چهره‌ی بی‌نقاب او - داستان کوتاه
این داستان کاملا واقعی است

چهره‌ی بی‌نقاب او - داستان کوتاه

نویسنده : مهراد علوی

سوار اتوبوس شدم. ایستگاه اول بود و صندلی‌ها تقریبا پر شده بودند. در ردیف‌های آخر قسمت مردانه، یک صندلی خالی پیدا کردم. رفتم و روی آن صندلی نشستم. از بین صندلی‌ها که می‌گذشتم، رفتار یکی از مسافرها، توجه‌ام را جلب کرد. او پسری بیست هفت یا هشت ساله بود؛ با موهایی به اندازه‌ی دو، سه سانت، صورتی گرد و ته‌ریش هم داشت. من، دقیقا پشت سر او نشستم.

«صورت‌گرد» دستش را به طرف صندلی‌های ردیف مقابل‌، دراز کرده و جلوی صورت مسافری که در صندلی سمت چپ من نشسته، گرفته بود؛ و مدام آواهایی شبیه به «گوگولی، مگولی» را تکرار می‌کرد و دستش را تکان می‌داد!

فردی که در سمت چپ من نشسته بود، مردی میانسال با موهایی جوگندمی، صورتی استخوانی و اندامی لاغر بود. او در واکنش به کار صورت‌گرد، با حالتی که پدرها موقع سرزنش کردن بچه‌های کوچک‌شان به خود می‌گیرند، می‌گفت:« ئه! نکن، زشته! هیس...! به راننده می‌گم بندازدت بیرونا!» صورت‌گرد، بی‌اعتنا به حرف‌های مرد، می‌خندید و به کارش ادامه می‌داد. بعد از چند بار تذکر مرد میانسال، صورت‌گرد دست از سرش برداشت و سراغ، مرد جوانی که جلوی مرد میانسال نشسته بود، رفت. صورت‌گرد، همراه بشکن شکستن، چند بار خطاب به مرد جوان، گفت:« هی...هی...»

مرد جوان که اخم‌هایش را در هم کشیده بود، واکنشی نشان نداد! صورت‌گرد، دوباره به طرف مرد میانسال برگشت و کارش را از سر گرفت!

ابتدا صورت‌گرد به نظرم، فردی شرور آمد؛ از آن آدم‌های الکی خوش که کارشان اذیت و آزار و دست انداختن مردم است. او حدود صد و هشتاد و هفت سانتی متر قد و صد و ده کیلو وزن داشت. اما رفته رفته، نظرم نسبت به اوعوض شد! سرم را به این طرف و آن طرف چرخاندم و به دقت، خارج از اتوبوس را نگاه کردم. دنبال دوربین مخفی می‌گشتم؛ چون رفتار صورت‌گرد و واکنش‌های مرد میانسال، واقعا خنده‌دار و مضحک بود!

اتوبوس راه افتاد. دوربین مخفی در کار نبود! صورت‌گرد، دست از سر مرد میان‌سال برداشت و سراغ مسافران دیگر رفت. او، یک به یک آن‌ها را صدا می‌کرد:« آقا... آقا...! هی آقا پسر... آقا پسر» بعد از چند بار صدا زدن اشخاص، بالاخره یکی‌شان، جواب صورت‌گرد را داد :« هان؟! چیه؟!» او پسر جوانی بود.

صورت‌گرد به دو تکه چوبی که جلویش گذاشته بود، اشاره کرد. آن تکه چوب‌ها، متعلق به قسمت پایینی یک تختخواب بودند؛ یک قسمت H شکل و تاجش که به شکل نیم‌دایره‌ای ساده بود. آن دو تکه چوب، از هم جدا بودند.

صورت‌گرد، قسمت تاج را بلند کرد و گفت:« این رو با چی به این بچسبونم؟!» پسر جوان، کاملا جا خورد! چند ثانیه مکث کرد و به چهره‌ی صورت‌گرد، خیره مانده بود! سپس جواب داد: «خب... با چسب چوب دیگه!» صورت‌گرد خندید و گفت: «با چسب چوب به هم می‌چسبه؟» پسر جوان، گوشه‌ی لب‌هایش را به طرف پایین کشید و گفت: «آره، می‌چسبه!» صورت‌گرد پرسید: «اون وقت دیگه نمی‌کنه؟!» پسر جوان که تعجبش داشت به عصبانیت تبدیل می‌شد، جواب داد:« نه...! دیگه نمی‌کنه!» و سرش را به طرف دیگر چرخاند و مشغول مناظر تماشای بیرون شد.

صورت‌گرد خیلی خوشحال شد. لبخندی عمیقی زد و در حالی که پیشانی را به تاج چوبی مالش می‌داد، گفت:« اِی‌ی‌ی‌ی‌ی ...!» آن‌جا بود که ماجرا را فهمیدم! صورت‌گرد، «شیرین عقل» بود؛ موضوعی که به سختی می‌شد از ظاهرش تشخیص داد!

با دیدن رفتار صورت‌گرد و شادمانی‌اش، به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم؛ درست در روزی که داخل میدانِ بوعلی، نشسته بودیم.

میدان بوعلی، میدان بزرگی‌ست که از دو قسمت تشکیل شده؛ ساختمانی که مقبره‌ی ابن‌سینا در داخل آن قرار دارد و یک محوطه‌ی سبز که معماری‌اش، شبیه به یک گود بزرگ زورخانه است. من و دوستم، در کناره‌ی گود نشسته بودیم. در وسط گود، فرد شیرین عقلی، معرکه گرفته بود! او چیزی را به جای میکروفن، جلوی دهانش گرفته و رجزخوانی می‌کرد و مانند پهلوان‌ها، قدم‌های بلند برمی‌داشت!

دوستم گفت: «می‌بینیش چه شاده؟! خوش به حالش! روان‌شناسا می‌گن که اینا، اصلا غم و غصه رو نمی‌فهمن و همیشه خوشحالن!» اما من قبول نکردم! یکی از این آدم‌ها، هم ‌محلی ما بود. اسمش عادل بود. چند باری پای درد و دل‌هایش نشسته بودم. اتفاقا دردهای بزرگی داشت!

آن روز، حرف دوستم را قبول نکردم، اما حالا در دورانی قرار داشتم که بیشتر عقایدم، مورد تردید و بازنگری قرار می‌گرفتند و روی خیلی‌شان، مهرِ «باطل شد» می‌زدم!

با دیدن صورت‌گرد و رفتارش، عقیده‌ام راجع به او و هم‌نوعانش عوض شد! با خودم گفتم: «آخه این کجا می‌تونه درد رو بفهمه؟! نگاش کن...! بزرگ‌ترین مشکلش، چسبوندن این دو تا تیکه چوب به هم بود! جواب رو که فهمید، از خوشحالی بال درآورد! انگار دنیا رو بهش دادن! ولی... ولی عادل چی؟! حرف‌هایی که می‌زد؟! دردایی که داشت؟! ای بابا! حتما همه‌شونو از آدمای دیگه شنیده بود! مثل بیشتر رفتاراش که از بقیه کپی، پِیست می‌‌کرد. درست مثلِ یه دستگاه ضبط و پخش! آخه این آدما چه دردی می‌تونن داشته باشن؟! خوش و خرم‌اند برای خودشون و کسی هم باهاشون کاری نداره!»

در همین بین، صورت‌گرد روی شانه‌ی پسر نوجوانی که جلویش نشسته بود، زد و گفت: «آقا پسر... چسب چوب رو باید از کجا بگیرم؟» پسر نوجوان بدون این‌که صورتش را برگرداند؛ با لحنی خشن جواب داد:«یکی بیشتر نمی‌خوریا!» صورت‌گرد متحیر شد و گفت: «چی؟!» پسرک دوباره حرفش را تکرار کرد: «گفتم یکی بیشتر نمی‌خوریا!» صورت‌گرد عصبانی شد و نفسش را محکم بیرون داد. منتظر بودم که بلند شود محکم بر سر پسرک بکوبد؛ یا حداقل کشیده‌ای به او بزند! اما صورت‌گرد هیچ کدام از این کارها را نکرد! او، آه سردی کشید و گفت: « عیب نداره...! خدا منو زده دیگه!» و سرش را به طرف بیرون چرخاند. چشم راستش را می‌توانستم ببینم! سیاه بود و در عمقش، رنج بزرگی را می‌شد دید. رنجی که مطمئنم کپی نبود، چون مشابه آن نگاه را، تا به آن روز ندیده بودم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٨/٢٥
٠
٠
سلام آقای علوی ، داستان زیبایی بود ، موقع خواندن همه صحنه هایش پیش چشمم مجسم می شد .فکر می کنم این جور آدمها هم درد دارند فقط نوع دردهایشان با ما فرق میکند ...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٨/٢٥
٠
٠
سلام. تشکر. فقط می‌خواست به بهانه‌ی اون سوالش، با دیگران ارتباط برقرار کنه؛ مثل بقیه مردم! ** ممنون از حضورتون.
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام داستان جالبی بود، فقط یه سوال؟ منظور نوجوونه از یکی بیشتر نمیخوریا چی بود؟!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام. ممنون. ** خب این یه تیکه کلامه که معمولا توی دعواها به کار می‌برن. البته نمی‌دونم توی شهرای دیگه هم، همین رو به کار ببرن یا نه؟! معنی‌ش هم یعنی با همون ضربه‌ی اول، از حال می‌ری و دیگه نیازی به مشت و لگدهای بعدی نیست! :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام. ممنون** این یه تیکه کلامه که معمولا توی دعواها به کار می‌برن. یعنی با همون ضربه‌ی اول از حال میری و دیگه نیازی به مشت و لگدهای بعدی نیست! :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٢٧
١
٠
آهان. یه چیزی توی مایه های یکی میزنم دیگه پا نشی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... جالب بود موفق باشيد
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام. تشکر. ممنون از حضورتون
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
عالی... من که خیلی خوشم اومد.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١١
٠
٠
تشکر. ممنون از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤