باز باران بی‌بهانه

باز باران بی‌بهانه

نویسنده : Snow_Queen

در آشپزخانه مشغول پیازسرخ کردن هستم. امشب دوباره مهمان داریم. علی بدون هماهنگی با من مهمان دعوت کرده است. امیرحسین دارد تلویزیون تماشا می‌کند. صدایی به گوشم می‌خورَد.

باز باران با ترانه... میخورد بر بام خانه ...

بوی پیاز سرخ کرده و این ترانه مرا می‌برَد به آن سال‌ها، آن سال‌های دور. سالی که اوایل آذرماه توی حیاط روی پله نشسته بودم و داشتم این سرود را حفظ می‌کردم. زن‌های همسایه در حیاط ما مشغول تمیز کردن سبزی و سرخ کردن پیاز برای پختن آش نذری بودند. اکرم دختر اصغر آقای بقال، مانتوی کهنه سال قبلش را پوشیده و چکمه‌های قرمز نویش را پایش کرده بود و مقنعه‌ی چانه دارش را کَجَکی روی سرش انداخته بود و با لپ‌های قرمزش دم در منتظر من بود تا با هم برویم بازی. مادرم داشت دعوایم می‌کرد که «جزّ جگرزده بشین سر درس و مقشت.» یواشکی از پشت درخت‌ها خود را  پیش اکرم رسانده بودم.

اکرم گفته بود بیا لِی‌لِی بازی کنیم ولی من جواب داده بودم نه! برویم بچه‌های دیگر را هم صدا کنیم و قایم باشَک بازی کنیم. درِ خانه‌ی مجید رفته بودیم، زنگ‌شان را زده و فرار کرده و آن طرف‌تر ایستاده بودیم. پدر مجید حاج آقای محل بود و دوست نداشت مجید با دخترها بازی کند. کمی بعد من و مجید و اکرم بچه‌های دیگر را جمع کرده بودیم و برای چشم گذاشتن «آن مان نباران» خوانده بودیم. اکرم چشم گذاشته بود. من و مجید رفته بودیم کوچه پشتی و قایم شده بودیم. مجید دست‌های یخ کرده‌ام را گرفته بود و گفته بود «قول میدی زن من بشی؟ یه روز بزرگ میشم و میام خواستگاریت.» قبل از آن که جوابی داده باشم اکرم ما را پیدا کرده بود و ... سُک سُک.

سه سال بعد مجید در تصادفی فوت کرده بود و من مانده بودم و جواب نداده‌ای که از سه سال پیش ته دلم مانده بود.

«مامان این چه بوییه؟» با صدای امیر حسین به خودم آمدم. وای تمام پیازها سوخته بودند!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
خیلی قشنگ نوشته بودید و البته غمناک بود، من اگه جای شما بودم کلی غصه میخوردم :(
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
من چون اینو از خودم دراوردم غصه نخوردم :دی و اوصولن شخصیتهای داستانای من آخرش سر به نیست میشن نه سر به بیست :))
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
اوه اوه... گفتین سر به نیست... احتمالا با نویسنده گیم آف ترون نسبتی ندارید، از یک کنار همه رو میکشه
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
آره میشناسم اون پیرمرد ریش سفیدو :دی و از مریداشم :)))) یعنی که چی آخرش فقط عروسی و خوشی باشه!all men must die یا والار مورگولس :))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
راستی کجایی ها میگن از یک کنار؟:)) مشدیا؟:دی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
بله، مخصوصا صنف میوه و سبزی فروش
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
چه غمناک بود :( خیلی خوب نوشته بودید
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
خاهش اما نمیدونم چرا الان خوشحالم!شاید بعد از اندی مطلبم چاپ شده واسه اون :کنایه یه سیستم مدیریت :دی
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٠٦
٢
٠
):اکرم وقت نشناس اگه به جای یه دوسه چا پن شی هف هش نه ده میگفت یک،دو،سه،چهار،پنج،شیش،هفت،هشت ،نه ،ده حتما فرصت داشتین جواب مجید وبدین:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
نه خب!اکرم بلد نبود درس بشمره اینجوری میشمرد ده بی شونزده هیفده بیست :(
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/٠٦
٠
٠
آخی ...
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
هوم :(
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٩/١٠
٠
٠
یه تشکری هم بکنیم از کسی که برا این مطلب عکس انتخاب کرده!!خوشمان آمد!دستتان مرسی : )
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
خواهش :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠