این کاغذ برای من است تا بنویسم / فصل اول_بخش 2

این کاغذ برای من است تا بنویسم / فصل اول_بخش 2

نویسنده : zohreh sayenpoor

از همون بچگی خیلی شیطون بودم، بیش فعالی داشتم از نوع شدید. که البته الان خیلی خنثی شدم به خیال خودم. حریف سرسخت هرگونه موجود مذکر و پایه رقابت با هر گونه موجود نری که ادعای قدرت می‌کرد. و حتی از شکست هم هیچ ابایی نداشتم. مغرورانه می‌جنگیدم و گاهی بهم می‌گفتن تو باید پسر می‌شدی ولی من از دختر بودنم رضایت خاطر کامل داشتم. به خاطره مکان زندگی‌مون و این زندگی آپارتمان نشینی و این دود و دم همیشه عاشق جاهای سر سبز و دریا بودم. و هر وقت تو همچین موقعیتی قرار می‌گرفتم عنان از کف می‌دادم و یا بالای درخت بودم یا تا سر توی آب و با بدن خیس و لباس‌های خاکی برمی‌گشتم خدمت مامان جون و باباجون. و باز هم ملامت و خنده‌های ریز ریز بقیه. دختری که با وجود تموم دخترونگیش و زیباییش و اون موهای طلاییش که خرگوشی می‌بست، میرفت بالای درخت، روی لبه پشت بوم راه می‌رفت، گل بازی می‌کرد، با پسرا فوتبال و فوتبال دستی بازی می‌کرد و نیم متر زبون هم برای مواقع ضروری گذاشته بود کنار.

روزای قشنگی که تمام فکر و حواسم پی بازی و شیطنت بود. بریم یکم جلوتر برگردیم همون مدرسه که معلماش از دست شیطنتای من عاصی بودن و فقط بخاطره نمره‌های بیستم نگهم می‌داشتن و توی جلسه اولیا همیشه دل پرشون رو خالی می‌کردن که خانوم این دخترتون اینجوریه اونجوریه. خب من چیکار کنم من همه اون درسا رو توی 5-6 سالگی یاد گرفته بودم، حوصلم نمی‌کشید دوباره بخونم و کسی هم به این موضوع اهمیت نمی‌داد که من می‌تونم جهشی بخونم و پیش برم و آخر این که بعده جلسه من یه کتک نوش جون می‌کردم. داشتن دوستای شیطونم بی تاثیر نبود و من از این قاعده هم مستثنی نبودم خدا رو شکر؛ هر سال که مدرسه عوض می‌شد و دوستای جدیدی

رو تجربه می‌کردم و شیطنتای بیشتر. اخ حالا که فکر می‌کنم خیلی گرسنم شده! یه چند ساعتی میشه چیزی نخوردم ولی ترجیح می‌دم بنویسم و تموم بشه بعد برم یه دلی از عزا دربیارم.

یکم بی‌هدف شروع کردم ولی امیدوارم آخرش خوش باشه و بازم امیدوارم به آخر که رسید از نرسیدن مواد غذایی به مغزم غش نکرده باشم. صحنه جالبی میشه، روی صفحه کیبورد ولو شده باشی و بقیه دورت جمع بشن آب بپاشن روی صورتت. با وجود کوچیک بودنم کوچیک به معنی اینکه هنوز سنم به این چیزا قد نمی‌داد ولی هورمون‌های مغزیم عشق ترشح می‌کرد، به کی؟ اصلا این عشق ازکجا اومد سبز شد یکدفه، طرف کی هست؟ والا منم اون موقع بی خبر بودم. توی عالم کودکیم وقتی از این فیلمای عاشقانه می‌دیدم عق می‌زدم، می‌گفتم این هندی بازیا چیه، عشق که این چیزا نیست، خیلی مقدس تره، یجور تصویره پیچیده‌ای توی ذهنم بود که حس می‌کردم هیچوقت بهش نمی‌رسم. وقتی توی فکر می‌رفتم خودم رو کنار یه مرد لب دریا می‌دیدم که نشستیم روی دو تا کنده درخت، شبه، یه آتیش دو تا نگاه، مردی که داره برام ساز می‌زنه و وجودش از عشق من لب ریزه ولی چهرش معلوم نبود. اون مرد کیه؟ چرا نمی‌تونم ببینمش، بعدم یه تلنگر بخودم می‌زدم و از این فکرا میومدم بیرون. می‌گفتم اه چه مسخره اصلا وجود نداره همچین چیزی. می‌رفتم پی درسم. هرطور شده ذهنم رو منحرف می‌کردم ازش ولی اون گوشه‌های مغزم یه سری چیز وول می‌خورد همیشه.

می‌خوام یه پرش بلند بکنم و چند سال رو نگم برم جلو، حس می‌کنم حوصله خودمو سر میبره شما رو نمیدونم. مثلا 10سال بیایم جلو چطوره؟ خب حالا من بزرگ شدم یکم از خودم تعریف کنم حالا عقده‌ای نشم، یه خانوم جوون زیبا به همراه تمام شیطنتای بچگیش که 10 سال نتونست عوظشون کنه. کنجکاویاش واسه شناختن هر چیز جدید به همراه کمی حس احتیاط که درصدش خیلی خفیف بنظر میرسه. با یه تفاوت که وضع درس خوندش بخاطره اتفاقای ناگواره پیش اومده توی این پرشی که داشتیم کمی افت کرده و منتظره یه آزمون بزرگه، آزمونی که سال قبل یه بار تجربش کرده، داره به قول خودش دوباره تلاش می‌کنه واسه یه نتیجه خوب که این وسط یه بحران حسی هم گلوشو گرفته و داره عذابش میده. (همین الان یه بستنی از غیب رسید و فرشته نجاتم شد و منو از دیدن اون صحنه بانمک محروم کرد، چه میشه کرد همیشه اتفاقای ناگوار بد نیست، بعضی وقتا هم مثل یه بستنی می‌تونن شیرین باشن) خب داشتم از این بحران حسی می‌گفتم که به اقتضای سن برای هرکسی ممکنه پیش بیاد، شایدم اگه من ضعف نشون نمی‌دادم مثل قبل بودم پیش نمیومد و دوستایی که منو دلداری می‌دادن و منو راغب می‌کردن برای پایان رابطه‌ای که دیگه شاید نشه اسم رابطه روش گذاشت، حسی که من فکر می‌کردم عاطفه و علاقه باشه و بعدا فهمیدم بزرگترین اشتباه زندگیم بود و من داشتم اصرار می‌کردم که درستش کنم، بیشتر غرق می‌شدم توی منجلابی که خودم با دستای خودم درستش کرده بودم و نهایتا دنبال راه چاره برای فرار می‌گشتم. میخام یه لوکیشن اضافه کنم به داستانم که مربوط میشه به اون توضیح‌ها و تفاسیری که اولش گفتم و پرحرفی کردم. علاقه من به کتاب و کتابخونه و البته یکمی جو سنگین خونه منو وادار می‌کرد هر روز برای درس خوندن برم به کتابخونه ، کتابخونه‌ای که وسط یه پارک خیلی بزرگ بود. پارکی که خیلی خاطره داشتم توش، گاهی بد، گاهی خوب (البته معتقدم که جفتش زندگی رو میسازه ومکمل همه) پارک و کتابخونه‌ای که به نوعی باعث آغاز فصل جدیدی توی زندگی من شدن. روزی همین حسه اشتباه اشک رو به چشمای من آورده بود، منی که مغرورانه هیچوقت اشک نریخته بودم جلوی کسی و حالا نازنک نارنجی‌ترین آدمه روی زمین شدم، خب می‌رسیم به اصل قصه من...

یه ظهر دل انگیز برای بقیه و منفور برای من از مکالمه تلفنی‌ای که مثل همیشه بی‌نتیجه و با گریه تموم شد.و چشمای باد کرده و یه سری علامت سواله متحرک-همون دوستام- اطرافم که من فقط صدای مبهمی ازشون می‌شنیدم و حاله‌های مبهم تری از قیافشون جلوی چشمم بود. حتی توی اون وضعه دست از فانتزیام بر نمی‌داشتم، خودمو می‌دیدم که پخش زمین شدم و یه سری گنجشگ و ستاره دوره سرم می‌چرخن و ناخوداگاه خندم می‌گیره، کمی قدم زدن حالمو بهتر می‌کرد خودم رو خوب می‌شناختم اما یه چیزی همون اطراف جرقه زد، اتیش سوزی نشد، خونسردی خودتون رو حفظ کنید، تابقیشو براتون بگم. به معجزه عشق ایمان دارید؟ چیزی که من نداشتم ولی ایمان پیداکردم. پسر جوونی که روی نیمکت پارک داشت گیتار می‌زد، صدای سازش اون جرقه توی مغز من بود، چیزی که اون موقع بهش احتیاج داشتم و منو به سمت خودش می‌کشید -دارم مینویسما ولی همش ذهنم میره سمت گوشیم برش میدارم زنگ بزنم شماره رو میگیرم ولی قطع میکنم- خواسته یا ناخواسته دوستام رو هم با خودم همراه کردم که برم پیشش و انگار اونا هم مشتاق‌تر از من بودن، این همه اشتیاق برای چی بود نمیدونم و توی اون وضعیت حوصله بازپرسی رو نداشتم فقط خودمو رسوندم بهش و ازش خواستم برام بزنه، نشستم جلوش انگار جدا گنجشکا داشتن دوره سرم می‌چرخیدن واقعا حالم بد بود.

دوستمو میدیدیم که کنارش وایستاده و لبخند می‌زنه و یه چیزایی میگه صداش رو نمیشنیدم، فقط صدای گیتارش بود که گوشمو نوازش میکرد بغض گلومو گرفته بود ولی همچنان با صلابت قورتش می‌دادم تا نریزه و از خودم ضعف نشون ندم. گشت که رسید منو به خودم آورد، خانوما اینجا چیکار می‌کنید و سوالای مسخره‌ای که ازشون متنفر بودم و آدمایی که حس می‌کردن توی اون لباس می‌تونن توهین و تحقیر کنن. حیف که حالم خوب نبود، سرسری جوابشونو دادم، نخواستم بلبل زبونی کنم، ترجیح دادم برگردم داخل کتابخونه. صدای اون علامت سوالا رو می‌شنیدم و قرارایی که دارن با هم میذارن، منم باهاشون همراه شدم، حداقل شاید این حالم کمی بهتر میشد. وسایلمو جمع کردم، قرارشد بریم کافه‌ای که تو یه مجتمع تجاریه، همون نزدیکی‌هاست. بیرون ازکتابخونه که اومدیم اون مرد جوون هنوز اونجا بود، یه حسی بهم نهیب زد و به دوستم گفتم برو ازش معذرت بخواه، خیلی بد شد براش، ما مزاحمش شدیم. خیلی متین حرف میزد به ما نگاه می‌کرد ولی انگار نگاهش به زمین بود. توی حال خودم بودم، زیاد توجه نکردم بهش، راهمونو کشیدیم و رفتیم، وقتی رسیدم خونه یکم بهتر شده بودم. چی باعث حال خوبم بود؟ دوستام ؟ کافه؟ یا صدای موسیقی؟ واقعا از تشخیصش توی اون وضع عاجز بودم، چهرش واسه لحظه‌ای اومد توی ذهنم. من که توی حال خودم نبودم، هیچی نمی‌دیدم، چطوری تصویرش توی ذهنم نقش گرفته بود، خودمو از این فکرا راحت کردم، دیگه تقریبا شب شده بود، خوابیدم خوابی که هیچوقت فکر نمیکردم فرداش چه اتفاقی توی زندگی من قراره بیفته.

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/٢٥
١
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠