این کاغذ برای من است تا بنویسم / فصل اول_بخش 1

این کاغذ برای من است تا بنویسم / فصل اول_بخش 1

نویسنده : zohreh sayenpoor

به نامش وبیادش

باز هم منم و این مثلا کاغذهای طفلکی که هر سری یک چیزی به خوردشان می‌دهم. یک بار گریه، یک بار شادی، یک بار دلخوری، یک بار رمان؛ یک بار شعر؛ یک بار وصیت نامه. بعضی وقت‌ها می‌نویسم و می‌نویسم و فقط پاک می‌کنم. سفید می‌شود عین روز اولش ولی حس می‌کند کمی سنگین است. شاید هم من این حس را می‌کنم. سنگینی که قشنگ است قبل از نوشتن، یک جورهایی انگار این کاغذ هم حس داره.

از این کاغذ که بگذریم می‌رسیم به کسی که دارد شانه‌های این کاغذ طفلکی را سنگین می‌کند؛ یعنی من. داستان از من شروع می‌شود، منی که الان ساعت‌ها پای این کامپیوتر بینوا نشستم. طفلی فکر کنم دارد آتش می‌گیرد از بس که روشن است. دلم برایش می‌سوزد. او هم دلش می‌خواهد استراحت کند ولی من بهش امان نمی‌دهم. خب مقصر نه منم نه او! باز هم یک موضوعی ذهن من را به خودش مشغول کرده، من هم یک چیزی که می‌گیردم، نمی‌توانم ولش کنم. یک رمان؛ قشنگترین رمان عاشقانه‌ای که توی عمرم خوانده بودم. کتاب زیاد می‌خوانم، هر چه که دستم بیاید. گاهی یک کتاب‌های خیلی چطوری بگویم؟ بگذار راحت باشم... کتاب‌های خیلی قلبمه سلمبه. از این کتاب‌ها که فیلسوف‌ها می‌نشینند پشت میزشان عینک گرد ته استکانی روی چشم‌شان جابه‌جا می‌کنند و می‌روند توی فکر، قیافه بامزه‌ای دارند، برای چند لحظه خودم را جای یکی از آن‌ها تصور کردم و خنده روی لب‌هایم آمد.

گاهی وقت‌ها که این کتاب‌ها را می‌خوانم داخل‌شان یک چیزهایی پیدا می‌کنم که برایم خیلی جالب است. شاید تا سال‌ها بعد هم یادم بماند ولی بعضی وقت‌ها هم می‌شود که حتی یک کلمه ناقابل ازحرف‌های آن کتاب را نمی‌فهمم و پشیمان از این‌که چرا وقت ارزشمندم را گذاشتم برایش خودم را ملامت می‌کنم. گاهی هم یک کتاب را جوری به قول معروف می‌خورم که حتی از بارها خواندش سیر نمی‌شوم.

دارم پرحرفی می‌کنم، می‌دانم؛ ولی خب کمی صبر و تحمل کنید می‌رسیم به داستان من. از وقتی رفتم مدرسه دلم می‌خواست مثل این کارتون‌ها که نشان می‌دهد کتاب‌ها حرف می‌زنند، همچین کتابی داشته باشم.با این‌که خیلی کوچولو بودم ولی همیشه می‌رفتم کتابخانه مدرسه. تصورم از کتابخانه همیشه یک سالن خیلی بزرگ بود با قفسه‌های بلند که تا سقف می‌رود. یک جای آرام، ساکت، یک جورهایی مخوف! یک اقایی پشت میز نشسته که سرش توی کتاب است. یک نردبان آهنی که به قفسه‌ها وصل است و برای آوردن کتاب‌هایی که آن بالاست استفاده می‌شود و من که عین این بچه‌‌های ذوق زده لابه‌لای قفسه‌ها با دهن باز دارم کتاب‌ها را نگاه می‌کنم. الان پیش خودتان می‌گویید مگر زندگی فیلم و کارتون است؟ ولی خب من همیشه توی دنیای فانتزی خودم سیر می‌کردم. داشتم می‌گفتم که این تصوراتم رشته کلام را پاره کرد... خب من همیشه کتاب می‌خواندم، یک عضو فعال با یک عالمه امتیاز و جایزه از کتابخانه. گاهی هم متصدی کتابخانه. خودم هم نمی‌دانم دنبال چه می‌گشتم توی این کتاب‌ها ولی گاهی آن‌قدر غرق می‌شدم داخل‌شان که خودم را می‌گذاشتم جای آن شخصیت اصلی و می‌رفتم پی ماجراجویی، همیشه عاشق کتاب‌های هری پاتر بودم...

این همه توضیح برای شروع کمی زیاد بود، ببخشید ولی دلم می‌خواهد داستانم را جزء به جزء برای‌تان بگویم. آن‌قدر از خودم بگویم تا برسم به جایی که الان هستم. خب بهتر است اول خودم را معرفی کنم. یک دخترم با تمام دخترانگی‌هایم، تقریبا 11روز دیگر می‌شه 19 سالم و در اوج جوانی و زیبایی هستم، پر از آرزو، پر از هدف. فکر کنم ایقدد شناخت برای ابتدای کار کافی باشد....

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/١٩
٢
٠
در ابتدا پیشاپیش تولد 19 سالگیتون رو تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال در کنار انجام امور مورد علاقه تون ، شاد و سر زنده باشید ... و در مورد مطلبتون باید بگم خوب و جالب نوشته بودین ، متاسفانه نمیتونم درکی از لذت کتاب خوندن داشته باشم ، چون اصلا اهلش نیستم :))
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
تولد من که گذشته آقای بزرگواری درضمن من بیست سالمه شخصیت داستانم 19سالش شده ولی بازهم ممنون ازلطفتون و یک دنیا سپاس ازوقتی که گذاشتید و مطالعه کردید توصیه میکنم پست بعدی رو هم مطالعه کنید :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
خب پیشاپیش که نشد ، لذا ، تولد بیست سالگیتون که خیلی وقته گذشته پساپس مبارک باشه :))
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/٢٠
١
٠
سلآم؛ پس باید انیم کوتاه "کتاب های پرنده آقای موریس لسمور " برنده اسکار 2011 رو حتما ببینی....امیدوارم تو نوشتن داستانت موفق باشی :)
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
مرسی خانوم عزیز چشم حتما یه وقتی درنظر میگیرم برای دیدنش همچنین شماهم موفق باشید مرسی که خوندید :) کلیک رنجه فرمودید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨