چله‌ای غریبانه / شعر

چله‌ای غریبانه / شعر

نویسنده : A_paridokht

به چله نشسته‌ام به غریبانه رفتنت

رخت عزایت، به تنم کرده‌ام هنوز

کو آن‌که تا سیاه مرا در بیاورد

این خرقه سوخته از آتش درون

او ندبه می‌کند به دل غم نشست من

این جامه سال‌هاست که همپای من شده

آن قدر من زدم به سینه سنگ تو

قلب سیاه پیرهنم، تکه‌ها شده

انگار تار و پود دلش را به نی زدند

هر بند او برای تو از نو قصیده‌ای است

آری صفیر می‌شود او، زنده می‌کند

آن کس که مرده است دلش از شور این حزین

بنگر غمت، پیرهنم را چه کرده است

بنگر چه می‌کشد این دل، بیا ببین

حالش ز حال پیرهنم زارتر شده.

از خاک داغی که پاشیده جغد جنگ

در آتش نبودن سردت نشسته‌ام

آب زمان نمی‌کند آرام شعله را

جوشیده این آب، به گلوی دل غمم

هر سال، من سفر به صفر می‌کنم ولی

هر سال این نبودنت تازه می‌شود

در چله غروب تو عمری نشسته‌ام

تا کی، کسوف این دل من پاره می‌شود

تا که بیاید آن‌که از نور او، شبی

فانوس‌های دست جهان جمع می‌شود

می‌خواهم او جامه رنگی تنم کند

این را گرو گذاشته‌ام سال‌های سال

تا وقت آمدن،که آن قدر دیر نیست

او هم دهد مرا، همان سبز خلعتی

که مهر کرده‌ای به «لثارات الحسین»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٨/٢١
١
٠
این دو بیتتون رو دوستتر داشتم :هر سال، من سفر به صفر می‌کنم ولی هر سال این نبودن تو تازه می‌شود / تا که بیاید آن‌که از نور او، شبی فانوس‌های دست جهان جمع می‌شود مرسی:)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٨/٢٧
١
٠
ممنون از کلیک رنجتون، خوشحالم که طبع دل بود
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/٢٢
١
٠
موضوع شعرتون قشنگ بود و از کلمات زیبایی استفاده کردین ولی یک مقدار کوچیکی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم :))
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
سلام جناب بزرگواری، بزرگواری کردین آره ایراد زیاد داره ولی وقت نکردم یه بهترشو بنویسم هنوز .نگاهتون مثل همیشه سبز
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/٢٧
١
٠
:)
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٨/٢٢
١
٠
بسیار عالیییی.... به رمان منم یه سری بزنید
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٨/٢٧
١
٠
حتما لطفکردین ،قلمتون پایدار
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/٢٣
٠
٠
صفیر به معنی صدای گلوله است به نظرم، شعرتون تو وزن کمی مشکل داشت اما خب بار احساسی جورش رو کشید:) منتظر اشعار بهتر و بعدی شما هستیم:)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٨/٢٧
٠
٠
بله حق باشماست این شعر یکم قدیمیه و نتونستم یه دستی به سر و روش بکشم فقط چون متناسب با این ایام بود آوردمش ممنون از کلیک رنجتون
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات