصر خسرو ندارند و این بود سیم رابط بین این حرف من با بیت)

من دلگیرم ازشان، از ته دل. و باید این را می‌نوشتم شاید که دست به دست بچرخد و برسد به دست‌شان. نه به عنوان کسی که شاعری بلد است و ادعای شاعری دارد؛ نه اصلا. فقط و فقط و فقط به عنوان یک شعر دوست، یک آدم که دلش می‌خواهد وقتی شعری می‌خواند حس را بگیرد ازش. نمی‌خواهد سالی صد تا کتاب شعر بخرد و بخواند، می‌خواهد شعرهایی را بخواند که واقعا از دل شاعر بر آمده باشند، حتی اگر سالی دو یا سه تا کتاب شعر فقط داشته باشد توی لیستش برای خریدن.

=============

دل نوشت :

لطفا یادمون نره؛

آن سخن کز دل بر آید لاجرم بر دل نشیند

تذکر نوشت :

شعرو نکنیم بازیچه‌ی دست خودمون لطفا

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
من که کلن با شعر هیچ رقمه ارتباط برقرار نکردم خخخ
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
ای بابا چرا ؟ شعر خوبه که :))
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
اتفاقا کسی رو میشه گفت شاعر که توی موضوعاتی که خیلی هم را دستش نیست بتونه شعر بگه؛ و گرنه وقتی حس شعر ایچاد بشه شاید همه بتونن چیزهایی بگن
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
بله صحیح میفرمایید ، برای بدست آوردن مهارت شاعری این کار لازمه قطعا و برای تمرین ... اما وقتی شاعر مردم شدی دیگه نباید به زور بشینی برای پول درر آوردن شعر بگی ... البته این نظر من و شاید فط این جور شعرا به دل من نشینه ...
f-rezaei
f-rezaei
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
واقعاااا همینه. من هم بعنوان دوست داران شعر با دیدن و شنیدن این چیزها واقعااا دلگیر میشوم. راز جاودانگی حافظ و سعدی و مولانا و امثالهم هم در این است ک شعر را برای منافع خودنگفته اند.
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
ان شاء الله زین پس روند به صورتی بشه که این جور شعر ها کم و کم تر بشن ...
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات