قضای زیارت / داستان کوتاه

قضای زیارت / داستان کوتاه

نویسنده : asadzadeh_s

باد شدیدی می‌وزید و سوز هوا تا مغز استخوان آدم را رسوخ می‌کرد، چراغ که قرمز شد پسر به وسط چهار راه رفت و تکه مقوایی را با دستش که با زحمت با کاپشن پوشانده بود و تنها دو انگشتش بیرون بود را بلند کرد و در هوا تکان داد. می‌دانست فایده‌ای ندارد، اما چاره‌ای هم نداشت، همین‌طور که غرق در افکارش بود با صدای اگزوز ماشین‌ها که انگار منتظر بودند تا پرچم مسابقه‌ای زده شود و آن‌ها راه بیفتند به خودش آمد. نگاهی به چراغ انداخت، هنوز پانزده ثانیه مانده بود تا سبز شود، خود رابه پیاده رو رساند و رو به عابران پیاده شروع کرد «خانم، آقا خونه، سوئیت نزدیک حرم» در این مدت تنها دو یا سه مورد برای یک هفته اجاره داده بو د و پول کمی دستش را گرفته بود، این بار با صدایی بلندتر«خانم، آقا، خونه، سوئیت نزدیک حرم»

مردی نزدیک شد «پسرجان ،کرایه‌ش شبی چقدر تموم میشه؟»

پسر نگاهی به سر و وضع مرد و زن همراهش انداخت، در حد توان با کسانی که فکر می‌کرد نیاز به کمک دارند راه می‌آمد. رو به مرد کرد و با لحنی مهربان گفت: «مهمون من، بجاش برای منم دعا کنین» مرد خنده تلخی کرد «از قوچان پیاده اومدیم، نذر دخترم که مریضه، یک شب بیشتر نمی‌تونیم بمونیم» پسر مردد مکثی کرد و پرسید« شبی بیست و پنج تومن خوبه» مرد سرش را به زیر انداخت «حالا خیلی هم نزدیک حرم نبود عیبی نداره»

«یک مورد دارم شبی پونزده تومن، بخاطر دخترتون ده تومن، خوبه دیگه!؟»

مرد نگاهی به زن انداخت که داشت کیفش را زیر و رو می‌کرد و بعد دستش را در جیبش کرد و بعد از مدتی که در گوشی با هم صحبت کردند گفت «شما که همین دوروبرا هستی، ما بریم زیارت کنیم بعد آخر شب دوباره میایم پی‌ات» پسر می‌دانست ده تومن هم برای مرد سنگین است سری تکان داد «هستم حاجی... تا آخر شب هستم.»

مرد و زن دور شدند، پسر نگاهی به خیابان انداخت، چراغ قرمز بود، داخل خیابان رفت و به پلاک ماشین‌ها نگاه می‌کرد و هم زمان مقوا را جلوی شیشه ماشین‌ها تکان می‌داد، ناگهان صدای بوق ماشینی توجهش را جلب کرد، برگشت نگاهی به ماشین کرد و بی‌اعتنا به کارش ادامه داد، این بار با شنیدن اسمش ناخودآگاه به سمت ماشین رفت، چراغ سبز شد، مرد حرکت کرد و بعد از چهارراه کناری توقف کرد، پسر که ترسیده بود خود را به ماشین رساند، با اضطراب نگاهی به مرد کرد «شما اسم من رو از کجا میدونین؟!» و ناخودآگاه در ماشین را باز کرد و نشست .

مرد نگاهی به سر و وضع سرما زده پسر انداخت «آقا یاسین، خیلی سخت پیدات کردم‌ها»

»من همیشه سر همین چهارراهم:

مرد ماشین را روشن کرد و پرسید«بگو ببینم خونه‌ای که نزدیک حرم باشه داری؟»

پسر مدتی فکر کرد «یکی هست، خیلی نزدیکه ولی اجارش زیاده، گفته باشم... برای خودتون می‌خوایین دیگه»

«برای مادرم می‌خوام، دوست داره صدای نقاره‌های حرم رو بشنوه، آخه دیگه تنهایی نمیتونه بره حرم، حالا آدرس رو بده پسر خوب»

پسر در حالی که با دست به مرد اشاره کرد تا به سمت راست بپیچد، آهی بلند کشید «مادر منم تنهایی جایی نمیتونه بره... چند بار قرار بود بیارمش زیارت اما نشده...» مرد بین حرفایش دوید «میدونم، خیلی خوب میدونم»

پسر متعجب به مرد نگاه کرد «اول اسمم، حالا هم ادعا می‌کنین که داستان زندگی من رو میدونین، اصلا حالا که خوب فکر می‌کنم، خونه‌ای برا اجاره ندارم، بهتره برین سراغ یکی دیگه.... همین دور و برا نگه دارین من پیاده شم»

مرد بی‌توجه به حرف‌های پسر پایش را روی پدال فشار داد، پسر دوباره فریاد زد «نمی‌شنوی..گفتم نگه دار...»

مرد از سرعت کم کرد و نگاهی به صورت برافروخته پسر انداخت «مادر من دو سال پیش از تو اتاق کرایه کرده بود یادته »

پسر سکوت کرده بود، مرد ادامه داد «حق داری یادت نیاد، مادر من نابینا بود، یادت اومد»

پسر به روبرو خیره شده بود گویی چیزی را به خاطر آورده بود، ماشین گوشه‌ای توقف کرد، «به مادرم گفته بودی،اینجا به زوار امام رضا اتاق کرایه می‌دی، اما تا به حال نشده مادرت رو برای زیارت بیاری مشهد، مادرم از من خواست پیدات کنم و بهترین خونه‌ات رو برای هر مدتی که خودت گفتی اجاره کنم، برای خودت و مادرت»

پسر شوکه شده بود، برگشت به طرف مرد و نگاهی به صورت خیس مرد انداخت، دلش میخواست کلی سوال بپرسد، ولی فقط پرسید«مادرتون؟!»

مرد سری تکان داد: «جاش راحته، حالا که به آخرین خواسته‌اش عمل کردم جاش خیلی راحته»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٢٧
١
٠
خیلی خوب بود، فقط اینکه عاقبت اون زن و شوهر قوچانی چی شد؟!
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
ممنونم ، اولش میخواستم تکلیفشون رو مشخص کنم که شاید نتونن با ده تومن هم خونه کرایه کنن اما بعد حذفش کردم گفتم خواننده خودش تصمیم‌بگیره براشون اما فک کنم کار بدی کردم
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
آخی عزیزم :( خیلی قششششنگ بود
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
مرسی عزیزم نظر لطفته :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/٢٧
١
٠
موضوع و محتوای داستان خیلی خوب بود ولی برای نگارشش باید وقت و توجه بیشتری میزاشتین :) موفق باشید.
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
ممنون ،قطعا نه تنها در زمینه نگارش بلکه در محتوا هم باید تغییراتی در نوشته به وجود بیاد،بازهم تشکر
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٨/٢٩
٠
٠
داستان دلنشینی بود مرسی:)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومده ،ممنونم:)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/٣٠
١
٠
آخی :( مرسی سپینود که می نویسی:)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
:)ممنونم که میخونی و نظر میدی و انگیزه میدی اکرم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣