این کاغذ برای من است تا بنویسم
فصل دوم.بخش 1

این کاغذ برای من است تا بنویسم

نویسنده : zohreh sayenpoor

این فصل رو میخام با سبک جدیدی شروع کنم تمام دیشب رو داشتم روش فکر می‌کردم، فصل قبل از جایی تموم شد که من برگشتم خونه و خوابیدم و نمی‌دونستم قراره چه اتفاقی تو روزای دیگه برام بیفته. بهتره بریم به ادامه داستان چون خودمم مشتاق تعریف ادامش هستم...

یکی از اخلاقای خوبی که دارم (البته خوب شاید از نظر خودم) این هست که همیشه به بهترین شکل ممکن و به آراسته‌ترین ظاهر بیرون میام و برام فرقی نداره مکانی که میرم کجاست، این یکی از دغدغه‌های ذهنیمه و مدام باعث میشه به این قضیه فکر کنم که امروز چی بپوشم. تا حالا نشده مثل بچه آدم برم سرکمد لباسم و بدون وقت صرف کردن یه لباس بردارم و بپوشم. امروز صبح هم مثل تمامی روزهای دیگه یه یک ربعی رو جلوی کمد بودم، بعدش جمع وجور کردم و منتظر دوستم شدم که بیاد جلوی در تا بریم کتابخونه. راستی من اینقدر هول داشتم و هیجانی بودم برای شروع داستانم که یادم رفت اسمم رو بگم. من سایه ام. این اسمیه که خودم دوست داشتم همیشه روم باشه و از بقیه هم خواهش می‌کردم که منو به این اسم صدا کنن. به غیر از من این داستان چند تا شخصیت دیگه هم داره که یکیش همین دوست منه که فکر می‌کنم الان چند دقیقه بیشتره که منتظرشم جلوی در و دارم پنجره خونشون رو نگاه میکنم.

موقع رفتنمون مادرش همیشه از گوشه پنجره پرده رو بلند می‌کرد و سرک می‌کشید و با نگاهش همراهی‌مون می‌کرد، یکم که دور می‌شدیم و خیالش راحت می‌شد می‌رفت. نمی‌دونم چرا امروز از این شاخه به اون شاخه می‌پرم، انگار یه چیزی حواسمو پرت کرده، از گفتن اسم دوستم رسیدم به کجاها. خب اسمش نسترن بود، باقی شخصیت‌های داستان رو اجازه بدین جلوتر که رفتیم معرفی کنم. اگه داستان من مثل یک فیلم باشه و ما بخوایم وقت‌هایی که حوصل‌مون سر می‌ره جاهاییش رو بکشیم جلو، ساعت باید الان 12ظهر باشه، چند ساعتی میشه که ما داریم درس می‌خونیم و دیگه کم‌کم موقع ناهار خوردن رسیده و این رو از صدای شکم بینوام هم می‌شه فهمید و مزاحم ساعت نشد.

آخی چی میبینم؛ نسترن طفلک انگار گرسنه‌تر از من بوده، ظرف غذاش توی دستش داره میاد سمت من، کتاب‌هام رو می‌بندمو با هم میریم بیرون، لازمه اضافه کنم پوشش من و نسترن تقریبا مثل هم بود و این باعث می‌شد عده زیادی همیشه جذب این رفت و آمدهای ما توی سالن بشن و چندین بار تذکری که ما پشت گوش می‌انداختیم و شنیده و نشنیده رد می‌کردیم. قسمت جالب این فصل از این‌جا شروع می‌شه که اون آقا امروز هم همون جای دیروزی نشسته بود و دیدنش باعث شد یه چیزی توی مغز من و نسترن وول بخوره، من شیطون‌تر از نسترن بودم و خوش سر و زبون‌تر ولی با وجود مشکلات روحیم این آخرها حوصله دردسر اون هم از این نوعش رو نداشتم، پس ترجیح دادم تصویری که دیدم رو توی ذهنم مرور نکنم و غذام رو بخورم.

کم کم بقیه دوستامون هم اومدن پیش من و نسترن، دور هم ناهار خوردن، اون هم توی فضای باز. بعد از این همه درس خوندن حس دلچسبی به آدم می‌داد که یه بحث مسخره این حس دلچسب رو  ازم گرفت، نفهمیدم کی شروع کرد راجع به دیروز حرف زدن و این که اون غریبه باز هم اونجاست ولی این رو یادمه که من هم غذام رو یادم رفت و با بحث‌شون همراه شدم. خانوما معمولا توی شاخ و برگ دادن به موضوع‌های حتی پیش پا افتاده هم مهارت دارن، چه برسه به تراژدی سرهم کردن. اینقدر بحث پشت بحث اومد که قرار شد شجاعت و جسارتمون رو محک بزنیم (یه برگشتی می‌زنیم به روحیه پسرونه من و جسور بودنم و گشتی که دیروز توی پارک مچ ما رو سر صحنه جرم گرفت، البته این تصور خودشون از خودشونه) امتحان بدی نبود، برای ثابت کردن خودم قرار شد هر کسی که می‌تونه بره و شماره اون آقا رو بگیره و بقیه کشیک بدن و گشت اومد خبرش کنن.

نبود؟ آی نفس کش می‌طلبم؛ نه انگار کسی نیست. بابا فوقش می‌برنمون زنگ میزنه به مادر پدرمون دیگه، از این بدتره؟ نمیره کسی؟ باشه خودتون خواستین. خوبی، بدی دیدید حلال کنید من رفتم. موهایی که توی صورتم ریخته بود را کنار زدم خودم و مرتب کردم و نفس عمیق کشیدم و رفتم. خنده‌های بلند بلند بلنده بچه‌ها رو می‌شنیدم و داشتم سعی می‌کردم با وجود این همه صدا حرف‌هایی که قرار بود بزنم را مرور کنم، کلا شاید 5 متر فاصله بود ولی توی این فاصله هزار و یک شبی برای خودم زمزمه کردم.

آخ آخ رسیدم؛ چی باید می‌گفتم، وایییییی همه چیز از ذهنم پریده بود، روبه روش بودم و داشت نگاهم می‌کرد، نگاهی که معناش رو خوب می‌فهمید، یعنی کارتو بگو دیگه؟ بالاخره دهن باز کردم، آقا ببخشید می‌تونم شمارتونو داشته باشم برای آموزش گیتار می‌خواستم باهاتون تماس بگیرم (بله؟ این آموزش دیگه چه صیغه‌ای بود این وسط ولی هر چی بود خوب گرفت) یهو صدای جیغه بچه‌ها آمد: سایههههههه سایهههههههه ماشین گشت...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨