مشق آب، بابا، شام*
به مناسبت شهادت حضرت رقیه(س)

مشق آب، بابا، شام*

نویسنده : باران

آب

به داخل خیمه می‌دوم. غلاف شمشیر را برمی‌دارم و مثل عصا به آن تکیه می‌کنم. می‌خواهم که بازی کنیم. من رقیه، مادر پیرت باشم و تو فرزند عزیزم. می‌خندی. می‌بوسمت. روی پایت می‌نشینم و به محاسنت دست می‌کشم. به نصیحت مادر پیرت گوش کن. بیا به خانه‌مان برگردیم. این‌جا بیابانی ترسناک است که بچه‌ها فقط در خواب سیراب می‌شوند. به بیرون خیمه خیره می‌شوی و می‌گویی: اجازه نمی‌دهند. صورتت را در دستانم می‌گیرم و به چشم‌هایت زل می‌زنم. می‌گویم : باباحسین؛ مگر چه گناهی کرده‌ای؟

 

بابا

تو را خواسته بودم، چرا برایمان طَبَق غذا آورده‌اند؟ به زن‌ها نگاه می‌کنم. نای ایستادن ندارند. با چشمانی نگران مرا دنبال می‌کنند. انگار تمام‌شان مُرده‌اند. پارچه را که برمی‌دارم، ناله‌هایی از عمق گلویشان بالا می‌آید. عمه بی‌رمق خودش را روی زمین می‌کشد تا به من برسد. سرت را بالا می‌آورم. اول خاک موهایت را پاک می‌کنم. بعد آرام دست‌هایم را برروی ابروهایت، چشم‌ها و در آخر لب‌های خشکیده خونی می‌کِشم.

به گردنت که می‌رسم، دوباره زن‌ها زار می‌زنند. شانه‌های عمه می‌لرزد. هق هق کنان در گوشت می‌گویم: باباحسین؛ وقتی زن‌ها شیون می‌کنند، لبخند نزن.

 

شام

همه‌جا تاریک است. دیگرگریه نمی‌کنم. نمی‌خواهم به خاطر من زن‌ها را بزنند.کاش زودتر تنم سرد شده بود. دیگر درد نمی‌کند. فقط نفسم بالا نمی‌آید. سحر که عمه برای نماز بیدار شود، من پیش توام. وقتی آبله پاهایم خوب شد، می‌خواهم که دوباره بازی کنیم. دلم برای عمو عباس تنگ شده ولی تا کبودی صورتم خوب نشود، پیشش نمی‌روم. وقتی زخم‌هایم خوب شد، اگر قول بدهی مادر بزرگ نفهمد، یواشکی برایت تعریف می‌کنم که بعد رفتنت، عمه پشتش خمیده شد.آن عروسکی که دوست داشتم یادت هست؟ در آتش خیمه‌ها سوخت. خسته‌ام. وقتی بیایم، برای خدا هم تعریف می‌کنم که با ما چه کردند.

======

* راستی آیا کودکان کربلا تکلیف‌شان تنها دائما تکرار مشق آب آب، مشق آب، بابا آب بود؟ (قیصر امین‌پور)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
اخ ... چقد سوز داشت ...
باران
باران
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
ممنون که خوندین
Vania
Vania
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
سرو گذاشت تو دامنش...ناز غریبونه می کرد..با دستاش اون گیسوهاتو ...یکی یکی شونه می کرد..می بوسیدت نازت می کرد...با دستای ناز و لطیف....قصه ی رنجشو می گفت...ازون جماعت کثیف...بابا همین که رفتی و ....اسب تو بی تو باز اومد...یهو دیدیم ز طرف....یه عالمه سرباز اومد...هربچه ای به یک طرف..از ترس دشمن می دوید....عمه به دنبال همه...بیشتر پی من می دوید....////هییییییی
باران
باران
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
چه شعر دردناکی هییی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/٢٧
٢
٠
بسیار عالی بود؛ خوندنش واقعا لذت بخش بود. درست مثل یادداشت قبلی در مورد منا
باران
باران
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات