رمان خدا می‌بیند / این قسمت: زندگی بچه شیعه‌ای من

رمان خدا می‌بیند / این قسمت: زندگی بچه شیعه‌ای من

نویسنده : کربلایی بنیامین آژیراک

صبح زود. همان ۶ و ۷ که همیشه خر است، با صدای زنگ از خواب بیدار شد. هوا مثل دیروز نبود. کمی سردتر از قبل. خواب صبح یک دقیقه‌اش هم یک دقیقه است. نمازش را که می‌خواند و صبحانه را با سرعت میل می‌کند. پنجره را باز می‌کند. دو تا بازدم محکم و بخار دهان می‌گفت که لباس‌ها هم نباید آن دیروزی‌ها باشد. کمی بیشتر می‌پوشد. لباس مشکی‌اش برتن، یک هفته‌ای می‌شود که مادر بزرگ مادرش فوت کرده. شال عزا بر گردن حکم شال گردنش را نمی‌شد که گفت ندارد.

صداها شروع شدند. خواب‌ها بیدار شدند. از حیوان تا انسان. ولی خدا بیدار است، کنار تمام مخلوقاتش، همیشه و جاودان. کفش‌های قهوه‌ای رنگ با شلوارش ست بود و وجه تشابه دیگر آن‌ها کهنه بودنشان.

باران، باران، باران. نم نم. تمام شب باریده بود و درز کفش‌هایش آب را مهمان نوازی می‌کرد. تسبیح به دست. عادتش بود. مادر و دختر همسایه روبه رو مثل همیشه خیره به او! او هم مثل همیشه سر به زیر، قدم‌های استوار و سنگین، ریش نه چندان کامل نوجوانی، چهره‌اش را بیش از قبل مردانه کرده بود و شاید هم زینت بود. زینت بچه شیعه‌ای.

روزهای برف و بارانی تاکسی سخت پیدا می‌شود. درزهای کفشش کمی شل‌تر شد . نم در پایش احساس می‌شود و به حال خودش خنده می‌کند و شاد است. تاکسی آمد. جلو نشست . دختری دست تکان داد. ایست... پسر به عقب رفت و دختر جلو نشست. شاید تشکری در دلش که بیان نشد. اصلا پسر وظیفه اش بود! مدافع چادر حضرت زهرا(س) ویژه‌تر از سایر بود در مرام او. و الحق خوب به عمل آورد ذهنیات مذهبی‌اش را.

رسید. ساعت ۷:۱۰ صبحی از روزهای بارانی آبان. کنار خیابان، پل هوایی مقصد بعدی بود و مقصد آخر همه قبر. تسبیح سیاهش ذکر استغفرالله را می‌شمرد. آب بسیاری در چاله بزرگی در خیابان جمع شده بود . شدت باران کمی بیشتر از قبل شده بود. زن و مرد از قشر زحمت کش کارگر کنار دیوار با حجاب و کم حجاب، با چتر بدون چتر، کفش‌های‌شان اکثرا سالم بود، منتظر سرویس. خدا را شاد میکنند کارگران. همه از هم گرفتارتر و پر مشغله تر...

دکه‌ی روز نامه فروشی بسته بود و اخبار را نخواند. رشته انسانی باید از همه مسائل خبر داشته باشد! خلقیاتش انتقادی و نظریه پردازی بود و علاقیش خبر و سیاست. نزدیک مدرسه ... نزدیک تر، در راه مردی ۴۰ ساله یا کمتر، جارو می‌کشد سطح خیابان های شهر را و پسر خسته نباشیدی (از جنس سرد و سخت کار که خودش چشیده بود) می‌گوید. شاید کارگر چشم به راه یک خسته نباشید ساده ای بود برای رهایی کوله بار خستگی‌اش... زحمت برای نان حلال خدا را شاد میکند. تسبیح را کم کم در جیبش میکند، بسم الله گفت  و وارد مدرسه شد. شروع دوباره درس و مدرسه و روزی دیگر شاید برایش حداقل در ان روز سرد جالب نیست.

آن طرف شهر... شاید آن طرف کشور یا دنیا، واسطه ای نامرئی پسر را به دختری ارتباط داده که تا کنون یکدیگر را ندیده اند. «همانا مردان پاک را برای زنان پاک و مردان پلید را برای زنان پلید قرار دادیم» دخترک شاید از تسبیح و سرما و باران و خیسی درون کفش پسر چیزی نمی‌داند اما هر دو خوب ایستاده‌اند سر عقایدشان، هردو سر به زیر، هردو سعی در پــاک ماندن دارند، هردو به همین آیه قرآن تمسک کرده‌اند که همرنگ جماعت نشده‌اند. هردو منتظر امام خود . چه زیبا می‌شود آن روز که به هم برسند. البته سرنوشت آن‌ها دست خودشان است و راز آن در را جز خدا نمی‌داند.

زنگ مدرسه خورده شد. دختر روی صندلی مدرسه نشسته و دین و زندگی را مطالعه می‌کند. با شنیدن زنگ کتاب را درون کیف گذاشت و چادرش را جمع و جور کرد که درون صف بایستد. هوا کمی خنک‌تر شده است ولی خبری از باران نیست. حال و هوای مدرسه‌اش را دوست دارد ، شاگرد اول کلاس دختری محجبه، با حیا و سر سنگین. مقنعه سورمه‌ای و چادر ملی زیبایی‌اش را دو چندان که نه ... چند چندان کرده بود . یک ماه و نیم از سال تحصیلی می‌گذشت و خدا می‌بیند نوجوانان مومنش را و به ملائکه نشانان می‌دهد که ببینید چگونه زیبا بر خلاف اکثر خلق به نماز جماعت در مدرسه و عبادت اهمیت می‌دهند.

و خدا می‌بیند...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
خب اون پسربچه شیعه می تونه به خودش برسه و کفش و شلوار نو داشته باشه نمیتونه یعنی؟ متن رو دوست داشتم ولی خب این قسمتش زیاد برام قابل درک نبود :)
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
پسر بچه شیعه زندگی خودمه ... حتما نمیتونسته! قضاوت نکنیم
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
پسره که یه آدم معمولیه به نظر من، دختره از کجا پیداش شد؟
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
رمان هست دیگه ... قهرمان های داستان هستن
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/٢٧
١
٠
خدا می بیند؛ حتما می بیند
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
حتما میبیند ... حتما... ممنون از مطالعه
na3er
na3er
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
جالب بود/وهمچنین این ایه:«همانا مردان پاک را برای زنان پاک و مردان پلید را برای زنان پلید قرار دادیم»...وچه زیباست اگه فراموش نکنیم:خواهی نشوی همرنگ_ رسوای جماعت شو
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
بله ممنون از خواندن کامل رمان
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣