آژیر قرمز که می‌کشیدند خواهر کوچکم دامن مادر را می‌گرفت و آن‌قدر تند تند نفس می‌کشید که کبود می‌شد. مادر توی سر و سینه‌ی خودش می‌کوبید و بلند طوری که صدای آژیر مانع شنیدن صدایش نشود می‌گفت اگر صدام ِ نامسلمان ما را نکشد این جز جگر گرفته دق‌مان می‌دهد. آقا جان خواهر کبود شده‌ام را می‌زد زیر بغل و دست من و برادرم را می‌کشید و می‌دویدیم سمت زیر زمین. پله‌های زیر زمین را دو تا یکی پایین می‌رفتیم و گاهی هم پاهای کوچکم فرصت چسبیدن به پله‌ها را پیدا نمی‌کرد و از همان بالا تپی کشیده می‌شدم تا پایین.

هنوز هم شب‌هایی که صدای دزد گیر ماشین‌ها بلند می‌شود، وحشت زده از خواب می‌پرم و دنبال دست‌های آقا جان می‌گردم. همان روزها حمام تهران را که زدند خبر آوردند خاله‌ی پدرم با دختر‌هایش آن جا بوده‌اند. بی‌بی وقتی شنید تنها خواهرش توی حمام پرپر شده است، به یک نقطه خیره شد و از حال رفت. وقتی هم به هوش آمد بی آن که گریه کند چند بار پشت دستش کوبید و گفت: هزار بار به اون شوهر بی ناموسش گفتم یه حموم تنگ این حیاط گور به گوریت در بیار که زن و بچه‌ت عذاب نکشن، به خرجش نرفت که نرفت، بیا اینم عاقبتش و باز به یک نقطه خیره شد و از هوش رفت.

با ذهن کودکانه‌ام مدام به این فکر می‌کردم چرا دشمن باید از همه یک شهر حمام‌ش را بمباران کند. از همان وقت‌ها حمام رفتن برایم کابوس شد. همه‌اش منتظر بودم یک بمب بیاید و حمام را با خاک یکسان کند. خیال می‌کردم عراقی‌ها از حمام بدشان می‌آید. بزرگتر که شدم حمام رفتنم را می‌گذاشتم برای وقت‌هایی که کسی خانه نبود، در یک چشم بر هم زدن می‌رفتم و می‌آمدم بیرون و نفس راحتی می‌کشیدم که این بار هم به خیر گذشت. از خانه‌های بدون زیر زمین هم مثل مرگ می‌ترسیدم. به نظرم خانه بدون زیر زمین امنیت نداشت. جنگ تنها دوستان و همسایه‌ها و اقوامم را از من نگرفت. جنگ همه شجاعت و اطمینانم را با خودش برد. و من که بلد نبودم مثل خواهر کوچکم تند تند نفس بکشم و کبود بشوم و توجه دیگران را به خودم جلب کنم در هیاهوی زندگی ساکت نشستم و مثل مادر بزرگ به یک گوشه خیره شدم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٨/٢٥
٢
٠
:( خدا کنه هیچ وقت جنگ نباشه هیچ جا :((
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... دو پارگراف اول بسيار خاطره برانگيز و زيبا بود
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات