دِگردیسی‌های روزانه و خزعبلاتِ من!

دِگردیسی‌های روزانه و خزعبلاتِ من!

نویسنده : شادی کیان

گاهی آدم دچار دِگردیسی می‌شود، خب بشود، به ما چه ... آدم است دیگر، این آدم بودن خیلی مهم است چون اگر آدم نبود و مثلا یک چیزی در همان مایه‌های گاو حسنی بود، به همان سبک و سیاق ِ دوست داشتنی خودمان حمله ور می‌شدیم به طعمه، طعمه همان گاو حسن است، پدافندها و محاصره شکنی‌ها را که کردیم و حالمان که جا آمد می‌نشستیم و با یک آدم درست و حسابی حرف می‌زدیم ... والا ..

مگر می‌شود یک گاو دچار دِگردیسی شود؛ نمی‌شود دیگر... چون ظاهرا خیلی بعید و دور از ذهن است که یک گاو آن هم از نوع حسنی‌اش که همه‌ی کودکی‌های ما را با خود برده است و پشت همان کوه معروف عمو زنجیر باف گذاشته است، مثل یک آدم عاقل و بالغ فکر کند و ما را با درگیری‌های ذهنی ِ بی‌شماری که داریم مشغول سازد که هی سرمان را بکوبیم به دیوار و بلند بلند بگوییم: گاو هم دچار دگردیسی نشد که شد.

خب برگردیم سراغ آدم،  این‌که آدم دچار دگردیسی می‌شود یا نه زیاد مهم نیست. مهم این است که از چه چیزی به چه چیز دیگری تبدیل شود. چیز هم در نوبه خودش بسیار مهم است. باید چیزی که هستی را با چیزی که می‌خواهی شوی چیز سازی، هماهنگ سازی. این‌که من بعد از 22 سال دچار دِگردیسی شوم و فکر کنم که در بدو تولد کفچلیزک بودم و بعد هم یکهویی یک روز صبح بیدار شوم و دلم بخواهد بروم یخ زار و ایگلو بسازم کمی دور از ذهن به نظر می‌رسد. اما زیاد هم بد نیست. حداقل بهتر از آن است که فکر کنم باید پیگمه شوم و هجوم ببرم سمت جنگل‌های آفریقا و به شکار مشغول شوم و با بقیه آدم کوچک‌ها زندگی کنم.

 دگردیسی به معنای خود شاید گاهی اوقات به پرستیژ ِ آدم صدمه وارد کند و آسیب‌های جبران ناپذیر و مخربی بر جا بگذارد چون شما بعد از این‌که کفچلیزک شدید خیلی احمقانه است که باز دوباره آدم شوید. آدم با داشتن این عقل و شعور ِ زیبا و دوست داشتنی‌اش می‌تواند به هرچیزی تبدیل شود ولی از یک کفچلیزک که اصلا شعور نمی‌داند چیست چه انتظاری می‌توان داشت. خلاصه این‌که حواس‌مان باید به دِگردیسی‌های هر روزه خودمان باشد. حداقل به چیزی تبدیل شویم که بعدش پشیمان نشویم و هی سرمان را نکوبیم به دیوار افکار و مهملات‌مان که این چه مخمصه‌ای بود گرفتارش شدیم.

آدم‌های شعور دار را، به همه آن چیزهایی که دلتان می‌خواهد تبدیل‌شان شوید و نمی‌توانید بشوید در الویت قرار دهید. بدون شک زیباترین دِگردیسی‌های جهان را تحویل خودتان و  اطرافیان‌تان می‌دهید .

بعد من خودم را جمع نبستم یعنی من زیادی سرم می‌شود، نه خب. این‌گونه نیست، فعل جمله خودش همین طوری آمد نشست وسط، هر چه خواستید بگویید به فعل ِ جمله بگویید!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٨/٢١
٠
٠
یاد کافکا افتادم! نتیجه گیری بهتر از بقیه ش بود‎;)‎
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/٢٣
٠
٠
لطفا در دگردیسی های تان دقت نظر داشته باشندی !
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات