ساعت پنج عصر بود (1)

ساعت پنج عصر بود (1)

نویسنده : وبگردی

ساعت یکی دو دقیقه مانده به پنج عصر بود. عصر یک روز پاییزی و سرد. طبق معمول آن ساعت‌های روز توی خانه تنها بودم. پدر و مادرم هردو کارمند بودند و خواهر و برادر کوچکم را هرصبح می‌بردند خانه مادربزرگم و تا دنبال‌شان بروند و بیارندشان، می‌شد شش، شش و نیم. من معمولاً تا آن ساعت توی خانه تنها بودم. راستش هیچ کار خاصی نمی‌کردم. یا نقاشی می‌کردم برای خودم یا می‌رفتم توی فکر و خیال. ساعت‌ها با خودم حرف می‌زدم و با موجودات خیالی دور و برم. نقاشی‌هایم درباره یک دنیای دیگر بود. یک دنیایی که در کنار دنیای معمولی همه آدم‌ها وجود داشت و من رئیسش بودم. یک معاون هم برای خودم انتخاب کرده بودم: ناصر محمدخانی؛ چون هر وقت بازی‌هایش را می‌دیدم و دریبل زدن‌ها و گل‌هایش را، دلم می‌خواست من هم جای او بودم و می‌توانستم این‌قدر خوب گل بزنم و حریفان را بیچاره کنم.

دفترهای نقاشی‌ام را همیشه مخفی می‌کردم. سعی می‌کردم به زبان رمزی برای خودم حرف بزنم و توی دفترهایم یادداشت بنویسم. یک زبان اختراع کرده بودم که شاید بعداً درباره‌اش برای‌تان گفتم. آن روز هم داشتم درباره دنیای خیالی‌ام نقاشی می‌کردم. در دنیای خیالی من حیوان‌ها هم مثل آدم‌ها حضور داشتند، حرف می‌زدند و کار می‌کردند. داشتم زورخانه‌ای را می‌کشیدم به مدیریت آقای فیل. کم‌کم سرم سنگین شد، چشم‌هایم گرم شد. صداهای محو و دوری را می‌شنیدم. کم کم حس کردم چقدر سبک شده‌ام. حس کردم مثل پرهای سفیدی شده‌ام که از بالشم بیرون می‌کشیدم و فوت می‌کردم. یکی داشت مرا فوت می‌کرد. داشتم حرکت می‌کردم، با این‌که توی اتاق خوابیده بودم. ساعت درست پنج عصر بود. 

****

ناصر محمدخانی بدنش را کج کرده بود، مدافع حریف خودش را دراز کرده بود روی زمین، یک تکل بلند. توپ از مدافع رد شده بود اما مشخص نبود استوک‌های کفش مدافع روی پای ناصر می‌نشیند یا نه؟ مشخص نبود چون عکاس چند صدم ثانیه زودتر عکس را ثبت کرده بود و من همیشه به خودم می‌گفتم مطمئن هستم ناصر این تکل بلند را هم رد کرده و مدافع حریف روی زمین ولو شده در حالی که به این دریبل طلاییِ ناصر محمدخانی فکر می‌کند.

چشم‌های ناصر به توپ بود، چاپ «دنیای ورزش» آنقدر بد بود که نمی‌شد درخشش چشم‌هایش را ببینی ولی نکته در این بود که من خیلی وقت بود نتوانسته بودم به چشم‌هایش نگاه کنم. همیشه از پایین به این عکسی که از دنیای ورزش کنده و به دیوار زده بودم نگاه می‌کردم اما این بار داشتم دقیقاً از روبرو به عکس نگاه می‌کردم. عکس را به دیوار و بالاتر از بخاری اتاق زده بودم و وقتی چشمم افتاد توی چشم‌های ناصرمحمدخانی روی دیوار فهمیدم روی زمین نیستم. روی زمین نبودم و خودم بودم، همه چیز را می‌فهمیدم و می‌دیدم و می‌شنیدم؛ شک نداشتم که مرده‌ام. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم؛ خودم بودم روی زمین خوابیده بودم، با اسباب و لوازم نقاشی‌ام، با زورخانه‌ی آقای فیل و فیل پشمالویی که داشت زنگ زورخانه را می‌زد و روی بازویش «هو» خالکوبی شده بود. 

با خودم گفتم مردن اینجوری است؟ نمی‌دانستم آدم‌ها چطور می‌میرند چون قبلاً اصلاً نمرده بودم! اما شنیده بودم آدم‌ها وقت مرگ جان می‌دهند، دهن‌شان کج و معوج می‌شود، خودشان را خیس می‌کنند، سینه‌شان خس خس می‌کند و داد و بیداد می‌کنند، پس من چرا اینطوری مرده بودم؟ خوابیده بودم و بعد خودم را توی هوا دیده بودم. پدر و مادرم؟! وقتی بیایند و جنازه بچه‌شان را ببیند که روی دفتر نقاشی‌اش خم شده چه کار خواهند کرد؟ ساعت هنوز پنج بود و دو ساعت دیگر مانده بود که آن‌ها بیایند؛ تا آن وقت جنازه من بو نمی‌گرفت؟

***

روی هوا بودم، به همان شکل دراز کشیده. مطمئن بودم که مرده‌ام فقط نمی‌دانستم چرا نمی‌آیند و مرا بخاطر کارهای بدی که در دنیا کرده‌ام به جهنم نمی‌برند. هر وقت معلم دینی‌مان می‌آمد و از بهشت و جهنم می‌گفت، من مطمئن‌تر می‌شدم که آخرش باید در جهنم به صورت آویزان به سر ببرم و همیشه کله‌ام بسوزد و حتی نتوانم جیغ بزنم. در فکر بهشت و جهنم بودم که چیز عجیب دیگری حس کردم. فهمیدم که در همان حالت درحال حرکت کردن هستم. مثل پرهایی که از بالش می‌کنم و فوتشان می‌کنم، به جلو حرکت می‌کردم اما نمی‌دانستم چگونه و چرا. اتفاق عجیب‌تر وقتی افتاد که در یک لحظه خود را در اتاق کناری خانه‌مان دیدم. یعنی از اتاق خودمان به اتاق کناری رفته بودم، آن هم نه از طریق در ورودی اتاق. پس از وسط دیوار رد شده بودم بدون اینکه چیزی حس کنم. دهنم را باز کردم که داد بزنم و کمک بخواهم ولی صدایی نداشتم. نمی‌توانستم چیزی بر زبان بیاورم ولی می‌توانستم با خودم حرف بزنم و شرایط را تحلیل کنم. هنوز در شوک رد شدن از دیوار اتاق بودم که خودم را در یک سالن بزرگ دیدم. این‌جا را به خوبی می‌شناختم، هال خانه‌ی«علی احمدی پور» بود. روی دیوار عکس بزرگی از پدربزرگش زده بودند با روبان مشکی کنار عکس. من از روزی که یادم است آن‌ها در همین خانه بوده‌اند و روی این عکس روبان مشکی بوده است.

روی فرش پر بود از تکه‌های کاغذ، تکه کاغذهایی که به اندازه‌های مختلف بریده شده بود. روی کاغذها چیزهایی نوشته شده بود. همین که احساس کردم باید ببینم در آن کاغذها چه چیزی نوشته شده است، با سرعت به سمت پایین حرکت کردم و چشمم به نوشته یکی ازکاغذها خورد: «شهری قرمصاق است»

ادامه دارد... 

(آرش شفاعی)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
انگار داستان سریالی نوشتن داره مد میشه...
هاچ
هاچ
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
دیگه اولیش که اون داستان پستچی باشه من اصلا صحبتی ندارم!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨