ملخ پیر قاتل بازنشسته

ملخ پیر قاتل بازنشسته

نویسنده : وبگردی

آخرین ملخی که دیده بودم، همان ملخ سبزی بود که از پنجره ماشین پریده بود توی چشم راننده، راننده عربده زده و فرمان را رها کرده و ماشین با سرعت نیمه سرسام آوری توی گاردریل کوبیده شده بود و دو  نفرمان تبدیل به موجوداتی صد در صد شکسته شدند و صاف توی گچ فرو رفتند و دو نفرمان سالم ماندیم و بعدها، ماجرای ملخ سبز را به عنوان یک خاطره سوپر بامزه و با مقدمه ی «واااای یه چیزی بگم از خنده بمیری» برای همگان تعریف کردیم و تبدیل به بازماندگانِ شکست ناپذیرِ نبرد ملخ شدیم.

بعد از آن تصادف، هیچکس خبری از ملخ سبز نداشت. نه خودش توی ماشین بود و نه جنازه اش. انگار بعد از تا کمر فرو رفتن در چشم راننده، فلنگ را بسته و از همان راهی که وارد شده بود، خارج شده بود. بی وجدان. بعدها که به پلیس و دکتر و آتش نشان گفتیم کار، کارِ یک ملخ بوده، همه لبخندی محو تحویلمان دادند و زیر لب گفتند «اوهوم. آره، تو که راست می گی» و راننده هر بار به قدری عصبانی شد که خواست یکبار دیگر، کله شکسته اش با مغز و مخ بیرون ریخته را توی فرمان بکوبد و فریاد بزند «ملخ مقصر بود، ملخ مقصر بود. می فهمین؟ ملخ مقصر بود.»

سال ها گذشت و ملخ مقصر دستگیر نشد. همین طور صاف صاف راه رفت و صاف صاف پرید توی چشم این و آن و ماشین ها هم صاف صاف رفتند توی دیوار و گاردریل و بلوک سیمانی و چرخ گردو فروش و چرخ چاقاله فروش.

11 سال بعد، آخرین ملخی که دیده بودم را دوباره دیدم. سبزی اش کم شده و به خاکستری گراییده بود، وسط کله اش طاس تر از قبل به نظر می رسید و زیر چشم هایش چروک های محسوسی داشت. توی پارکینگ خانه دیدمش. جوری زل زد توی چشم هایم که انگار داشت می گفت «هی، من تو رو قبلاً جایی ندیدم؟» جوری زل زدم توی چشم هایش که انگار داشتم می گفتم «هی، تو همونی نیستی که یه روز داشتی جونمون رو می گرفتی؟ پدسّگ؟» جواب هر دو سوال مثبت بود. یک دور پرید بالا و دوباره روی زمین فرود آمد. صدای پرش و فرودش به قدری بلند بود که انگار مردی با دمپایی پلاستیکی آبی حفره دار، روی زمین شلنگ تخته انداخته باشد. سر دو راهی مانده بودم. یا باید دست ها را مشت می کردم و با اخم، قدمی به سویش بر می داشتم و می گفتم «وقت انتقامه» یا دست ها را روی سر می گذاشتم، جیغ می کشیدم، زبانم تند تند می لرزید و می زدم به چاک. به هر حال ملخ خطرناک کهنه کاری بود. بعید نبود بخواهد آسیبی بهم برساند. قبل از آنکه بخواهم تصمیمی بگیرم، یک پرشِ دمپایی پلاستیکی مآب به سمتم کرد. فکر کردم قصد حمله دارد. سریع دست ها را مشت کردم که مثلا یعنی «هی ملخ! اگه جرئت داری یه قدم دیگه بیا جلو» اما دیدم چشم هایش را ریز و گردنش را کج کرده.

اگر آدم بود و چشم را ریز و گردن را کج می کرد، می فهمیدم قصد منت کشی و تظاهر به موش مردگی دارد اما اطلاعاتم راجع به ملخ های پیر کم بود. با همان دست های مشت کرده، فریاد زدم: «ها؟» دیدم گردنش دارد کج تر از قبل می شود. کج تر، کج تر، آن قدر کج که کل جثه اش چپه شد کف پارکینگ. خم شدم سمتش و آرام صدایش کردم. «ملخ؟» جوابی نداد. حدس زدم قصد جبران دارد. این همه راه آمده تا حلالیتی چیزی بطلبد. رویم را برگرداندم و مثل بزرگوارها گفتم «اوکی. بسه دیگه پاشو. صلح می کنیم.» پا نشد اما صلح کرد. ملخ پیرِ قاتلِ بازنشسته آمده بود جلوی چشم هایم بمیرد. برایش کف زدم. مرگ موفقیت آمیزی بود. برای روحش دست تکان دادم و به خانه رفتم. بالاخره این پرونده هم بسته شد.

==========

منبع:

http://analiakbari.blogfa.com/post-271.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣