این کاغذ برای من است تا بنویسم
فصل دوم - بخش 2

این کاغذ برای من است تا بنویسم

نویسنده : zohreh sayenpoor

ماشین گشت همین طوری بهمون نزدیک می‌شد و من هول شده بودم و نمی‌دونستم چی کار کنم، قطعا می‌گرفتن‌مون، چون گشت پارک فقط همین ماشینه و ماموراش هم همون دیروزیا بودن. آهان فهمیدم گوشیم رو گرفتم سمت گوشم و شروع کردم قدم زدن به یه سمت دیگه که انگار دارم با تلفن حرف می‌زنم و من کنار اونا نبودم ولی در واقع حرف نمی‌زدم فقط دهنم رو تکون می‌دادم و وانمود می‌کردم و با هر قدم خودم رو دورتر می‌کردم. ماشین اومد و افسری که داخلش بود یه نگاهی به من کرد و سرش رو پایین انداخت و رد شد. نفس عمیق کشیدم و دستی برای دوستام تکون دادم. رفتم پیش اون غریبه، اونم بدتر از من هول کرده بود،با چشمای نگرانش من رو نگاه می‌کرد و سر تا پای من رو برانداز می‌کرد، انگار سری قبل من رو ندیده بود، برانداز کردنش که تموم شد، گفت خانوم زودتر یادداشت کنید الان برمی‌گردن دردسر می‌شه برامون دوباره 0930...

برگشتم پیش بچه‌ها احساس سرگیجه عجیبی داشتم، شماره رو دادم به نسترن، بیا بگیر فقط یادت نره قرارمون چی بود.

اون روز وقتی رسیدیم خونه نمی‌دونم چرا انقد هنوز گیج و مبهم بود، گوشیم رو گرفتم دستم که ساعت رو نگاه کنم که یکهو نسترن پیام داد. بهش پیام دادم، فرستادم سلام جوابم رو داد. وای نسترن من از دست تو به کدوم بیابونی پناه ببرم، این رو نوشتم و براش فرستادم. دینگ دینگ جوابش فقط یه شکلک خنده بود. از اون روز به بعد تمام حرفای نسترن شد اون غریبه که حالا فهمیدیم اسمش کامیار بوده، دو سه سالی از ما بزرگتره و خلبانی می‌خونه، اینا چیزایی بود که نسترن ازش برام تعریف کرده بود، نسترن با وجود پسری که دوستش داشت به خودش اجازه داده بود با کامیارم حرف بزنه، نمی‌تونستم این قضیه رو هضم کنم و بفهمم چی توی مغزش می‌گذره ولی هر چی که بود زیاد خوشایند نبود. هر روز که می‌گذشت، حرفا و تعریف‌های نسترن از اون آدم بیشتر می‌شد و من چیزای بیشتر از زندگیش می‌فهمیدم. روزایی که کتابخونه بودیم اون هم بیرون ازکتابخونه به شاگرداش درس می‌داد، تو فضای باز و ما وقتای ناهار می‌دیدمش.

امروز پنج شنبه است. پنجشنبه‌ها نسترن مدرسه نمی‌رفت و از صبح تا غروب رو توی کتابخونه بودیم (من واسه قبول شدن توی رشته وکالت نرفتم دانشگاه و پشت کنکور مونده بودم) باقی روزها ظهر میومد و من تنها بودم، تا وقت اومدنش. شب قبلش نسترن با پسری که دوستش داشت قرار گذاشته بود که هم رو ببینند، وقتی رسیدیم کتابخونه متوجه شدیم سالن کتابخونه رو سم پاشی کردن و این نهایت بدبختی برای من بود، نسترن می‌رفت و من باید برمی‌گشتم خونه «سایه بیا با من و محمد حسین بریم بیرون، اون ناراحت نمی‌شه» یکم روی پیشنهادش فکر کردم و گفتم خب یه امروز درس نمی‌خونیم بزن بریم.

زنگ زد به محمد حسین و فهمیدیم که امروز اصلا نمی‌تونه بیاد و یه درگیری کاری براش پیش اومده. - حالا چیکار کنیم سایه؟ - پاشو بریم خونه دیگه دیوونه تا عصر که نمی‌تونیم توی پارک بمونیم. - نه من خونه نمیام حوصله خونه ندارم، بذار زنگ بزنم کامیار بیاد بریم بیرون. - نه نسترن زنگ نزن خوشم نمیاد از اون پسره یجوریه، انگار از دماغ فیل افتاده. و نسترن رو دیدم که هاج و واج داشت نگاهم می‌کرد. - چیه راست میگم دیگه. - سایه تو که خودت از اون بدتری، یجور راه میری توی خیابون انگار ملکه انگلیسی. - وا کی من؟ برو بابا اصن پاشو زنگ بزن تو برو جلو چشم نباشیا بدم میاد ازت و صدای خندمون که رفت توی هوا.

خندیدن‌هامون رو دوست داشتم، از ته دل بود، داشتم با خودم فکر می‌کردم که نسترن رو دیدم داره با تلفن حرف می‌زنه. - میتونی بیای کامیار ما تا عصر وقت داریم با هم باشیم دوستمم پیشمه، باشه پس بیا ترمینال ما هم میایم اونجا. تلفنش که تموم شد گفت پاشو بریم سعادت آباد، کلاس داشته داره میاد ترمینال. بریم اونجا بعدش بریم همه با هم یه وری دیگه. کیف‌هامون رو برداشتیم و حرکت کردیم. یکم بعد ما روی یه صندلی توی ترمینال بودیم و منتظر کامیاری که از اینجا داشت اولین قدمش رو به زندگی من می‌ذاشت. - اومد سایه پاشو رو پل هواییه. - ماشالله نسترن خانوم چشم نیست که عقابه چطوری تشخیص دادی اونه. - ما اینیم دیگه پاشو رسید.

کامیار پله‌های پل هوایی رو یکی دو تا میومد، داشتم فکر می‌کردم اگه بخوره زمین چه صحنه خنده داری می‌شه که به فاصله پلک برهم زدنی جلومون ظاهر شد. دستشو آورد جلو که دست بده. - سلام خانوما خوبین؟ کجا بریم بنظرتون خوبه؟ که با ابروهای درهم کشیده شده من دستشو عقب برد. سوار تاکسی شدیم، تمام راه از توی آیینه داشت نگاهم می‌کرد، حرکتی که من ازش متنفر بودم، وقتی نگاهش می‌کردم نگاهش رو می‌دزدید، دیگه کفرم بالا اومده بود، پسره پر رو چی فکر کردی پیش خودت، اون از دست دادنت، اینم از نگاه کردنت، توی دلم داشتم غرغر می‌کردم که یهو برگشت به سمت صندلی عقب - کجا بریم بچه‌ها؟

قرار شد بریم یکی از این پارکای نزدیک که داخلش کافه داشت، یه چیزی بخوریم و زود برگردیم. از ماشین پیاده شدنی کم مونده بود کیفم گیر کنه به دستگیره در که سریع خودم رو جمع و جور کردم، همینم مونده بود پیش این پسره بی چشم رو این اتفاق برام بیفته و سوژه بشم و بره واسه دوستاش تعریف کنه.

توی پارک نسترن انگار لال مونی گرفته بود هیچی نمی‌گفت، روی یکی از صندلی‌ها نشستیم. من و نسترن و اون با فاصله کمی خودش رو جا داد وسط ما. شروع کرد از افتخاراتش تعریف کردن که یکهو دستشو انداخت دوره گردن نسترن، مغزم دیگه جوش آورده بود، پا شدم روبه روشون واستادم. - شما چرا نمیشینی خانوم. - نه من راحتم، مرسی روبه رو واستادم که بهتر شما دو تا رو ببینم، عادت دارم معمولا وایمیستم. ای نسترن بگم چی نشی حرف بزن خب

کافه پارک بسته بود، چند ساعتی رو مجبور بودیم توی پارک باشیم تا باز بشه و من هم باید خودم رو وفق می‌دادم با این وضعیت. - من ویالونم می‌زنم، من بابام رفته بود سوییس یه عاج فیل برام آورده، من... من... من... بازم من... و تمام مدت داشت از خودش حرف می‌زد. من، من گفتن‌هاش که تموم شد، شروع کرد خاطره تعریف کردن، گفت چند سال پیش یه دختری رو دوست داشته که بهش خیانت کرده، بالاخره یخم باز شد و شروع کردم اظهار همدردی کردن، نشستم رو صندلی کنارش و باهاش حرف می‌زدم که یهو عینک دودی مو از چشمم برداشت و زل زد توی چشمام. خودم رو گم کرده بودم، این چه کاریه که می‌کنی اه چه آدمی هستی، چی فکر کردی پیش خودت که انقد به من نزدیک شدی، دستش صورتم رو لمس کرد. من واسه خودم یه حریمی داشتم که هیچکس اجازه نداشت از اون بیشتر نزدیکم بشه ولی این پسره اینکارو کرده بود دلم می‌خواست بزنم تویگوشش، نمی‌شد اینکارش رو ندید گرفتم. - عینکت قشنگه‌ها ولی چشمات قشنگتره، بچه‌ها کافه باز شد دیگه پاشین بریم اونجا...

(صدای مادرم میاد بازم غرق شدم، انگار اومده دستم رو بگیره نجاتم بده،  برمی‌گردم و فصل جدید رو می‌نویسم.)

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/١٦
١
٠
عجب کار اشتباهی کردید شما و دوستتون!!
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٤/٠٩/١٨
٠
٠
دوسته عزیز این داستانه فقط :)
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/١٨
٠
٠
خب منم منظورم شخصیت های داستانتون بود دیگه:) دوست عزیز!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣