وقتی که هیچ چیز خوب نیست

وقتی که هیچ چیز خوب نیست

نویسنده : zahra_moshri

در زندگی روزهایی هست که حد تحمل آدمی از همیشه پایین‌تر است، همان وقت‌هایی که شاید حتی گاهی مردنت بگیرد! هر چقدر هم که قوی باشی، دست آخر در یک زمان‌هایی زود می‌شکنی، در همان روزهایی که تحملت پایین آمده، در اندک مواقعی شکستنت آن‌قدر صدایش بلند است که همه می‌شنوند، اما در بیشتر وقتها، آه ازین وقت‌ها...

و امان از روزی که خیلی عادی داری با یک نفر حرف می‌زنی و ناگهان کنایه‌ای، حرفی، چیزی می‌گوید که تو آنقدر آرام و بی‌صدا در پیش چشمانش می‌شکنی که او اصلا متوجه نمی‌شود.

خب؛ شاید هم حق دارد! او از کجا باید می‌دانست که حال این روزهایت خوش نیست، به یقین گمان کرده که تو همان آدم همیشگی هستی، آری؛ یقینن چنین است. خب پس اگر شکستی تقصیر توست، اگر غمگینی مشکل خود ِ خود توست، می‌خواستی از آن حرف ناراحت نشوی و به تریج قبای زربافتت برنخورد!

ولی کاش می‌شد دهان باز کنی و فریاد بزنی: آخر لعنتی جان!چرا نمی‌فهمی مرا رنجانده‌ای؟ بیا یک بار، فقط یک بار بگو «معذرت میخواهم اگر ناراحت شدی» به خداوندی خدای‌مان قسم خوب می‌شوم! ولی چنان لب‌هایت به هم قفل شده که انگار از بدو خلقت انسان‌ها، دهانی نبود که بتوان حرف زد. پس نفس‌هایت را عمیق‌تر می‌کشی تا اضافه افکار ذهنت را بدهی بیرون، که اگر در مغزت بماند، طولی نمی‌کشد که منفجر شود.

حال آنقدر ناراحتی‌های کوچک و کم اهمیت روی هم جمع شده، که دیگر ماشاالله ماشاالله کوهی شده است برای خودش! فتح کردنش هم کار آسانی نیست و آنقدر مرتفع شده که دیگر با آب چشم نمی‌توان از دستش خلاص شد.

پس می روی یک تیشه برمی‌داری می‌زنی یک یک ناراحتی‌هایت راخورد می‌کنی. حالا دیگر سردرگمی‌ات کامل شده، اکنون می‌دانی خسته و غمگینی و هر چقدر بگردی نمی‌فهمی چرا چنین شده‌ای؟!

خب، چاره چیست؟! نمی‌شود که روی پیشانی‌ات تکه کاغذی بچسبانی و رویش بنویسی، آهای! این‌جا دلی شکسته است، احتیاط کنید، مراعات کنید. نمی‌شود که با همه قطع ارتباط کرد که مبادا خرده‌های دلت خاکشیر شوند! نمی‌شود که به آن‌هایی که بزرگترین لذت زندگی‌ات وقت گذارندن در کنارشان بود، بگویی سمت من نیایید، خوب نیستم، روحمترک میخورد!

نمیشود که…

خب چه کنیم؟! بیا برو سراغ آن لعنتی جان حرفت را بزن خب. شاید درست شد! می روی… می‌روی سراغ همانی که ضربه آخر را زده، می‌روی که بگویی، فلانی...

ولی باز هم حرف نمی‌زنی. میروی ولی سکوت می‌کنی. می‌پرسد چه شده؟ می‌گویی غمگینی! می‌پرسد چرا؟ می‌گویی... نه؛ چیزی نمی‌گویی، نمی‌توانی حرف بزنی... (خب انصاف اگر بدهید توضیحش سخت است)

و او از تو ناراحت می‌شود، یکی از همان‌هایی که اگر ناراحت شود، زمین و زمان را به هم می‌دوزی تا...

خب حالا مشکل دیگری یافته‌ای! حالا لعنتی جان دوباره عزیز ِ جان شده! حال باید بروی و آسمان را به زمین برسانی تا حالش خوب شود. حال دیگر بزرگترین مشکلت ناراحت کردن اوست. شروع کن! همیشه مشکلات دیگران مهم‌تر است. تو کسی را رنجانده‌ای، پس گور بابای حالت که یک وقتی بد بود! اکنون حال او مهم‌تر از هرچیز دیگری است، چند ماه دیگر که دوباره این حال به سراغت آمد چاره‌ی دیگری می‌کنیم.

آهای عزیز ِ جان… من اشتباه کردم

من ِ لعنتی را ببخش…

نفهمیدم 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٨/٢٤
٠
٠
نمیدونم این نوشته فقط برای من خیلی ملموس بود یا این ماجرایی که هممون باهاش دست به یقه میشیم! متاسفانه این پاراگرافتون رو خیلی تجربه گردم: خب حالا مشکل دیگری یافته‌ای! حالا...... مرسی خانم مشیری. راستی این روزا بقیه خیلی زود رنج شدن یا من زبونم نیش در آورده!؟
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٢٤
٠
٠
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست ..
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤