سر کلاس نشسته‌ام. زنگ ورزش هم گذشت ولی مزخرف بود. نصف بازی را از نصف زنگ جدا کرده و در نصف آن بازی کردن و بعد از آن مواجهه با دوست قدیمی که با بی میلی سلام کرد و رفت. خیلی وقت است که راهش را از من جدا کرده، مانند چند نفر دیگر. حالا خودم را تنها و بی‌خودی می‌دانم و دیگران هم اضافی و کمی طناز ولی بی‌ریخت و قیافه. می‌بینم که افراد نالایق جای من را گرفته‌اند و لایق‌ها قدر نشناس شده‌اند. حس تنفر دو نفر من را آزار می‌دهد. با فکر این که امروز به سینما می‌رویم دل خودم را شاد می‌کنم ولی افراد مذکور که قرار است به سینما بیایند هم حس دیگران را دارند. احساسم این را می‌گوید.

به درس گوش نمی‌دهم. به مشکلات خودم فکر می‌کنم. دبیر که می‌رود بچه‌ها با هم حرف می‌زنند و خود را برای امتحان زنگ بعد آماده می‌کنند. نگاه می‌کنم.

به جای نفر بغل دستی‌ام که به همراه دو نفر میز عقب کلاس را دور زده‌اند نگاه می‌کنم و بعد یادم می‌آید که به من هم گفتند که با آنان بروم ولی من از ترس نرفتم. و حالا که نرفتم می‌بینم که ترسم بیهوده بود و دبیر آلزایمری دفاعی ما حضور و غیاب نکرده است و ناراحتم که فرصت را از دست داده‌ام (جای من بودید درکم می‌کردید) همراه بقیه بچه‌ها از کلاس خارج می‌شوم.

با دوری دوستانم از من که هنوز دلیلش را نفهمیدم وقتم برای درس خواندن در مدرسه زیاد بود. کتاب جغرافی را زیر بغل زدم و به دنبال سایه‌ای برای نشستن گشتم، نشستم و در فکر فرو رفتم. چرا باید این‌قدر لاغر باشم، چرا باید کم خونی شدید داشته باشم؟ چرا این‌قدر چهره‌ام زشت شده است؟ چرا هیچ‌کس با من صمیمی نیست؟ چرا یک چشمم نمی‌بیند؟ و چرا چند بار سنگ کلیه گریبانم را گرفته؟ من فقط 16سال دارم.

زنگ خورد و من بدون آن که نگاهی به کتاب جغرافی کرده باشم وارد کلاس شدم؛ یکه و تنها. در کلاس شاید بهتر بود. چند نفری با من حرف می‌زدند اما نه مانند دوستان صمیمی.

آخر زنگ کارنامه‌های آزمون گزینه دو را بین بچه‌ها پخش کردند و من سوم کلاس و چهارصدم کشور. خوب شد لااقل چیزی هست که مادرم را خوشحال کند و پدرم هم از دهنش در رفت که برایم کادو می‌خرد ولی پیچاند.

در کل دنیا برایم تکراری شده. بیماری امانم را بریده و تنهایی از من فردی ساکت و غیر اجتماعی ساخته است، برای مشکلات‌ام دعا می‌کنم و یادم می‌آید که این دعاها را از 9 سالگی می‌کنم. این نوع زندگی حس تنفر را در من به وجود آورده است، به خصوص محدودیت‌هایی که مادرم برای من ساخته است، چرا که محصل‌ام. این متن انتهایی ندارد همین‌طور که این زندگی فلاکت بار هم تمامی ندارد.

(بخشی از کتابی که فکر نکنم بنویسم. م.ص)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
این متن جوری بود انگار داشتین زندگی ۲۵ ساله ی من رو روایت می کردین. موفق باشید، خداقوت
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
الان فکر می کنید این زندگی فلاکت باره؟ فکر کنم یا معنی فلاکت رو نمی دونید یا فلاکت بار رو ندیدید!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
فلاکت بار از دید شما به چه شرایطی میگن؟ سختی های ادمها را نباید قضاوت کرد ؛چون تحمل و صبر ادمها متفاوته
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
غم نان کم از غم تنهایی ندارد
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
راستی خیلی هم قاطی پاتی بود؛ یکم ذهن رو موقع نوشتن باید منظم تر کرد
mohamad_s98
mohamad_s98
٩٤/٠٩/٠٢
٠
٠
اوکی
mohamad_s98
mohamad_s98
٩٤/٠٩/٠٢
٠
٠
خودم هم نفهمیدم چی نوشتم...از اون یهویی ها بود ..///// /:
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
عالی بود:-) یاد دوران مدرسه زنده شد برایم..
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
زندگی ادمها سرشار از سختی و خوشی است اما بدانیم که این سختی ها با قضاوت و مقایسه اسان نخواهد شد
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات