ما را کبوترانه وفادار کرده‌اند ...

ما را کبوترانه وفادار کرده‌اند ...

نویسنده : پونیکا :)

وقتی خیس خیس مثل موش آب کشیده به خانه رسیدم، مامان با دیدنم جیغ کوتاهی کشید و گفت: این چه وضعیه دختر؟! پس چتری که صبح دستت دادم کو؟! نمی‌دانم چرا ولی اصلا یادم نمی‌آمد که چتری همراه خودم برده باشم. وقتی همان طور خیس خیس وارد خانه شدم همه کسانی که نشسته بودند با خود چیزی گفتند. یکی گفت: چند وقتی میشه همین جوریه دختره، پاک عقلش رو از دست داده.

یکی می‌گفت: گیج ِ گیج... 

یکی زمزمه می‌کرد: نه بابا خیلی سر به هواس، اصلا معلوم نیس کجا سیر می‌کنه این روزا.

مادر اما شانه‌هایم را که از شدت سرما به وضوح می‌لرزیدند بین دستانش گرفت تا دم در اتاق همراهی‌ام کرد و قبل از رفتنش با ناراحتی چیزی گفت که اولش برایم عجیب بود .

اما خب گیریم که مادر راست می‌گفت پس دلیل ناراحتی‌اش چه بود؟! آن روز هرچقدر که باخودم فکر کردم نتوانستم دلیل غم و درد پنهان شده پشت صدای مادر را بفهمم .

هوا خیلی سرد شده. باران شدید می‌بارد باید خودم را زودتر به خانه برسانم. اما ای وای، باز هم چترم نیست ...

باز هم خیس خیس پشت در خانه ایستاده‌ام، این بار خودم کلید را روی در می‌اندازم، خانه در سکوت عمیقی فرو رفته، آنقدر که صدای تیک تاک ساعت را به وضوح می‌شنوم. دیگر خبری از آن پچ پچ‌ها نیست.

تمام بدنم بی وقفه می‌لرزد، انگار که سرما به مغز استخوانم نفوذ کرده باشد. تنهایی تا اتاق می‌روم، دیگر برایم عادت شده که به محض ورود به اتاقم صدای مادر با همان غم پنهان شده پشتش بپیچد توی گوشم »عاشق شدی دختر...»

مثل همیشه قبل از هر کار پرده را می‌زنم کنار. طبق معمول همان جای همیشگی نشسته‌ای. می‌روم سمت آشپزخانه، خرده نان‌ها و ظرف گندم را بر می‌دارم و حرکت می‌کنم به سمت حیاط، مثل هر روز کنار حصار باغچه می‌نشینم. هیچ وقت زندانی‌ات نکردم، تو خودت می‌خواهی جلد این خانه باشی، غذایت را برایت می‌گذارم و مشغول فکر کردن می‌شوم.

بعد از گذشت این سال‌ها حالا دیگر آن‌قدر بزرگ شده‌ام که خوب معنای غم پنهان شده پشت صدای آن روز مادر را می‌فهمم. عاشق شدن کار هر کسی نیست و وای به حالت اگر، عاشق کسی شده باشی که خودش عاشق رفتن باشد، عاشق پرواز...

بگذار هرچه می‌خواهند اسمش را بگذارند. حماقت، جوانی یا هر چیز دیگر. وقتی عاشق باشی همه خواسته‌هایت خلاصه می‌شود در آن چیزی که محبوبت می‌خواهد. عاشق خود خواه نیست هرگز.

و همین باعث شد که روز قبل از اعزام تو به جبهه عروست شوم. خوب می‌دانستم که تو اهل زمین گیر ماندن نیستی، دیر یا زود می‌پری و بعد پرواز کردنت بین این جماعت بیوه زن احمقی بیشتر دیده نخواهم شد. حالا بعد گذشت سال‌ها من، این بیوه زن احمق، هر روز کنار پرچین می‌نشینم و مشغول صحبت با کبوتری می‌شوم که مثل تو عشق رفتن است. نمی‌توانم بخاطر احساس خودم زندانی‌اش کنم، درست مثل تو که نتوانستم بخاطر احساسم زندانی‌ات کنم .

سخت است، اما لذت عشق به همین سختی‌هاست دیگر مگر نه ؟! من یقین دارم که این تویی که هر روز در پرچین خانه‌مان کنار من می‌نشینی  .

من یقین دارم که این کبوتر آزاد اما جلد خانه‌ام، همان تویی که هر روز از آسمان به ملاقات همسر دو روزه و عاشقت می‌آیی ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
خیلی قشنگ بود. لذت بردم از خوندنش
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
لطف دارید . خداروشکر ، گوارای روحتان :)
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
چقد قشنگ بود دوستش داشتم :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
چقد لطف دارید و مهربونی هاتون همیشگی :) @--}--
na3er
na3er
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
(عاشق شدن کار هر کسی نیست و وای به حالت اگر، عاشق کسی شده باشی که خودش عاشق رفتن باشد، عاشق پرواز...) قابل تحسین بود.یجورایی منو یاد داستان پستچی انداخت.
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
خیلی متشکر لطف شماست :) فکر میکردم بالاخره یکی از خواننده های نوشته چنین حرفی رو بزنه ولی خب من این نوشته رو خیلی قبل تر از پخش شدن داستان پستچی خانم یثربی در فضای مجازی در شرح یک عکس نوشته بودم در واقع نوشته یک عکسآقصه هست . منون بابت وقتی که گذاشتید 🌹
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
داستان رو میتونید با هشتگ #عکسآقصه0 در اینستاگرام پیدا کنید نهمین داستان ، داستان من هست که برای هشت هفته پیشِ تاریخ نوشته شدنش
na3er
na3er
٩٤/٠٨/٢٩
٠
٠
خوشحالم از اینکه وقت گذاشتم برای خوندنش.البته توی اینستا پیداش کردم.موفق باشید
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٢٩
٠
٠
لطف دارید .. همچنین
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
چه خوب بود :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
سپاس بابت نگاه و مهربانیتون فاطمه جان :)
hjimi_r
hjimi_r
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
مارا کبوتران وفادار کرده اند... همین رو تونستم بگم فقط...:)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات